نوشته‌هایی با برچسب "حکایت های بسیار جالب"

چهار حکایت بسیار جالب چهار حکایت بسیار جالب

جام کشکول ؛. اینگونه آرمش داشته باشید. یکی از شاگردان سقراط وی را پرسید: زچه رو هرگزت اندوهگین ندیده‌ام ؟. سقراط گفت: از آن رو که چیزی را مالک نیستم که عدمش اندوهگینم کند. تقاضای بخیل از مسکین. مسکینی نزد بخیلی رفت و از او حاجتی خواست. بخیل گفت: اول تو حاجت مرا روا کن تا من هم حاجت تو را برآورم. مسکین گفت: حاجت تو چیست؟ گفت: حاجتم این است که از من حاجتی نخواهی. ترک. از منــ پرسید: ســیــگار. را تــرک نـکردی؟؟؟ گفتـم نــه. کبریــت را ترکــ کرده ام. ســیـگار را بـا ســیـگار. روشـــــن میـکنم. دوستی نسیه. هارون الرشید از بهلول پرسید که: دوست ترین

حکایت بسیار جالب "حاتم تر از حاتم!" حکایت بسیار جالب "حاتم تر از حاتم!"

سرویس کشکول جام نیوز:. حاتم را پرسیدند که :«هرگز از خود کریم تر دیدی؟». گفت: «بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرود آمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیش من آورد. مرا قطعه‌ای از آن خوش آمد، بخوردم. ». گفتم : «والله این بسی خوش بود. ». حاتم ادامه داد: «غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را می‌کشت و آن موضع را می پخت و پیش من می‌آورد و من از این موضوع آگاهی نداشتم. چون بیرون آمدم که سوار شوم، دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است. پرسیدم که این چیست؟». گفتند: «وی همه گوسفندان خود را بکشت. ». وی را ملامت کردم که: «چرا چنین کرد

حکایت بسیار جالب در مورد غرور! حکایت بسیار جالب در مورد غرور!

سرویس کشکول جام نیوز:. در دوران گذشته دو برادر یکی به نام «ضیاء» و دیگری به نام «تاج» در شهر بلخ زندگی می کردند. ضیاء مردی بلندبالا، بذله گو، نکته سنج و خوش اخلاق بود. اما برادرش «تاج» قدی بسیار کوتاه داشت، با این حال از علم بالایی بهره می برد، به همین سبب به برادرش به دیده حقارت می نگریست. حتی از وجود او خجالت می کشید. روزی ضیاء به مجلس برادرش تاج که با حضور شخصیت های بزرگ برپا شده بود وارد شد، ولی غرور علمی تاج مانع از آن شد که به احترام برادرش بایستد. از این رو نیم خیز شد و به سرعت نشست. وقتی ضیاء از برادرش آن حرکت ناپسند را دید، با کنا

حکایت بسیار جالب از بهلول! حکایت بسیار جالب از بهلول!

سرویس کشکول جام نیوز:. روزی از روزها هارون الرشید از بهلول دیوانه پرسید : ای بهلول بگو ببینم نزد تو ” دوست ترین مردم ” چه کسی است ؟. بهلول پاسخ داد : همان کسی که شکم مرا سیر کند دوست ترین مردم نزد من است !. هارون الرشید گفت : اگر من شکم تو را سیر کنم مرا دوست داری ؟. بهلول با خنده پاسخ داد : دوستی به نسیه و اما و اگر نمی شود !. 207.

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه