داستان کودکانه کوتاه

داستان کوتاه روزه کله گنجشکی

فاطمه. کوچولو با صدای اذان صبح بیدار شد. از تختش پایین اومد و رفت سمت آشپزخونه که آب. بخوره، دید مامانش داره سفره رو جمع می کنه. گفت: مامانی داری چی کار می کنی؟الان. داری صبحانه می خوری؟. مامان فاطمه لبخندی زد. و گفت: نه عزیزم، من و بابات سحری خوردیم، آخه الان ماه رمضونه و باید روزه بگیریم. فاطمه. گفت: پس چرا منو بیدار نکردین. منم می خوام روزه بگیرم. مامان گفت: عزیزم تو. هنوز کوچولویی و روزه بهت واجب نشده. ولی فاطمه گفت: منم دلم. می خواد مثل شما روزه بگیرم. مامان. گفت: باشه، فردا صبح بیدارت می کنم که سحری بخوری و روزه بگیری. فاطمه کوچولو اون

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه وقتی موبایل آقا موشه زنگ خورد !

آقا موشه از صبح زود به آرایشگاه رفته بود تا کمی سبیل هایش را کوتاه کند. آخر می خواست در جشن فارغ التحصیلی اش ازمدرسه، شیک و مرتب باشد. تازه کارش تمام شده بود که موبایلش زنگ زد. همسایه اش پروانه خانم بود. دستپاچه بود و صدایش از پشت تلفن می لرزید. آقا موشه، زود بیا خونه. آقا موشه با نگرانی پرسید: اتفاقی افتاده؟پروانه خانم جواب داد:بدو بیا که خونه تو رو دارن صاحب میشن. آقا موشه که خیلی خانه زیبا و آرام خودش را دوست داشت همین که این حرف را شنید، از آرایشگاه بیرون پرید و به سمت باغی که خانه اش در آن جا بود، دوید. توی راه با عصبانیت فریاد می کشید:

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مورچه بازنشسته نمی شود

توی شهر مورچه ها،هیچ کس بیکار نبود و. هر کس کاری می کرد. عده ای از مورچه ها مشغول کشاورزی بودند. کوشا یکی از مورچه. های کشاورز بود. او همراه بقیه ی مورچه ها، برگ های گیاهان را می چید تا از آنها. برای پرورش قارچ استفاده کنند. کوشا با آرواره های قوی و دندان های. تیزش، برگ ها را خیلی راحت می چید و از ساقه جدا می کرد و دوستانش هم آن برگ ها را. به لانه می بردند و روی آنها قارچ پرورش می دادند تا همه ی ساکنان شهر از آن قارچ. ها تغذیه کنند. کوشا کارش را خیلی دوست داشت. او یکی. از پرکارترین افراد شهر مورچه ها بود. روزها یکی پس از دیگری گذشتند. کوشا.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مزرعه‌ی گندم

دهقان زحمت کش از مدتها. پیش زمین رو شخم زده بود و خاکهای سفت زمین رو نرم کرده بود. تا زمین آماده ی کاشت. گندم بشه . بعد از مدتی بذرهای گندم رو روی زمین پاشید و بهشون آب داد . بذرها کم کم. جوونه زدن و سبز شدن و به زحمت خودشونو از زیر خاک بیرون کشیدن . دهقان مهربون هر. روز به جوونه های گندم سر می زد و اونها رو آبیاری و نگهداری می کرد . تا اینکه عید. از راه رسید و هوا بهتر و بهتر شد گندم ها دیگه بلند قد و طلایی شده بودن و زیر. نور خورشید می درخشیدن . هر روز نوروز که می. گذشت برای گندم ها یه عید بزرگ بود . روز های عید بهترین روزهای مزرعه ی گندم بو

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه یک دانه ارزن

یکی. بود یکی نبود؛ یک روز قشنگ آفتابی، گنجشک کوچولو پر و پر و پر می زد دنبال غذا به. هر طرف سر می زد توی باغچه چشمش به یک ارزن افتاد. آهنگ خوشحالی. سرداد:«جیک وجیک وجیک، شکر خدا؛ این هم غذا ! درشت و تازه است حتماً خیلی خوشمزه. است. ». گنجشک دانه را به نوکش. گرفت اما هنوز آن را غورت نداده بود که مورچه را دید. مورچه خانم نفس زنان و عرق. ریزان از یک سنگ بالا می رفت. گنجشک. گفت:«سلام مورچه جان، مورچه ی مهربان. بیا ببین چی پیدا کردم. یک دانه ارزن نصف. مال تو نصف مال من. »مورچه با خوشحالی خودش را به دانه رساند. دوتایی. می خواستند آن را بخورند که

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پیرمرد و حیوانات جنگل

در یک جنگل سبز و خرم،. کلبه چوبی کوچکی بود که پیرمرد مهربانی در آن زندگی می کرد. او عاشق حیوانات بود و. به خاطر علاقه به حیوانات بود که به تنهایی در جنگل زندگی می کرد. پیرمرد مهربان روزها در جنگل می گشت اگر حیوانی. زخمی پیدا می کرد آن را به کلبه می برد معالجه و مداوا می کرد. اگر کسی به کمک. احتیاج داشت به او کمک می کرد. اگر گاهی شکارچیان برای شکار حیوانات به آن جنگل می. آمد، حیوانات را خبر می کرد و کمک می کرد از دست شکارچیان فرار کنند. در جنگل سبز. همه ی حیوانات پیرمرد مهربان را دوست داشتند . فقط یک عقاب بود که او را دوست. نداشت بلکه دشمن

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه راپونزل و موهای جادویی

روزگاری زن و مردی زندگی می کردند که فرزندی نداشتند . بالاخره آرزوی آنها به حقیقت پیوست. آنها منتظر ورود کوچولویی به خانه اشان بودند. پشت خانه آنها پنجره ای قرار داشت که به یک باغ زیبا و بزرگ باز می شد . باغ پر از گلهای زیبا و درختهای میوه بود . این باغ متعلق به یک جادگرو بدجنس بود و هیچ کس جرات نمی کرد به داخل باغ برود. زن باردار بود و از پنجره به این باغ زیبا نگاه می کرد . روزی در باغ مقدار زیادی کاهو وحشی با برگهای سبز و تازه دید . از آن روز به بعد او نمی توانست به هیچ چیز دیگری به غیر از آن سبزیها فکر کند . کم کم رنگ و رویش پرید و صو

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه غاز خان

در زمان قدیم یک شکارچی بود که هر روز به شکار می رفت و دست خالی. بر میگشت . یکی از روزها این مرد شکارچی غازی شکار کرد و به خانه آورد و به زنش. گفت : از تو می خوام که این غاز را درست و تر و تمیز بپزی تا دو نفری بدون اینکه. کسی بفهمد آنرا بخوریم . خودت میدانی چقدر برای شکار این غاز زحمت کشیده ام . مبادا کسی از قضیه سردربیاورد . زن شکارچی هم که خیلی خوشحال شده بود قبول کرد. وغاز را توی کماجدان گذاشت و رفت به مطبخ که آنرا بپزد . از قضا نزدیکیهای غروب. بود که در خانه شان زده شد . وقتی زن شکارچی در را باز کرد دید ای داد و بیداد. مهمان است که حتما

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه هیزم‌شکن و تبر طلایی

در روزهای خیلی خیلی. دور، مردی بود به نام تیمور. او هیزم شکن بود. هر روز صبح به جنگل می رفت، چوب های. خشک را می شکست، آن ها را دسته دسته می کرد، با خود به شهر می برد و می فروخت. روزی از روزها، تیمور. مثل همیشه به جنگل رفت. تا ظهر چوب ها را برید و دسته کرد. حسابی خسته شد. دهانش. هم از تشنگی خشک شده بود. تبرش را دستش گرفت. کنار چشمه رفت تا کمی آب بنوشد؛ اما. همین که دولا شد، تبر از دستش توی چشمه افتاد و گم شد. تیمور هر چه گشت، تبرش. را پیدا نکرد. غصه دار شد. او باز هم گشت. آن قدر که دیگر خسته و ناامید شد. کنار. چشمه نشست. گریه اش گرفت

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه هوس های مورچه ای

یک مورچه در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک. کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر. چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پایش لیز می خورد و. می افتاد. هوس عسل ا�� را به صدا درآورد و فریاد زد:«ای مردم، من عسل می. خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک «جور» به او پاداش. می دهم. ». یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او. گفت:مبادا بروی ها. کندو خیلی خطر دارد!». مورچه گفت:«بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد. ». با

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه گردنبند گل گلی

خانم. خرسه و آقاخرسه با دختر کوچولوی تپل مپلشان خرس گل گلی ،توی یک خانه ی بزرگ زندگی. می کردند. آنها خانواده ی شاد و مهربانی بودند. روزها. همراه دخترشان یعنی خرس گل گلی به جنگل می رفتند و میوه های جنگلی جمع می کردند و. به خانه می آوردند و برای زمستانشان انبار می کردند. دختر آنها همیشه یک پیراهن گلدار می پوشید،برای همین او را گل گلی. صدا می زدند. یک روز خاله ی گل. گلی به دیدنشان آمد. خانه ی خاله ی گل گلی نزدیک دریا بود. او هر روز کنار دریا می. رفت و صدفهایی را که همراه موج ها به ساحل می ریخت،جمع می کرد و با آنها گردنبند و. گوشواره و دستبندهای زی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه لوکوموتیو قرمز

روزی. طوفان سهمگینی وزید و صاعقه ای به کوه باعث شد، صخره سنگ بزرگی از کوه سرازیر شود. و به روی ریل راه آهن بیافتد. پرنده ی دریایی آنچه را. که اتفاق افتاده بود، دید. او پیش دوستانش، خرگوش و موش و روباه رفت و ماجرا را. برایشان تعریف کرد. خرگوش. گفت: ما باید سنگ را از روی ریل کنار ببریم چون یک ساعت دیگر قطار سریع السیر به. اینجا می رسد و خدا می داند که اگر به این صخره بخورد چه اتفاقی می افتد. آنها سعی کردند که صخره را تکان بدهند و بیشتر و. بیشتر آنرا هل دادند، اما صخره هیچ تکانی نخورد. روباه. گفت: ما باید به لوکوموتیو قرمز خبر بدهیم، او خیلی قوی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ماجرای سه آهوی مغرور و دام شكارچی

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. پشت یک کوه بزرگ در آن طرف یک دشت وسیع چهار آهو زندگیمی ‌کردند. یکی از آهوها خال خالی، آهوی دیگر چشم درشت، آهوی دیگر گریز پا و آخری که از همه کوچکتر بود چشم سیاه نام داشتند. آهوها از مدتی قبل وقتی که دو شکارچی به دشت آمده و پدر و مادرشان را با خودشان برده بودند، تنها شده بودند. خال خالی که بزرگتر از سه آهوی دیگر بود. یک روز سه آهو دیگر را صدا کرد و گفت:از وقتی پدر و مادرمان را شکارچی‌ ها با خودشان برده ‌اند، من برای شما خیلی زحمت کشیده‌ ام و به همین خاطر شماها از امروز باید هر دستوری که به شما

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه گرگي در لباس ميش

روزی روزگاری یک گرگ بدجنس برای پیدا کردن غذا دچار مشکل شد. چون گله. ای که برای چرا به آن کوه و چمنزار می آمد یک چوپان دلسوز و یک سگ دقیق داشت. آنها. مواظب هر اتفاقی در گله بودند. گرگ گرفتار شده بود و نمیدانست چکار بکند تا اینکه. یک روز اتفاق عجیبی افتاد. او یک پوست گوسفند را پیدا کرد. گرگ آنرا برداشت و بسرعت فرار کرد. روز بعد گرگ با دقت پوست را روی خودش انداخت و خودش را به شکل یک گوسفند درآورد و. هنگامیکه گله در صحرا مشغول چرا بود به میان آنها رفت. گوسفندها متوجه وجود گرگ. نشدند. یکی از بره ها به کنار او آمد گرگ ناقلا به او گفت: کمی آنطرفت

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه روباه مریض و گنجشک زرنگ

یکی بود یکی نبود. در یک جنگل کوچک و دور افتاده حیوانات زیادی زندگی. می‌کردند. خانم گنجشکه بتازگی 2تا جوجه کوچولویش را از تخم بیرون آورده بود و از. آنها بخوبی نگهداری می‌کرد. روزها به اطراف جنگل می‌رفت تا برایشان غذا پیدا کند و بیاورد، اما. چند روزی بود که آقا روباه مکار دوباره سروکله‌اش پیدا شده بود و دوروبر گنجشک‌ها. می‌پرید. یک روز از این روزها که خانم گنجشکه می‌خواست دنبال غذا بره دید که. روباه بدجنس پایین درخت آنها نشسته و بر و بر به بچه‌هایش نگاه می‌کند. با خودش. گفت این روباهه دوباره آمده تا جوجه‌هایم را بخوره. برای همین پشیمان شد و ب

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه آقا غوله و بزهای ناقلا

داستان ما در یک روز سرد، در یک چمنزار سبز و زیبا اتفاق افتاد. سه بز برادر بودند که با هم در یک چمنزار بزرگ زندگی می کردند. یک روز بز بزرگ به دو تای دیگر گفت "خسته شدم از این که هر روز به این چمنزار اومدم، دلم می خواد چمن های اون طرف نهر رو هم مزه مزه کنم. "برادر کوچکتر گفت "ما نمی تونیم به اون طرف بریم، چون نهر خیلی عمیقه و ما رو با خودش می بره. "برادر وسطی گفت "ما حتی نمی تونیم از روی پل رد بشیم، چون یک غول بزرگ زیر اون زندگی می کنه و اگه ما رو ببینه، یه لقمه ی چربمون می کنه. "بز بزرگ سرش را که شاخ های بزرگ گردی داشت باغرور بالا گرفت و گفت "م

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه اردک خوش شانس

پدر برای دختر و پسرش کتاب می خواند . اسم کتاب اردک خوش شانس، خوش. شانس، خوش شانس بود. قصه اینطوری بود که. روزی یک اردک خوشگل و دوست داشتنی. برای گردش بیرون رفت و خیلی زود یک گودال آب تمیز و دوست داشتنی پیدا کرد. اوه، چه اردک خوش شانسی! اردک خوش شانس گفت: "کواک" اردک. کوچک و دوست داشتنی، توی گودال کوچک و زیبا شیرجه رفت. اوه، چه اردک خوش شانس، خوش. شانسی. اردک خوش شانس، خوش شانس گفت: "کواک" ، "کواک" اردک. کوچک و دوست داشتنی، از توی چاله پز از آب قشنگ بیرون آمد و زیر نور آفتاب چرتی زد. اوه ، چه اردک خوش شانس ، خوش شانس ، خوش شانسی. البته اردک

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مراقبت از سگ كوچولو

دوست داینا به مسافرت رفته است، داینا به او قول داد تا از سگش. مراقبت کند. او خیلی هیجان زده است . او می داند که مراقبت از یک سگ سرگرمی جالبی. است و البته می داند که اینکار زحمت دارد. داینا باید هر روز به سگ کوچولو غذا بدهد، زیرا او همیشه گرسنه. است. سگ قهوه ای هر روز کلی غذا می خورد و هر روز بزرگتر و بزرگتر می شود. داینا باید هر روز به او یک ظرف آب بدهد. آب تازه و خنک خیلی دلچسب. است. بعضی وقتها هم سگ کوچولو دو تا ظرف آب می خورد. داینا باید هر روز سگ را برای قدم زدن بیرون ببرد. سگ کوچولو قدم. زدن و یا دویدن با داینا را خیلی دوست دارد. دای

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قصه های نی نی و داداشی

این داستان:دریاچطوری درست می شه؟. یه روز مامان و بابا به همراه نی نی و داداشی، کوله بار سفر بستن و. رفتن سفر؛سفری شاد و با حال کنار دریا. مامان و بابا کنار ساحل نشستند . داداشی که عاشق خاک بازی بود توی ساحل خیس شروع. کرد به کندن زمین، می خواست یه چاله بزرگ درست کنه . نی نی هم نشست کنار داداشی تا. هر چی درست می کنه زودی براش خراب کنه . ناگهان نی نی متوجه موجهای زیبای دریا شد خیلی ذوق کرد،بلند شد. ایستاد و زد روی شونه داداشی ،و با انگشتش اشاره کرد به دریا و گفت :آبا،آبا . داداشی نگاهی به دریا انداخت و گفت: نی نی این آ با که خوردنی نیست . نی نی دو

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه موش کوچولو و آینه

یکی بود یکی نبود. یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت و بازی می کرد. که صدایی شنید:میو میو. موش کوچولو خیلی ترسید. پشت بوته ای. پنهان شد و خوب گوش کرد. صدای بچه گربه ای بود که تنها و سرگردان میان گل ها. می گشت و میومیو می کرد. موش کوچولو که خیلی از گربه ها می ترسید، از پشت بوته ها به بچه. گربه نگاه می کرد و از ترس می لرزید. بچه گربه که مادرش را گم کرده بود، خیلی. ناراحت بود. موش. کوچولو می ترسید اگر از پشت بوته خارج شود، بچه گربه او را ببیند و به سراغش. بیاید و او را بخورد؛ اما. بچه گربه آن قدر نگران و ناراحت بود که موش کوچولو را پشت

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه