داستان کودکانه کوتاه

داستان کوتاه دم طاووس

طاووسی زیبا در جنگلی سرسبز زندگی می کرد. او بال و پر و دم بسیار زیبایی داشت. روی پرهایش نقطه های بزرگیمثل چشم های درشت به نظر می رسید. رنگ سبز و آبی پرها، چشم همه حیوانات را خیره می کرد. برای همین وقتی طاووس می دید که حیوانات جنگل با تعجب و تحسین نگاهش می کنند، دمش را باز می کرد و با آن چتر زیبایی درست می کرد و با ناز و غرور جلوی چشم آن ها راه می رفت و فخر می فروخت. حیوانات جنگل هم که دم زیبای او را دوست داشتند، به او نمی گفتند که پاهای زشتی دارد و صدایش هم اصلاً خوب نیست. طاووس چون خودش را از همه بهتر می دانست با هیچ کس دوست نمی شد و همی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قصه ی كلاه فروش بیچاره

روزهای زیادی گذشت تا به نزدیکی آن شهر رسید . جنگل با صفائی. نزدیکی آن شهر بود و مرد خسته تصمیم گرفت که آنجا استراحت کند کلاه فروش در خواب. بود که باصدایی بیدار شد با تعجب به اطرافش نگاه کرد و چشمش به کیسه کلاه ها افتاد. که درش باز شده بود و از کلاه ها خبری نبود مرد نگران شد دور و بر خود را نگاه کرد. تا شاید کسی را ببینند ولی کسی را ندید . ناگهان صدائی از بالای سر خود شنید و سرش. را بلند کرد و از تعجب دهانش باز ماند . چون کلاه های او بر سر میمونها بودند . مرد با ناراحتی سنگی به طرف میمونها پرت کرد و آنها هم با جیغ و هیاهو به شاخها. های دیگر پ

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه کلاغ پیر

در یک. جنگل زیبا کلاغ پیری زندگی می کرد که در زمستان به خاطر برف سنگینی که می. بارید، سخت می توانست برای خودش غذا پیدا کند. دریکی از روزهای بسیار. سرد که برف زیادی هم باریده بود، کلاغه هر چی گشت نتوانست غذا پیدا کند. او برای اینکه کرمهای خاکی را پیدا کند، برفها. را کنار می زد ولی نمی توانست حتی یک کرم خاکی هم پیدا کند. کم کم به خاطر. هوای سرد و گرسنگی ، کلاغ پیر، توان حرکت کردن را از دست می داد و به سختی می. توانست حرکت کند . کلاغ. پیر که دیگر نمی توانست حرکت کند، در یک گوشه به درختی تکیه داد تا شاید کمی. حالش بهتر شود و بعد از آن به راه خود ا

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خونه جدید برای سوسک زشت

یه. سوسک زشت تو یه خونه ی خیلی کثیف، زندگی خوب و خوشی داشت . تا اینکه یه روز صاحب. خونه دیوونه شد و تصمیم گرفت خونشو تمیز تمیز کنه. صاحب. خونه همه جارو چند بار جارو کرد. دیگه هیچ آشغالی روی زمین برای خوردن پیدا نمی شد. همه ی در و دیوارا و شیشه هارو انقدر خوب تمیز. کرد که دیگه جایی برای قایم شدن سوسک زشت پیدا نمی شد. سوسک. زشت چند روز به بدبختی زندگی کرد و جاهای مختلف رو گشت تا بلاخره یه خونه ی کثیف. کثیف پیدا کرد. خیلی زود تمام اسباب و اثاثیه اش رو جمع کرد و به خونه کثیف جدید. اسباب کشی کرد. بعد از اسباب کشی دیگه. خیلی خسته بود. تا شب خواب

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه با درخت پیر قهر نکنید

دارکوب نشست روی شاخه ی. دیگر و شروع کرد به نوک زدن و تق تق کردن. درخت پیر شروع کرد به ناله کردن و گفت. نه نه نزن. خواهش می کنم نوک نزن. من طاقت ندارم… اعصاب ندارم… زود خسته می شوم…. دارکوب ناراحت شد و رفت. پرستو دوستانش را دعوت. کرده بود به لانه اش، که روی یکی از شاخه های درخت پیر بود. درخت پیر تا دوستان. پرستو را دید، گفت: خواهش می کنم سر و صدا نکنید من می خواهم بخوابم… مریضم …. حوصله ندارم… پرستو هم از درخت پیر دلگیر شد. غرزدن و زود خسته شدن. درخت پیر، کم کم همه ی پرندگان را ناراحت کرد. پرنده ها یکی یکی با درخت پیر قهر. کردند و رفتند و ف

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه بردیا و غول سیاه

و خورد وبعد رفت در خونه ی غوله رو زد غوله. گفت کیه کیه در مزنه در منو محکم می زنه بردیا می گه منم منم بردیا امودم به جنگت. ای غول سیاه امد که دست غوله رو بگیره و پرتش کنه یکهو دید دست غوله محکمه ونمی. تونه پرتش کنه . فردا میره یک کاسه پر شیر میخوره اما باز نمی تونه غول رو شکست. بده پس فردا رفت یک عالمه عسل و خوراکی های مفید خورد بعدش حسابی قوی شد وتونست. تموم بچه هایی رو که غوله زندانی کرده بود ازاد کنه وخود غوله رو شکست بده. ای قصه قصه قصه نون و پنیرو پسته یک. قصه ی درسته نه دست وپا شکسته. یکی بود یکی نبود یک روستایی بود که. کنار اون جا یک دو

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پیر زن

یکی بود یکی نبود،. یک پیرزن بود،. خانه ای داشت. به اندازه ی یک غربیل. اطاقی داشت، به اندازه یک بشقاب. درخت سنجدی داشت، به اندازه ی یک چیله. جارو. یک خرده هم جل و جهاز سرهم کرده بود،. که رف و طاقچه اش خشک و خالی نباشد. یک شب شامش را خورده بود که دید باد. سردی می آید و تنش مور مور می شود. رختخوابش را انداخت و رفت توش، هنوز. چشم به هم نگذاشته بود که دید صدای در می آید. شمع را ورداشت و رفت در را وا کرد، ‌دید. یک گنجشکی است. گنجشک به پیرزن گفت: “پیره زن امشب. هوا سرد است، من هم جایی ندارم، بگذار امشب اینجا پهلوی تو، توی این خانه بمانم،. صبح که آفتا

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خاله سوسکه

یکی بود، یکی نبود ، غیر از خدا هیچ. کس نبود. یک خاله سوسکه بود، که در این دار. دنیا، جز یک پدر کسی را نداشت. یک روز پدره گفت: “من دیگر نمی توانم. خرج تو را بدهم، پیر شده ام و زمین گیر، پاشو، فکری به حال خودت بکن!”. گفت: “چه کنم، کجا برم؟”. گفت: “شنیده ام در همدان عمو رمضانی. است پولدار که از دخترهای ریز نقش خوشش می آید،. پاشو برو خودت را به او برسان، که اگر. همچین کاری بکنی و خودت را توی حرم سرایش بیندازی نانت توی روغن است. ”. خاله سوسکه وقتی از پدرش این حرف ها. را شنید گفت: “راست می گویی ما توی این خانه لنگه کفش کهنه شدیم، از این در به آن ‌در.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه چشمه ي سحرآميز

روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ خرگوش کنجکاوی زندگی می کرد. یک روز، خرگوش کنجکاو درحال دویدن و بازی کردن بود که به چشمه ای سحر آمیز رسید. خرگوش می خواست از چشمه آب بنوشد که ناگهان زنبوری خود را به خرگوش رساند و به او گفت: از این چشمه آب ننوش. هر که از این آب بنوشد کوچک می شود. اما خرگوش به حرف زنبور گوش نکرد و از آب چشمه نوشید. خرگوش به اندازه ی یک مورچه، کوچک شد. خرگوش خیلی ناراحت شد و از زنبور پرسید: حالا چکار کنم؟ خواهش می کنم به من کمک کن تا دوباره مثل قبل شوم . زنبورگفت: من به تو گفتم از این چشمه، آب نخور ولی تو توجه نکردی. خرگوش پرسید: حا

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه بز بز قندی

روزی روزگاری در یک جنگل سبز یک. بزبزقندی با سه بزغالش زندگی میکردن . بزبز قندی اسم بچه هاش رو گذاشته بود :. شنگول ، منگول و حبه انگور . بز بز قندی همیشه بچه ها رو نصیحت. میکرد و میگفت هرگز در را به روی کسی که نمیشناسند باز نکنند و خیلی مواظب آقا. گرگه باشند . او میگفت که آقا گرگه همیشه تو کمینه . یک روز بزبز قندی تصمیم گرفت برای. خرید از کلبه بیرون بره . او به بچه هاش گفت : « شنگولم ، منگولم ، حبه انگورم ،. من دارم میرم . رد رو رو کسی باز نکنین ها . ». بچه ها با هم گفتند :« نه مامان بزی ،. خیالت راحت باشه . ». بزبز قندی بچه ها رو بوسید و

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خر دانا

یک روز یک مرد روستایی یک کوله بار روی خرش گذاشت و خودش هم سوار. شد تا به شهر برود. خر پیر و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پای خر به. سوراخی رفت و به زمین غلطید. بعد از اینکه روستایی به زور خر را از زمین بلند کرد. معلوم شد پای خر شکسته و دیگر نمی تواند راه برود. روستایی کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بیابان ول. کرد و رفت. خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر می کرد که «یک عمر برای. این. بی انصاف ها بار کشیدم و حالا که پیر و دردمند شده ام مرا به گرگ. بیابان. می سپارند و می روند. » خر با حسرت به هر طرف نگاه می کرد و

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پوپک!

یکی بود یکی نبود،. پویکی در جنگل برای خودش لانه و آشیانه داشت. روزی هوای تماشای شهر. به سرش زد، آمد توی شهر و بالای دیوار بلندی نشست و آواز را ول داد. بچه که صدای. آواز پوپک را شنیدند رفتند توی این فکر که دامی بگسترند و پوپک را بگیرند. سرگرم. دام گستری شدند. پوپک وقتی این را دید خنده را سر داد. درین میان موبد دانا سرشت و. یارانش به آن جا رسیدند گفت:‌”ای پوپک به چه می خندی؟” گفت: “به بی خردی این بچه. ها که برای من دام پهن می کنند! من که از روی هوا آب را در زیر زمین می بینم؛ دام. این بچه ها را نمی بینم؟” موبد گفت:” غره نشو و بیخود نخند می ترس

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه زیبای شنل قرمزي

روزی روزگار ، دختر کوچکی در دهکده ای نزدیک جنگل زندگی می کرد . دخترک هرگاه بیرون می رفت یک شنل با کلاه قرمز به تن می کرد ، برای همین مردم دهکده او را شنل قرمزی صدا می کردند . یک روز صبح شنل قرمزی از مادرش خواست که اگر ممکن است به او اجازه دهد تا به دیدن مادر بزرگش برود چون خیلی وقت بود که آنها همدیگر را ندیده بودند . مادرش گفت : فکر خوبی است . سپس آنها یک سبد زیبا از خوراکی درست کردند تا شنل قرمزی آنرا برای مادر بزرگش ببرد وقتی سبد آماده شد ، دخترک شنل قرمزش را پوشید و مادرش را بوسید و از او خداحافظی کرد . مادرش گفت : عزیزم یکراست خانه مادرب

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه گرگ و الاغ

روزی الاغ هنگام علف خوردن ،‌کم کم از مزرعه دور شد . ناگهان گرگ گرسنه ای جلوی او پریدالاغ خیلی ترسید. ولی فکر کرد که باید حقه ای به گرگ بزند وگرنه گرگه اونو یک لقمه می کنه ، برای همین لنگانلنگان راه رفت و یکی از پاهای عقب خود را روی زمین کشید . الاغ ناله کنان گفت : ای گرگ در پای من تیغ رفته است ، از تو خواهش می کنم که قبل ازخوردنم این تیغ را از پای من در بیاوری . گرگه با تعجب پرسید : برای چه باید اینکار را بکنم من که می خواهم تو را بخورم . الاغ گفت : چون این خار که در پای من است و مرا خیلی اذیت می کند اگر مرا بخوری درگلویت گیر می کند وتو را خفه

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه شب وحشتناک آقا گوسفنده و خانم گوسفنده

آن روز، از صبح تا شب، آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزچلاقه نتوانستند از آغل بیرون بروند. در آسمان باز شده بود و بارانی یک ریز می بارید. آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزچلاقه با علوفه خشکی که توی آغل داشتند، شکمشان را سیر کردند و شب که شد، هر کدام گوشه ای خوابیدند. نصفه های شب بود که هرسه تاشان از خواب پریدند و دیدند آب باران از گوش های راه پیدا کرده و کف آغل را خیس کرده است. خوابیدن روی زمین گل آلود و نمناک امکان نداشت. خانم گوسفنده به آقاگوسفنده گفت: «چه کنیم حالا؟ کجا بخوابیم؟ » آقاگوسفنده گفت: «نمی دانم. راه چاره ای به نظرم نمی رسد. یا ب

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه باغ گلابی

حامد در حالیکه بشدت خسته و گرسنه بود به کنار باغ مش‌نعمت رسید. از شکاف دیوار نگاهی به داخل باغ انداخت. گلابی‌های رسیده و آبدار از شاخه‌ها آویزان بودند و هر رهگذر خسته‌ای را بسوی خود می‌خواندند. حامد با دقت داخل باغ را نگاه کرد، هیچ‌کس آنجا نبود. با زحمت خود را از شکاف دیوار به داخل باغ کشاند. به سراغ یکی از درخت‌های گلابی رفت و آن را تکان داد. چند گلابی درشت و رسیده بر زمین افتاد. حامد دیگر معطل نکرد و با اشتهای فراوان شروع به خوردن گلابی‌ها کرد. او آنقدر مشغول خوردن شده بود که صدای پای مش‌نعمت را نشنید. در حالیکه دهانش پر از گلابی بود، ناگه

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه یک کتاب

خدا. او را رحمت کند مرد بزرگی بود. آن مرد خدا مرحوم آیت‌الله العظمی مرعشی نجفی بود. نام وی شهاب‌الدّین بود. از همان دوران کودکی علاقه فراوان به کتاب داشت. هرجا کتاب مفیدی می‌دید آن را می‌خرید و با دقّت. مطالعه می‌کرد و به خوبی از آن نگهداری می‌کرد. یک روز برای خریدن تخم‌مرغ از. مدرسه بیرون رفت. در راه زنی تخم‌مرغ فروش را دید. بعد. از خریدن چند عدد تخم‌مرغ، گوشة کتابی را دید که از چادر زن بیرون آمده بود. از زن. پرسید که این کتاب برای چیست؟ زن گفت: «برای فروش است. به پول آن خیلی نیازمند. هستم. » وی کتاب را از دست. زن گرفت و دید کتاب علمی ک

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ماجرای تپلک و زیرک

یکی. بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. توی. جنگل سبز،یک مدرسه بود. در آن مدرسه حیوانات زیادی درس می خواندند. بچه های. آهو،خرگوش، روباه، شغال،میمون،موش،فیل،طاووس،عقاب،کلاغ،کبوتر،هدهد و چندتا حیوان و. پرنده ی دیگر هم بودند. خانم. جغد، معلم خیلی خوبی بود. او به بچه ها خیلی چیزها یاد می داد: حساب،. هندسه،تاریخ،جغرافی،خواندن و نوشتن و نقاشی و ورزش. همه ی. حیوانات مدرسه را دوست داشتند و هر روزبا خوشحالی به مدرسه می رفتند و درس می. خواندند. مبصر کلاس، یک بچه میمون کوچولوی بامزه به اسم زیرک بود. او توی همه ی کارها به خانم معلم کمک می کرد و. کلاس

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه شنل قرمزی را گرگ نخورده است

ظهر. بود و خورشید کم کم داشت به نوک بلندترین درخت جنگل می رسید. شنل قرمزی، شنل قرمزش. را آویزان کرده بود به شاخه ی درخت سیب. سبد کلوچه های عسلی اش را در گوشه ای. گذاشته بود و مشغول چیدن گل های سفید و زرد بود برای مادربزرگ. شنل قرمزی دسته گلش را توی سبد کلوچه ها می. گذاشت و با خودش می خواند: یک گل این جا/یک گل آن جا/هر یک دارند/رنگی زیبا…. اما. باد وزید. شاخه ی سیب تکانی خورد و گل ها کمی عقب و جلو آمدند. شنل قرمزی خم شد که. یک گل آبی بچیند که آخ… شنلش را باد برد. جیغ. زد و ویغ زد و کمک خواست که ناگهان گرگ سیاه از پشت بوته ها پرید بیرون. ش

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه کلید خرگوشک

یک. روز مامان خرگوش کلید خانه را به خرگوشک داد و گفت: «بند این را بینداز به گردنت. که گم نشود. امروز که از مدرسه آمدی خودت در را باز کن. برو تو، هویجت را بخور،. مشق هایت را بنویس تا من بیایم. خرگوشک خو شحال شد که. بزرگ شده و مامان خرگوش کلید را به دستش داده. او همانطور که مادرش گفته بود، بند. کلید را به گردنش انداخت و به مدرسه رفت. ظهر. که برمی گشت، توی راه با گوش دراز و دم پنبه ای گرگم به هوا بازی می کرد. به در. خانه که رسید، کلید به گردنش نبود. چند. بار راهی را که آمده بود گشت. همه جا را زیر و رو کرد. ولی کلید را پیدا نکرد. مادرش. مجبو

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه