داستان کودکانه کوتاه

داستان کوتاه گردش لاك پشت ها

ی. یکی بود یکی نبود . خانم لاک پشت و آقا لاک پشت تصمیم گرفتند که همراه پسرشان به گردش بروند . آنها بیشه ای که کمی دورتر از خانه اشان بود را انتخاب کردند . وسایلشان را جمع کردند و به راه افتادند و بعد از یک هفته به آن بیشه قشنگ رسیدند . سبدهایشان را باز کردند و سفره را چیدند ولی یکدفعه مامان لاک پشته با ناراحتی گفت : یادم رفت درقوطی بازکن را بیاورم . پدر لاک پشت به پسرش گفت : پسرم تو برگرد و آن را بیاور . پسرک اول قبول نکرد ، ولی پدر برایش توضیح داد که ما بدون دربازکن نمی توانیم قوطی ها را باز کنیم و چیزی بخوریم و صبر می کنیم تا تو برگردی . م

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قصه ماهی کوچولو

یکی بود، یکی نبود. تازه بهار شده بود و تپّه ی بلند دهکده پر از. علف های سبز و گل های رنگارنگ بود. پروانه ها از پیله هاشون در اومده بودن و روی. گل ها بازی می کردن و خبر اومدن بهار رو به همه می دادن. بالای تپه، خونه حسن بود. حسن خیلی از اومدن بهار خوشحال بود و دلش می خواست بره بیرون و روی. سبزه ها بازی کند، ولی نمی تونست. چون مریض بود. چند روز گذشت و حسن هنوز بیرون نیومده بود. گل ها و. پرنده ها و ماهی های روی خونه دلشون براش تنگ شده بود. آخه حسن خیلی اون ها رو دوست داشت و قبل از. زمستون سال قبل همیشه باهاشون حرف می زد، مراقبوشون بود. به گل

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ملخ طلایی

روزی روزگاری در سرزمین. ما،مرد باایمان و خوش اخلاقی زندگی می کرد که خیلی دوست داشت به دیگران کمک کند. او. همیشه مواظب آدم های فقیر و بیچاره و معلول بود و برای کمک به آنها بسیار تلاش می. کرد. مردم به خاطر خیرخواهی این مرد،به او عموخیرخواه می گفتند. او کشاورز بود و هر. روز روی زمین کار می کرد و زحمت می کشید و موقعی که کارش تمام می شد، به یاری. مستمندان می شتافت. یک روز عصر،وقتی تمام. پول هایش را برای کمک به مردم فقیر خرج کرده بود و داشت به خانه برمی گشت،حیدر را. دید. حیدر کارگربود وروی زمین های مردم کار می کرد و دستمزد ناچیزی می گرفت. او مرد فقیر

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ملکه گل ها

روزی روزگاری ، دختری مهربان در کنار باغ زیبا و پرگل زندگی می کرد ، که به ملکه گل هاشهرت یافته بود . چند سالی بود که او هر صبح به گل ها سر می زد ، آن ها را نوازش می کرد و سپس به آبیاری آن ها مشغول می شد . مدتی بعد ، به بیماری سختی مبتلا شد و نتوانست به باغ برود . دلش برای گل ها تنگ شده بود و هر روز از غم دوری گل ها گریه می کرد . گل ها هم خیلی دلشان برای ملکه گل ها تنگ شده بود ، دیگر کسی نبود آن ها را نوازش کند یا برایشان آواز بخواند . روزی از همان روزها ، کبوتر سفیدی کنار پنجره اتاق ملکه گل ها نشست . وقتی چشمش به ملکه افتاد فهمید ، دختر مهربان

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه عروسک بهانه‌گیر

مهسا یه عروسک جدید خریده بود که هر وقت دکمه ی روی شکمش رو فشار. می داد می گفت :"مامان . مامان من به به می خوام". بعد مهسا یه شیشه شیر اسباب بازی بهش می داد . عروسکش شیرشو می خورد. و با لبخند از مهسا تشکر می کرد. مهسا چند روز با خوشحالی با عروسکش بازی می کرد و از خوش اخلاقی. عروسکش لذت می برد. اما یواش یواش عروسک مهسا بداخلاق شد . یه روز صبح وقتی مهسا. دکمه ی عروسکشو زد عروسکش حرف نزد اخم کرد. مهسا دوباره دکمشو زد باز عروسکش حرف نزد. بار سوم که مهسا می. خواست دکمه ی عروسکشو بزنه عروسکش جیغ زد!. مهسا می خواست شیشه ی شیرشو بهش بده اما عروسک دلش

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قصه كلاغ سفيد

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود لانه ی آقا کلاغه و خانم. کلاغه توی دهکده ی کلاغها روی یک درخت سپیدار بود. آنها سه تا بچه داشتند. اسم بچه. هایشان سیاه پر ، نوک سیاه و مشکی بود. وقتی بچه ها کمی بزرگ شدند، آقا و خانم. کلاغ به آنها پرواز کردن یاد دادند. بچه کلاغها هر روز از لانه بیرون می آمدند و. همراه پدر و مادرشان به گردش می رفتند. یک روز همه ی آنها در یک پارک دور حوض نشسته بودند و آب می خوردند. که چندتا پسربچه ی شیطان آنها را دیدند و با تیر و کمان به سویشان سنگ انداختند. کلاغها ترسیدند و فرار کردند ؛ اما یکی از سنگها به بال مشکی خورد

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه درخت سیب

سال ها پیش پسر کوچولویی بازیگوش عاشق بازی کردن. در اطراف درخت سیب بزرگی بود. او هر روز از درخت بالا می رفت و سیب هایش را می. خورد و استراحتی کوتاه در زیر سایه اش می کرد. او درخت را دوست می داشت و درخت هم. عاشق او بود. زمان به آرامی گذشت و پسر کوچولو بزرگ شد و دیگر هر روز برای بازی به. سراغ درخت نمی آمد. یک روز، پسر بعد از مدت ها برگشت، اما این بار مثل همیشه خوشحال نبود. درخت به پسر گفت: بیا با من بازی کن. پسر جواب داد: من دیگر یک پسر کوچولو نیستم و با درخت ها. بازی نمی کنم. دوست دارم برای خودم اسباب بازی داشته باشم ولی پولی ندارم. "متاسفم.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قصه قوطی کبریت‌های آقا موشه

آقا موشه عاشق جمع کردن قوطی کبریت بود. هر وقت یک قوطی کبریت خالی. می دید، فوری آن را بر می داشت و به لانه اش می برد؛ ولی خانم موشه اصلاً از. این کار خوشش نمی آمد و مدام به او غر می زد. بالاخره یک روز با عصبانیت به آقا موشه گفت:. «چقدر قوطی کبریت جمع می کنی؟! اینها که هیچ استفاده ای ندارد. تو باید همین امروز. همه را دور بیندازی. من دیگر نمی توانم از بین این همه قوطی کبریت درست راه بروم. ». خانم موشه راه می رفت و حرص می خورد و می گفت: «اینجا جعبه، آنجا. جعبه، همه جا پر از جعبه است. وای خدای من. تمام خانه پر شده. من دیگر جایی. ندارم که وسای

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قورقوری و استخر بزرگ

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. در یک جنگل زیبا. و سر سبز قورباغه کوچولویی زندگی می کرد که اسمش قورقوری بود. قورقوری یک قورباغه ی کوچولوی مهربان بود که با پدر و مادرش زندگی. می کرد و دوستان زیادی داشت. قورقوری پسر مهربونی بود، به خاطر همین همه ی حیوونای. جنگل اونو دوست داشتند. اما قورقوری یک کمی کنجکاو بود و وقتی برای گردش به جنگل. می رفت حرف های پدر و مادرش یادش می رفت. یک روز صبح وقتی قورقوری از خواب بیدار شد، دید که هوا خیلی خوبه،. به خاطر همین تصمیم گرفت که توی جنگل گشتی بزنه. اون روزa. حالا قورقوری خیلی از جنگل دور شده ب

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ماجرای دندان خرگوش

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود در یک جنگل زیبا یک. خرگوش بازیگوش بود که خیلی هویج دوست داشت . خرگوش کوچولو هویجاشو زیر بالشش می. گذاشت . صبح که می شد یک هویج بر می داشت و می خورد . یک روز یک هویج بزرگ برداشت. تا اومد گاز بزند دندونش لق شد. خرگوش کوچولو خیلی. ترسید دویدو رفت پیشه آقا بزه آخه آقا بزه دکتر جنگل بود. آقا بزه گفت بشین تا. دندونتو برات بکشم تا اومد وسایلش و بیار خرگوش کوچولو ترسید و سریع بلند شد و رفت. خرگوش رفت پیشه آقا فیل و داستان و برای فیل تعریف کرد. آقا فیل گفت من یک راهی. بلدم تا دندونتو بکشم آقا فیل یک نخ آوردو و

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه آپارتمان حیوانات

توی جنگل سبز یه درخت کاج بود که از همه ی درختهای جنگل بلندتر و. زیباتر بود . این درخت در جایی قرار داشت که از رویشاخه هاش همه ی جنگل و درختای سر. سبزش دیده می شدند. به خاطر همین مدتها بود که به خاطر این درخت بین. بعضی از حیوونای جنگل دعوا می شد . سنجاب و جغد و دارکوب و کلاغ و . همه می. خواستن لونشونو روی این درخت بسازن . بلاخره اختلاف و درگیری بین اونها بالا گرفت و کار به کلانتری کشید. پلیس جنگل تصمیم گرفت با بزرگترای جنگل مشورت کنه و راه چاره ای پیدا کنه . جلسه ی. شورا برگزار شد و هر کسی نظری داد . اما در بین همه ی نظر ها، حرفی که لک لک. پیر

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دختر پادشاه

در زمان قدیم پادشاهی بود که هفت پسر. داشت و از دختر بدش می آمد. زنش حامله بود و پادشاه قصد سفر داشت. مسافرت های قدیم. هم خیلی طول می کشید. پادشاه پسرانش را صدا زد و گفت: “من به سفر می روم اگر. مادرتان پسر زایید تاج مرا سر او بگذارید و در کالسکه ی زرین بنشانیدش و روزی که از. سفر پرگشتم به پیشواز من بیاریدش، اما اگر دختر بود بکشیدش و خونش را توی شیشه ای. بریزید و موقع بازگشت من بالای دروازه آویزان کنید تا من آن را سر بکشم. ”. چند ماهی از سفر پادشاه گذشت. زن. پادشاه یک دختر زایید. پسرها بنا به دستور پادشاه آمدند تا خواهرشان را ببرند تا. بکشند

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دم دوز

یکی بود یکی نبود. پیرزنی بود که توی خانه ایی زندگی می. کرد و به اندازه ی خودش بخور و نمیر اندوخته داشت، که نیازش به در وهمسایه نیفتد. یک روز نشسته بود. موشی از لانه اش. درآمد و آمد سر حوض که آب بخوره. وقت برگشتن شتاب کرد، دمش به جارویی. که لب حوض بود گیر گرد، دستپاچه شد، خوش را به این در و آن در زد دمش کنده شد. دمش. را برداشت، آورد پهلوی پیرزن، گفت:”ای خاتون جان دم مرا بدوز”. گفت: “من نه سوزنش را دارم نه نخش را،. نه حالش را و نه کارش را. این کار – کار دولدوز است. دمت را بردار ببر پهلوی. دولدوز برات بدوزد”. موش دمش را برداشت و رفت پهلوی دولد

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دم آقا خرسه چی شده؟

فصل. زمستون از راه رسیده بود وخرسه مدتی بود که به خواب زمستونی رفته بود . حیوونای. جنگل که همیشه از خرس بزرگ جنگل می ترسیدن حالا که به خواب رفته بود کنجکاو شده. بودن تا برن خونه ی آقا خرسه رو ببینن. آقا خرسه توی یه غار. زندگی می کرد . حیوونا که می دونستن آقا خرسه تا آخر زمستون خوابه، با جرات و شهامت. وارد غار خرس شدن . اونا از اینکه می تونستن اطراف آقا خرسه با خیال راحت راه برن و. نگران نباشن، خوشحال بودن . خرگوشه. دوربین عکاسی شو آورده بود تا کنار آقا خرسه عکس بگیرن تا بعدا به همه نشون بدن و. به شجاعت خودشون افتخار کنن. اونا چندتا عکس یادگاری

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دخترک کبریت فروش

هوا خیلی سرد بود و برف می بارید . آخرین شب سال بود . دختری کوچک و فقیر در سرما راه می رفت. دمپایی هایش خیلی بزرگ بودند و برای همین وقتی خواست با عجله از خیابان رد شود. دمپایی هایش از پایش درآمدند . ولی تنوانست یک لنگه از دمپایی ها را پیدا کند . پاهایش از سرما ورم کرده بود . مقداری. کبریت برای فروش داشت ولی در طول روز کسی کبریت نخریده بود . سال نو بود و بوی خوش غذا در خیابان. پیجیده بود . جرات نداشت به خانه برود چون نتوانسته بود حتی بک کبریت بفروشد و می. ترسید پدرش کتکش بزند . دستان کوچکش از سرما کرخ شده بود شاید. شعله آتش بتواند آنها را گرم

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه روباه و بزغاله

روزی بود روزگاری بود . یک روز روباهی از صحرا می گذشت و دید یک گله گوسفند دارد آنجا می چرد . روباه خیلی. گرسنه بود و فکر کرد :« کاش می توانستم یک گوسفند بگیرم ، اما من حریف آنها نمی. شوم ، این کارها کار گرگ و شیر و پلنگ است . » روباه دراین فکر بود که صدای یک مرغ. وحشی به گوشش رسید . دنبال صدا رفت و رسید به حاشیه جنگل . در جستجوی مرغ از زیر. شاخ و برگ درختها پیش رفت و یک وقت دید از پشت درختها صدای خش خش می آید . رفت از. لابلای درختها نگاه کرد دید یک فیل است ، فیل از راه باریکی که در میان درختها بود. می گذشت و از طرف مقابل هم یک شیر می آمد . و

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه کفش‌های نو

مدرسه فریبا کوچولو به خانه‌شان خیلی نزدیک بود و او هرروز خودش. صبح‌ها می‌رفت و ظهرها هم برمی‌گشت البته مادرش جلوی در می‌ایستاد و مواظب او بود. کنار مدرسه یک مغازه کفش‌فروشی بود که فریبا. وقتی تعطیل می‌شد، چند لحظه‌ای می‌ایستاد و از پشت شیشه‌ کفش‌ها را نگاه می‌کرد،. چون کفش‌های بچگانه خوشگل و رنگارنگی داشت. این کار برایش بسیار لذتبخش بود و حتی گاهی وقت‌ها دلش می‌خواست. همه کفش‌های مغازه مال او بودند! دیدن مغ��زه کار هر روز فریبا شده بود و مادرش هم که از دور همه چیز. را می‌دید از او سوال می‌کرد که آنجا چه خبر است که مدام نگاه می‌کنی و فریبا هم. د

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قصه فرشته ها

من و دایی عباس به خیابان رفته بودیم که من ، یک خیابانپرنده فروشی. دیدم . به دایی گفتم : « به دایی گفتم برای من دو تا پرنده کوچک می خرید » دایی. پرسید. :. « می خواهی با آن چه کنی ؟». گفتم : « می خواهم آن ها را در یک قفس کوچک و قشنگ نگه دارم . ». دایی گفت :« در خانه حضرت علی (ع) مرغابی هایی بودند که آن ها را کسی به ا مام. حسین (ع) هدیه داده بود . یک روز حضرت علی به دخترشان گفتند :. این ها زبان ندارندکه وقتی گرسنه یا تشنه می شوند بتوانند چیزی. بگویند یا از تو چیزی بخواهند . آن ها را رها کن تا از آن چه خدا روی زمین آفریده. ، بخورند و آزاد باشند

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه كیسه آرد و موش كوچولو

اسماعیل کارگر یک نانوایی بود. صبح به صبح ماشین بزرگ، کیسه‌های زیادی. آرد می‌آورد و دم در نانوایی می‌ریخت. اسماعیل هم به محض این‌که از خواب بیدار می‌شد. این کیسه‌ها را داخل نانوایی می‌برد. مادر اسماعیل چندین روز بود که مریض شده بود و. دکترها گفته بودند او باید عمل شود و پول عملش هم زیاد بود. طبق معمول آن روز ماشین. آرد آمد و تعداد زیادی کیسه آرد در مغازه خالی کرد. اسماعیل هم بلند شد و مشغول حمل کیسه‌های آرد شد. در همان حین که. اسماعیل مشغول بردن کیسه‌های آرد بود، ناگهان دید یک موش کوچولو از بین کیسه‌ها در. رفت و رفت داخل مغازه. اسماعیل دنبال

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه رودخانه ی تنها

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در کنار یک. کوهستان زیبا رودخانه ای وجود داشت که بسیار تنها بود. او هیچ دوستی نداشت. رودخانه. یادش نمی آمد که چرا به کسی یا چیزی اجازه نمی دهد تا داخلش شنا کنند. او تنها. زندگی می کرد و اجازه نمی داد ماهی ها، گیاهان و حیوانات از آبش استفاده کنند. به خاطر همین او همیشه ناراحت و تنها بود. یک روز، یک دختر کوچولو. به طرف رودخانه آمد. او کاسه ی کوچکی به دست داشت که یک ماهی کوچولوی طلایی در آن. شنا می کرد. دختر کوچولو می خواست با پدر و مادرش از این روستا به شهر برود و نمی. توانست با خود ماهی کوچو

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه