داستان کودکانه کوتاه

داستان کوتاه نامه‌ی درخت پیر

هیچ‌‌کس. داستان واقعی درخت پیر را نمی‌دانست. فقط مادربزرگ می‌دانست. مادربزرگ که دوست. درخت پیر بود. کوچک‌‌تر. از درخت پیر بود. وقتی که مادربزرگ بچه بود، آن‌قدر کوچک که برایش ننو می‌‌بستند،. درخت پیر آن‌‌قدر جوان و محکم بود که یکی از بندهای ننو را می‌‌گرفت. بعد که مادربزرگ پنج ساله شد برایش تاب بستند به. درخت پیر، که آن وقت‌‌ها درخت جوان بود. مادربزرگ. که هفت ساله شد، پای درخت جوان نشست و کتاب الفبایش را باز کرد. کتابی کوچک که در. آن با خطی درشت حروفی نوشته شده بود. الف. الف. الف. الف. ب. ب. ب. و مادربزرگ تکیه داد به درخت جوان. پاهایش ر

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پلیس جنگل

اردکها هر وقت دلشون می خواست می پریدند توی آب برکه ،و آب رو کثیف و گل آلود می کردند و به حق بقیه ی حیوونا کهمی خواستن آب بخورن اهمیت نمی دادن. زرافه ی مغرور که به خاطر قد بلندش می تونست برگهای بالای درختارو بخوره ،بارها و بارها خونه ی پرنده هایی که روی شاخه های درختا بودند رو خراب می کرد و فرار می کرد. روباه پیر، با کلک زدن چندین بار سر حیوونای بیچاره کلاه گذاشته بود و غذاهاشونو خورده بود. میمون بازیگوش هم هر وقت می رفت بالای درخت موز ،چند تا موز می خورد و پوستشونو توی راه پرت می کرد و با همین کارش باعث می شد بعضی از حیوونا در حال دویدن زمین بخ

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قورباغه ای به نام سبزک

قورباغه ای در برکه زندگی. می کرد بنام سبزک. این قورباغه همیشه توی برکه بود. و دوتا آرزو توی زندگیش داشت،اول این که یه روز از برکه بره. بیرون جنگل و دشت وبیشه رو ببینه ، دوم یه دوست خوب داشته باشه. یه روزی تصمیم گرفت. از برکه بره. بیرون که هم دشت و بیشه و جنگل رو ببینه و هم تلاش کنه تا یه دوست خوب پیدا کنه. پس از مادرش اجازه گرفت و از برکه بیرون. اومد و به سمت جنگل رفت . توی جنگل به حیوونا و حشرات زیادی برخورد کرد . اول به لشگر مورچه ها برخورد که برای خودشون خوراکی جمع می کردند. باخودش گفت : شاید بتونم با یکی از مورچه ها دوست بشم اما مورچه ها.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قصه ی کفشدوزک ها

یکی بودیکی نبود غیر از خدا هیچ کس. نبود. بابا کفشدوزک و مامان کفشدوزک با. پسرشان خال خالی در جنگل سبز زندگی می کردند. مامان کفشدوزک کفشهای قشنگی درست می. کرد. همه ی حیوانات جنگل مشتری کفشهای او بودند. بابا کفشدوزک هم کفش های دوخته شده. را به فروشگاه جنگل می برد و می فروخت. خال خالی کوچولو خیلی دلش می خواست مثل. مادرش کفش بدوزد ولی پدر و مادرش به او می گفتند:«تو هنوز کوچکی و کار کردن برای. تو زوده،تو حالا حالاها باید بازی کنی. »خال خالی کوچولو هم توی کارگاه ،پیش مامانش. می نشست و کفش دوختنش را تماشا می کرد. یک روز خبر خوشی توی جنگل پیچید،خبر. عر

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قصه ی کاکتوس و جوجه تیغی

یک روز سولماز کوچولو و مادرش به بازار رفتند. سر راهشان یک گل. فروشی بود. سولماز کوچولو جلوی گل فروشی ایستاد. دست مادر را کشید و گفت: «مامان. مامان. از این گل های خاردار برایم می خری؟». مادر به گل های پشت شیشه نگاه کرد و گفت: «اینها را می گویی؟ اینها. کاکتوسند. ». بعد هم به داخل گل فروشی رفتند و یکی از آن گلدان های کوچولوی. کاکتوس را خریدند. مادر گفت: «هفته ای یکی دو بار بیشتر به آن آب نده. خراب می شود. ». آن وقت رفتند، خریدشان را کردند و به خانه برگشتند. سولماز کوچولو. خوشحال بود. از گل کاکتوس خیلی خوشش آمده بود. او در خانه یک جوجه تی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه کی پنیر مرا دزدید؟

یکی بود، یکی نبود. زیر. گنبد کبود، گربه ای بود. گربه ای چاق و پشمالو. اخمو و خیلی غرغرو. گربه ی قصّه، تکّه ای. پنیر داشت. خوابید و آن را در کنارش گذاشت. خوابید و خواب مرغ و. ماهی را دید. خواب شب و ماه سیاهی را دید. وقتی که گربه پا شد. چشم های گربه وا شد. پنیر کنارش نبود. گربه دوید زود زود. اتل مثل کلوچه. گربه. دوید به کوچه. کجا رفت؟ به خانه ی موش کوچولو. داد زد و گفت: «میو، میو. خاله موشی. بیا جلو. پنیر من را بردی. یک جا نشستی خوردی. ». موش، بی خیال و راحت،. تو لانه بود مشغول استراحت. صدای گربه را شنید. فوری به سوی او دوید. موش ک

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مترسک ترسو

وسط یک مزرعه دور. افتاده یک مترسک تو زمین کاشته شده بود. مترسک قصه ما با بقیه مترسکها یکفرقی. داشت. اون ترسو بود و از پرنده ها میترسید. یک روز صبح وقتی مترسک. از خواب بیدار شد دو تا کلاغ را دید که یکی از آنها روی سرش و یکی دیگر هم روی. دستش نشسته بودند. مترسک که حسابی ترسیده بود خیلی سعی کرد آنها را از خودش دور. کند، اما نتوانست. کلا غها مدام با نوکشان تو سر مترسک می زدند. سرش به شدت درد. گرفته بود. میدانست که اگر اوضاع به همین شکل پیش بره کلا غها و پرنده های دیگر او. را نابود میکنند. روزها به همین شکل. گذشت. تا اینکه یک روز خروس مزرعه او

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه نی نی دایناسور مهربان

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. یک دایناسور کوچولو بود که پدر و مادرش او را «نی نی» صدا می زدند. مادرش به او می گفت: «نی نی مامان. » پدرش به او می گفت: «نی نی بابا. »دایناسور کوچولو دوست داشت مثل بقیه ی حیوانات کوچولو، بازی کند؛ اما هیچ کس با او بازی نمی کرد. بچه خرگوش به او گفته بود: «نه، نه، من با تو بازی نمی کنم. من خیلی کوچولو هستم. یک وقت توی بازی حواست نیست و من را زیر پایت لگد می کنی. »چند بچه سنجاب هم همین حرف را به او زده بودند. تازه آن ها به او گفته بودند: «تو قدّ یک درخت بزرگی، فقط برای بابا و مامانت نی نی هستی. » آن

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مورچه بی دقت

آن شب برف سنگینی باریده بود . همه جا سرد بود . موچی ( مورچه. کوچولو ) و فیلو ( فیل کوچولو ) در خانه خوابیده بودند . بخاری کوچک آنها روشن بود. اما نمی توانست همه خانه را گرم کند . موچی گفت : " باید یک فکری بکنیم که خانه را گرم کنیم . و بعد گفت : " یک فکر حسابی دارم . ما می توانیم تمام شعله. های اجاق گاز را روشن کنیم تا خانه گرم شود . ". فیلو گفت : " اما این کار خطرناک است . مگر یادت نیست که آقای. ایمنی می گفت هیچوقت این کار را نکنید ؟. موچی گفت : آقای ایمنی در خانه گرمش خوابیده و نمی داند که ما. داریم از سرما می لرزیم . موچی این را گفت و سرا

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ماه پیشانی

یکی بود؛ یکی نبود. غیر از خدا هیچکی. نبود. مردی بود و زنی داشت که خاطرش را خیلی می خواست و از این زن دختری پیدا کرد. خیلی قشنگ و پاکیزه و اسمش را گذاشت شهربانو. وقتی شهربانو هفت ساله شد, او را. فرستاد مکتب خانه که پیش ملاباجی درس بخواند. گاهی که بچه ها برای ملاباجی هدیه می. آوردند, ملاباجی می دید هدیه شهربانو از بقیه بهتر است. ملاباجی با شهربانو گرم گرفت و بنا. کرد از زیر زبانش حرف کشیدن. طولی نکشید فهمید کار و بار پدر شهربانو حسابی رو به. راه است و در زندگی کم و کسری ندارد. ملاباجی آن قدر به شهربانو مهربانی. کرد و قاپش را دزدید که اگر می گف

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مورچه شکمو

روزی روزگاری ، یک مورچه برای جمع کردن دانه های جو از از راهی. عبور می کرد که نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر. بالای سنگ بزرگی قرار داشت. مورچه هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به. کندو برسد نشد که نشد. دست و پایش لیز می خورد و می افتاد. هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد:«ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک. جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک دانه جو به او پاداش می دهم. ». یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت:«نبادا بروی. کندو خیلی خطر دارد!». مورچه گفت:«نگران نب

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه