داستان کودکانه کوتاه

داستان کوتاه قورباغه عینکی

قورباغه. توی برکه نگاه کرد وسط برکه ی آب، یه سنگ سبز دید . از روی خشکی پرید روی سنگ وسط. آب . وقتی پرید تازه متوجه شد که اون یه سنگ نبود یه برگ سبز بود. برگ سبز توی آب فرو رفت و قورباغه هم افتاد تو. آب. قورباغه که اصلا حوصله. خیس شدن نداشت از آب پرید بیرون و دوباره کنار برکه توی خشکی نشست . بعد نگاه کرد. به اطراف، یه دفعه یه مگس دید که روی زمین نشسته و به نظرش اومد که خیلی هم خوشمزه. است. با یه حرکت سریع،. زبونشو بیرون آورد و مگسو شکار کرد ولی تا اونو تو دهنش گذاشت تازه فهمید مگس. نبوده یه حلزون سیاه بوده. قورباغه، حلزون رو روی زمین گذاشت و

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه روباه و سنجاب

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. یک روز سنجاب مشغول بازی بود که روباه را دید. سنجاب خیلی ترسید. پا به فرار گذاشت و روباه هم به دنبال او دوید. سنجاب به لاک. پشت رسید و گفت: لاک پشت جان!. وقتی کسی بخواهد تو را بگیرد، چه می کنی؟. لاک پشت گفت:. فوری می روم توی لاکم! سنجاب گفت: آه! خوش به حالت! من که لاک ندارم. فقط چند قدم مانده بود که. روباه به سنجاب برسد، سنجاب دوباره پا به فرار گذاشت. دوید و رسید به حلزون. سنجاب از حلزون پرسید: حلزون جان! اگر کسی بخواهد تو را بگیرد،چه می کنی؟. گفت: می روم توی صدفم. سنجاب گفت:. آه! خوش به حالت! من ک

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خانم غول و آقا غول

خانم غول آمد دیگ را بردارد، پایش لیز خورد و افتاد. دماغش کج شد، چشم هایش چپ شد. خانم غول، خودش راتوی آیینه دید و گفت: « وای وای چه دماغ کجی! چه چشم چپی! تا آقا غول نیامده، باید درستش کنم. »خانم غول یک تکه خمیر چسباند گوشه ی دماغش، دماغش صاف شد. سیم را گرد کرد، شکل عینک کرد. دو تا دکمه هم چسباند وسط دایره هایش. عینک دکمه ای را گذاشت به چشم هایش. آقا غول که آمد گفت: «به به چه بوی غذایی! چه خانه ی تمیزی! دست شما درد نکند خانمی!» بعد یکهو، عینک را دید و گفت: «چی به چشم هایت زدی خانمی؟! بگذار ببینم! تو جایی را هم می توانی ببینی؟» و آمد عینک را

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خرگوش با هوش

در جنگل سر سبز و قشنگی خرگوش باهوشی زندگی می کرد . یک گرگ پیرو. یک روباه بدجنس هم همیشه نقشه می کشیدند تا این خرگوش را شکار کنند . ولی هیچوقت. موفق نمی شدند. یک روز روباه مکار به گر گ گفت : من نقشه جالبی دارم و این دفعه می. توانیم خرگوش را شکار کنیم . گرگ گفت : چه نقشه ای ؟. روباه گفت : تو برو ته جنگل ، همانجا که قارچهای سمی رشد می کند و. خودت را به مردن بزن . من پیش خرگوش می روم و می گویم که تو مردی . وقتی خرگوش می. آید تا تو رو ببیند تو بپر و او را بگیر . گرگ قبول کرد و به همانجائی رفت که روباه. گفته بود. روباه هم نزدیک خانه خرگوش رفت و ش

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه چوپان دروغگو

روزی روزگاری پسرک چوپانی در ده ای زندگی می کرد. او هر روز صبح گوسفندان. مردم دهات را از ده به تپه های سبز و خرم نزدیک ده می برد تا گوسفندها علف های. تازه بخورند. او تقریبا تمام روز را تنها بود. یک روز حوصله او خیلی سر رفت . روز جمعه بود و او مجبور بود باز هم. در کنار گوسفندان باشد. از بالای تپه ، چشمش به مردم ده افتاد که در کنار هم در. وسط ده جمع شده بودند. یکدفعه قکری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت کاری جالب بکند تا. کمی تفریح کرده باشد. او فریاد کشید: گرگ، گرگ، گرگ آمد. مردم ده ، صدای پسرک چوپان را شنیدند. آنها برای کمک به پسرک چوپان. و گوسف

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه جوجه اردک زشت

یکی از بعداز ظهرهای آخر تابستان بود . نزدیک یک کلبه قدیمی در. دهکده ،خانم اردکه لانه اش را کنار دریاچه ساخته بود. اون پیش خودش فکر می کرد: مدت زیادی هست که روی این تخم ها خوابیده. ام . او تنها نشسته بود و بقیه اردکها مشغول شنا بودند . کم کم تخم ها شروع به حرکت کردند و با نوکهای قشنگ کوچکشان پوسته ی. تخم شان را شکستند . آنها یکی یکی بیرون آمدند اما هنوز خیس بودند و نمی توانستند. که بخوبی روی پاهایشان بایستند. بزودی جوجه ها روی پا هایشان ایستادند و شروع به تکان دادن خودشان. کردند. تا اینکه پرها یشان خشک شد خانم اردکه نگاهش به تخم بزرگی افتاد و

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه بزغاله خجالتی

توی یه گله بز ،یه بزغاله خجالتی بود که خیلی آروم و سر به. زیر بود . وقتی همه بزغاله ها بازی و سر و صدا راه می انداختنداون فقط یه. گوشه می ایستاد و نگاه می کرد. وقتی گله بزغاله ها به یه برکه ی آب می رسید،بزغاله های شاد و. شیطون برای خوردن آب می دویدند سمت برکه و حسابی آب می خوردند و آب بازی می کردند . اما بزغاله ی خجالتی اینقدر صبر می کرد تا همه بزغاله ها از کنار. برکه برن بعد خودش تنهایی بره آب بخوره . بعضی وقتا از بس دیر می کرد ،گله به سمت. دهکده به راه می آفتاد و اون دیگه وقت آب خوردن رو از دست می داد . این جوری اون. خیلی خودشو اذیت می کرد. چ

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه فینگیلی و جینگیلی

در ده قشنگی دو برادر زندگی می کردند. اسم یکی از انها فینگیلی و دیگری جینگیلی بود. فینگیلی پسر شیطون و بی ادبی بود و همیشه. بقیه مردم ده را اذیت میکردو هیچکس از دست او راضی نبود. اما برادرش که اسمش جینگیلی بود. پسر. باادب و مرتبی بود هیچ وقت دروغ نمی گفت و به مردم کمک میکرد. یک روز فینگیلی و جینگیلی به ده بالا. رفتند و با بچه های انجا شروع به بازی کردند. بازی الک و دولک، طناب بازی و توپ. بازی. در همین وقت فینگیلی شیطون و بلا یک لگد محکم به توپ زد و توپ به شیشه خورد. و شیشه شکست. بچه ها از ترس فرار کردند و هر کس به سمتی دوید. ننه قلی از خانه

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه سوسک جیغ‌جیغو

یه. سوسک پری از کوچه رد می شد سر و صدای دست شنید. مثل اینکه مجلس عروسی به پا بود. سوسک پری عاشق مجلس عروسی بود. دنبال. صدا رفت و جای عروسی رو پیدا کرد. اول یه گوشه روی لبه پنجره ایستاد و نگاه کرد. کم کم. از شادی و ولوله عروسی خوشش اومد. یه دفعه پرید وسط و می خواست مثل همه شادی کنه. اما مهمونا ازش ترسیدن و شروع کردن به جیغ زدن. سوسک. پری دست پاچه شد هی پرید اینور و پرید اونور . اما هر چی بیشتر می پرید مهمونا. بیشتر جیغ می زدن . سوسک. پری پرید روی دامن عروس نشست. عروس از همه جیغ جیغوتر بود. سوسک پری ناراحت شد . پرید لب پنجره و گفت اوووووه

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه آرزوی زرافه کوچولو

زرافه کوچولو آرزوهای عجیب و غریبی داشت. یک شب آرزو کرد که گردنش خیلی خیلی دراز باشد. همان موقع، فرشته ی آرزو از آن جا گذشت. صدایش را شنید. به او لبخند زد. آن وقت گردن زرافه کوچولو دراز شد. دراز و درازتر. رفت و رفت تا به آسمان رسید. حالا سرش در آسمان بود وتنه اش روی زمین. زرافه کوچولو به این طرف و آن طرف نگاه کرد. همه جا پر از ستاره بود. اول، یک عالمه با ستاره ها بازی کرد، بعد، گرسنه اش شد. هام. هام. هام. ستاره ها را خورد. ماه را هم خورد. یک دفعه همه جا تاریک شد. زرافه کوچولو ترسید. مادرش را صدا زد. اما او کجا و مادرش کجا! مادرش

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه عمو نوروز و ننه سرما

یکی بود, یکی نبود. پیر. مردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی, زلف و ریش حنا. بسته, کمرچین قدک آبی, شال خلیل خانی, شلوار قصب و گیوه تخت نازک از کوه راه می. افتاد و عصا به دست می آمد به سمت دروازه شهر. بیرون از دروازه شهر. پیرزنی زندگی می کرد که دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هر بهار, صبح زود پا می. شد, جایش را جمع می کرد و بعد از خانه تکانی و آب و جاروی حیاط, خودش را حسابی تر. و تمیز می کرد. به سر و دست و پایش حنای مفصلی می گذاشت و هفت قلم, از خط و خال. گرفته تا سرمه و سرخاب و زرک آرایش می کرد. یل ترمه و تنبان قرمز و

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه سنگ کوچولو

یک سنگ کوچولو وسط کوچه ای افتاده. بود. هرکسی از کوچه رد می شد، لگدی به سنگ می زد و پرتش می کرد یک گوشه ی دیگر. سنگ. کوچولو خیلی ناراحت بود. تمام بدنش درد می کرد. هر روز از گوشه ای به گوشه ای می. افتاد و تکه هایی از بدنش کنده می شد. سنگ کوچولو اصلاً حوصله نداشت. دلش می خواست. از سر راه مردم کنار برود و در گوشه ای پنهان شود تا کسی او را نبیند و به او لگد. نزند. یک روز مردی با یک وانت پر از هندوانه. از راه رسید. وانت را کنار کوچه گذاشت و توی بلندگوی دستیش داد زد:« هندونه ی سرخ و. شیرین دارم. هندونه به شرط چاقو. ببین و ببر. »مردم هم آمدند و هندوانه

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه سه بچه خوک بازیگوش

یکی بود ، یکی نبود ، زیر گنبد کبود در جنگلی، خوکی با سه پسرش. زندگی می کرد . اسم بچه ه به ترتیب مومو ، توتو ، بوبو بود . یک روز مادر خوکها به آنها گفت :" بچه ها شما بزرگ شدید و. باید برای خودتان خانه ای بسازید و زندگی جدیدی را شروع کنید . ". مومو که از همه بزرگتر و از همه تنبل تر بود پیش خودش فکر کرد چه. لزومی دارد که زیادی زحمت بکشد برای همین با شاخ وبرگ درختها یک خانه برای خودش. ساخت . توتو که کمی زرنگتر بود با تنه درختها یک خانه چوبی ساخت . بوبو که از همه. زرنگتر و باهوشتر بود با سنگ یک خانه سنگی محکم ساخت . مدتی گذشت ، یک روز مومو جلوی خ

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه شیر و آدمیزاد

یک روز شیر در میدان. جنگل نشسته بود و بازی کردن بچه هایش را تماشا می کرد که ناگهان جمعی از میمونها و. شغالها در حال فرار به آنجا رسیدند. شیر پرسید: « چه خبر است؟» گفتند: « هیچی، یک. آدمیزاد به طرف جنگل می آمد و ما ترسیدیم. ». شیر با خود فکر کرد که لابد آدمیزاد یک حیوان خیلی بزرگ. است و می دانست که خودش زورش به هر کسی می رسد. برای دلداری دادن به حیوانات جواب. داد:. « آدمیزاد که ترس ندارد. ». گفتند: « بله، درست است، ترس ندارد، یعنی ترس چیز بدی. است، ولی آخر شما تا حالا با آدم جماعت طرف نشده اید، آدمیزاد خیلی وحشتناک است و. زورش از همه بیشتر است

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه عینک خانم موش کوره

در. جنگلی دور خانم موش کوری زندگی می کرد که حیوونای جنگل دربارش حرفای خوبی نمی زدند. آخه. می دونید، اون هیچ وقت با کسی سلام علیک نمی کرد. حتی بعضی وقت ها حیوونای. کوچولویی رو که از کنارش رد می شدند اذیت می کرد و به زمین می انداخت. به خاطر همین حیوونای. جنگل دیگه دوسش نداشتند و باهاش حرف نمی زدند. یک. روز باهوش ترین حیوون جنگل که آقا خرگوشه بود، تصمیم گرفت به دیدن خانم موش کوره. بره و دلیل این کارا و رفتارای زشتشو ازش بپرسه. آقا خرگوشه به خونه ی. خانم موش کوره رفت و در زد. خانم موش کوره درو باز کرد. آقا خرگوشه گفت: خانم. موشه کوره، چرا شما همی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه حسن کچل

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر. از خدا هیچکس نبود(البته من خودمم از همون بچگی موندم تو اینکه اگه غیر از خدا. هیچکس نبود،پس این همه. شخصیت داستانی ازکجا می آن!؟ اینم از. اون چیزهاست که بایدکشفش کنیم. ) القصه پیرزنی بود که یک پسر کچل داشت به اسم حسن. این حسن کچل. ما که از تنبلی شهره عام و خاص بود از. صبح تا شب کنار تنور دراز می کشید و می خورد و می خوابید. ننه اش دیگه از دستش خسته شده بود با. خودش فکر کرد چیکار کنه که پسرش دست از تنبلی برداره و یه تکونی به خودش بده. تا اینکه فکری به خاطرش رسید بلند شد. رفت سر بازار و چند تا سیب سرخ خوشمزه خر

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پادشاه و هیزم‌شکن

روزی بود و روزگاری. در. دیاری پادشاهی زندگی می کرد . روزی از راهی می گذشت و هیزم شکنی را دید. پادشاه به هیزم شکن گفت. داری چه کار می کنی؟. گفت: در حال شکستن هیزم. هستم برای به دست آوردن مخارج زندگیم. هیزم شکن به پادشاه. گفت: شما در حال انجام چه کاری هستی؟. پادشاه گفت :در حال. پادشاهی. هیزم شکن مودبانه در. پاسخ گفت: تا کی می خواهی به پادشاهی ادامه بدهی؟ آخر روزی به پایان خواهد رسید. بهتر است کاری را یاد بگیری و همیشه متکی به مردم نباشی. پادشاه از هیزم شکن جدا. شد و به راه خود ادامه داد و به حرف های هیزم شکن خوب فکر کرد و از روز بعد شروع. کرد ب

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه کبوتر نامه بر وهرزه

دو تا کبوتر همسایه بودند که یکی اسمش «نامه بر» و یکی اسمش «هرزه». بود. یک روز کبوتر هرزه گفت:«من هم امروز همراه تو به سفر می آیم. ». نامه بر گفت:«نه، من می خواهم راست دنبال کارم بروم ولی تو نمی. توانی با من همراهی کنی. می ترسم اتفاق بدی بیفتند و بلایی بر سرت بیاید و من هم. بدنام شوم. ». هرزه گفت:«ولی اگر راستش را بخواهی من صدتا کبوتر جلد را هم به. شاگردی قبول ندارم و چهل تا مثل تو را درس می دهم. من بیش از تو با مردم جورواجور. زندگی کرده ام، من همه پشت بامها، همه سوراخ سنبه ها، همه کبوتر خان ها، همه باغها. و دشتها را می شناسم و خیلی از تو زرن

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه کبری غرغرو ومار بدجنس

در روزگار قدیم مردی زندگی می کرد که زنی به اسم کبری داشت که خیلی. بداخلاق بود و همیشه سر هر چیزی غر می زد. همه او را به اسم « کبری غرغرو» می. شناختند. از بس که شوهرش را اذیت می کرد و غر می زد شوهرش تصمیم گرفت تا او را نابود. کند تا بلکه از غرزدن های او خلاص شود. تا اینکه روزی به بیابان رفت و چاهی پیدا کرد که برای از بین بردن. همسرش مناسب بود. سریع به خانه برگشت و به کبری گفت : « بیا با هم به گردش برویم ». کبری با خوشحال آماده شد و به همراه شوهرش به بیابان رفت. مرد بدون. آنکه کبری بفهمد فرش زیبایی به روی چاه انداخت و به کبری گفت : « همسر مهر

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ماهی سیاه کوچولو

شب چله بود. ته دریا ماهی پیر. دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می. گفت:«یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود که با مادرش در جویباری زندگی می. کرد. این جویبار از دیواره های سنگی کوه بیرون می زد و در ته دره روان می شد. خانه ی. ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب ها ، دوتایی زیر خزه. ها می خوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده، مهتاب. را توی خانه شان ببیند!. مادر و بچه ، صبح تا. شام دنبال همدیگر می افتادند و گاهی هم قاطی ماهی های دیگر می شدند و تن

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه