داستان کودکانه کوتاه

داستان کوتاه توپی که باد نداشت

یکی بود یکی نبود. توپی. بود که باد نداشت و گوشه ی حیاط افتاده بود. پشت دیوار حیاط، یک پارک بود. توپ هر. روز سر و صدای بچه ها را می شنید و دلش می خواست بپرد توی پارک؛ اما چون باد نداشت. نمی توانست زیاد بپرد. تازه روی دیوار نرده هم بود. گاهی توپی توی حیاط می افتاد و. بچه ای می آمد تا توپش را بردارد. توپی که باد نداشت جلو می رفت و خودش را نشان می. داد؛ اما کسی حاضر نبود با یک توپ بدون باد بازی کند. توپ هر روز غمگین و. غمگین تر می شد. تا این که یک روز باد کوچولو وارد حیاط شد. باد کوچولو افتاده بود. دنبال گل قاصدکی و هی با فوت هایش او را از

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه زرافه‌ای که می‌خواست زرافه نباشد!

یکی. بود یکی نبود. در یک جنگل دور، زرافه ای زندگی می کرد. زرافه گردن درازی داشت. یک. بار با خودش گفت: ای کاش این گردن دراز را نداشتم. یک. روز پروانه ی زیبایی دید. فکر کر: کاش بتوانم مثل پروانه زیبا باشم!. و سعی کرد مثل پروانه. باشد؛ ولی نشد…!. بعد سعی کرد، مثل. قورباغه باشد…. بعد خواست مثل پرنده ها. پرواز کند…. یا مثل میمون از این. شاخه به آن شاخه بپرد…. یک روز خواست مثل خروس. صبح زود، بقیه را از خواب بیدار کند. یا مثل زنبورها زندگی. کند…. ولی هیچ کدام از این آرزوها برآورده نمی شد. تا این که یک روز گربه. ای را دید. گربه ی بیچاره، لای شاخه

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دیو بنفش در شکم حاکم

در زمان های قدیم مردی. بود به نام سهراب. او همیشه در سفر بود و دوست داشت همه جا را ببیند. یک روز سهراب سر راهش. به چاه آبی رسید. او خیلی تشنه بود. جلو رفت تا آب بنوشد. رفت و بالای چاه ایستاد. تا سطل را داخل بیندازد؛ ولی به جای آب، دیوی را در چاه دید و همان جا خشکش زد. دیو، به رنگ بنفش! آن پایین چه کار می کنی؟». دیو بنفش گفت: «ای. آدمیزاد، اینجا زندانی شده ام. چاه، تنها جایی است که نمی توانم از آن بیرون بیایم. ». سهراب گفت: «اگر تو را. بیرون بیاورم، قول می دهی که اذیتم نکنی؟». دیو بنفش سرش را بالا. کرد و گفت: «اذیت؟ چه می گویی آدمیزاد؟ من ک

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه شوخی‌های بابای خسته

بابا. دلش نمی خواست قصه بگه آخه خسته بود و خوابش میومد. اما مانی کوچولو پیله کرده بود. که قصه بگو قصه بگو . بابا گفت یکی نبود یکی بود. بعدش گرگه تو خونشون. بود شنگول و منگول و حبه ی انگور اومده بودن بخورنش . مانی با تعجب به بابا نگاه. کرد و گفت :”وا ،چرا ”. بابا. گفت آخه از بس که این گرگه اذیت می کنه وقتی باباش خسته است هی می گه قصه بگو قصه. بگو. مانی اخم کرد و گفت بابا بابا بابا درست قصه بگو ،این جوری دوست ندارم . بابا گفت خیلی خوب اصلا. شنگول و منگول و حبه ی انگور با گرگه رفته بودن شهر بازی ولی گرگه رو راه ندادن. مانی. دوباره گفت چرا: بابا

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه یکی مثل همه

من. جیک جیکو هستم. در فصل بهار از. تخم بیرون آمدم. در تابستان فهمیدم که از همه ی گنجشک ها. زیباترم. از همه بلندتر پرواز می کنم. صدای جیک جیک من از همه قشنگتر است. در. پاییز گفتم، نمی خواهم مثل گنجشک های دیگر زندگی کنم؛ برای این که من از همه ی. آنها زرنگترم. بیشتر از آنها می توانم پرواز کنم. من با بقیه فرق دارم. زمستان. که رسید. بدنم از سرما بی حس شد. نتوانستم پرواز کنم. صدایم در نیامد و نتوانستم. جیک بزنم. پیاده به طرف لانه رفتم. همه از دیدن من خوشحال شدند. من را به لانه. بردند. ما از سرما محکم به هم چسبیدیم و گرم شدیم. آن وقت فهمی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه فکر میمونی

بابا. میمون قاب می ساخت. یک روز بچه میمون پرسید: بابا،. می آیی ادا در بیاوریم و میمون بازی کنیم؟. بابا میمون جواب داد: نه، امروز خیلی کار دارم. باید بیشتر کار کنم تا. بیشتر پول در بیاورم. بچه میمون ساکت یک گوشه. توی کوچه نشست. چشمش به دو رفتگر افتاد که کوچه را جارو می. کشیدند. توی کوچه خیلی هم. آشغال نریخته بود. بچه میمون یک دفعه بلند شد. از این شاخه به آن شاخه پرید. خودش. را به آشپزخانه رساند. سطل. آشغال را برداشت و وقتی باز هم از این شاخه به آن شاخه میپرید، آشغالها را توی. کوچه خالی کرد. رفتگرها دنبالش کردند. او در حالی که فرار می کرد،

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه کارهای ساده

علی،. صبح از خواب بیدار شد. از پنجره به بیرون نگاه کرد. خورشید می درخشید. روز خوبی. بود. دلش خواست که به تنهایی یک کار خوب کند. نشست. و فکر کرد «خوب می شد اگر خواهر کوچکم غرق می شد و من او را نجات می دادم. ». در همین وقت خواهرش آمد و گفت: «علی، می آیی با. من بازی کنی؟ حوصله ام سر رفته. »علی گفت: «برو، حواسم را پرت نکن، دارم فکر میکنم. ». خواهرش ناراحت شد و رفت. علی دوباره فکر کرد «چه خوب می شد اگر گرگ ها به. پدربزرگ حمله میکردند و من به جنگ آنها می رفتم » در همین وقت پدر بزرگ آمد و گفت:. «علی جان، عینک مطالعه من گم شده، کمک میکنی پیدایش

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه شمشیر در محراب

آنشب ستاره ها به خانه حضرت علی علیه السلام چشم دوخته بودند . امام. علی علیه السلام آن شب بارها و بارها به ستاره ها نگاه کرد و آهسته فرمود امشب. همان شبی است که پیامبر خدا خبرش را به من داده بود . نزدیک اذان صبح رسید و حضرت مثل همیشه برای نماز آماده شد. وارد. حیاط شد . ولی مثل اینکه همه زمین و آسمان از کوچ آسمانی اش خبر داشتند . مرغابی. هایی که در حیاط خانه بودند بالهای خود را باز کرده و جلوی حضرت را گرفتند . مرغابیها جیغ می زدند . بالهایشان را بهم می زدند و جلوی پای امام می دویدند. کسانی. که در خانه بودند سعی کردند مرغابی ها را بگیرند امام ف

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه سخن مومن با فرشته

یکی. از فرشته ها از کنار مردی که جلوی در خانه ای ایستاده بود گذشت آن فرشته به او. گفت: ای بنده ی خدا چرا جلوی در این خانه ایستاده ای ؟. ایشان گفت: برادری در. این خانه دارم و می خواهم به او سلام کنم . آن. فرشته گفت : آیا با او پیوند خویشاوندی داری یا کاری با او داری. آن. مومن گفت: نه با او خویشاوند هستم و نه حاجتی دارم او برادر دینی من است من با او. رفت و آمد می کنم و بر او سلام می نمایم به خاطر خشنودی پروردگار عالمیان . آن فرشته گفت :من فرستاده ی حق تعالی به سوی تو. هستم و او بر تو سلام فرستاده و می گوید به یقین تو قصد مرا کرده ای و به من تکیه.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه سه عاشق

سه برادر بودند که یک دختر عمو. داشتند. هر وقت یکی از این سه برادر به خانه ی عمو می رفت ،‌ عمو می گفت: “دخترم. را به تو می دهم”. تا اینکه دختر بزرگ شد. برادرها به. خاستگاری دختر عموی خود رفتند. عمو برای اینکه برادر زاده هایش دلگیر. نشوند گفت: “من به هر یک از شما صد دانه اشرفی می دهم که از این ده بروید و با. مردم معامله و معاشرت کنید هرکدام از شما پول بیشتری به دست آورد دخترم را به او می. دهم” سه برادر از ده خارج شدند و رفتند و رفتند تا به شهر رسیدند. در حالی که در شهر می گشتند یک نفر را. دیدند که می گفت: “های قالیچه داریم های قالیچه داریم”. یک

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دو موش بد ویژه

روزی و روزگاری یک خانه عروسکی بسیار زیبایی در کنار شومینه اتاق. قرار داشت . دیوارهای آن قرمز و پنجره هایش سفید بود . آن خانه پرده های توری واقعی. داشت. همچنین یک درب در جلوی خانه و یک دودکش هم روی سقفش دیده می شد. این خانه متعلق به دو عروسک بود. یک عروسک بلوند که لوسیندا نام. داشت و صاحبخانه بود ولی هیچوقت غذا سفارش نمی داد. دیگری هم جین نام داشت و آشپز. بود اما هیچوقت آشپزی نمی کرد چون غذاهای آماده از قبل خریداری شده بودند و در یک. جعبه قرار داشتند. توی جعبه دو عدد میگوی درشت قرمز ، یک ماهی ، یک تکه ران ، یک. ظرف پودینگ و مقداری گلابی و پ

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه شیر بد جنس و روباه باهوش

یکی بود یکی نبود. در جنگلی بزرگ و سرسبز شیری پیر زندگی می کرد. او آن قدر پیر شده بود که دیگر نمی توانست برای خودش شکاری پیدا کند. آقا شیر از گرسنگی بسیار ضعیف شد. پس با خودش فکر کرد و بالاخره راه حلی پیدا کرد. او تصمیم گرفت در غارش دراز بکشد و خودش را به مریضی بزند و وقتی دیگران به ملاقاتش آمدند، آن ها را شکار کند. شیر پیر نقشه ی پلیدش را عملی کرد. در غارش دراز کشید و منتظر ماند. حیوانات زیادی به ملاقات شیر آمدند، اما شیر بدجنس همه ی آن ها را شکار کرد. یک روز، روباه به ملاقات آقای شیر آمد، اما از آن جایی که روباه طبیعتاً حیوان زرنگ و باه

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قسمت پایانی ماجرای 3 آهوی مغرور

در قسمت قبل خواندید که با ورود چند شکارچی، دو آهو به دام افتادند و 4 بچه آهوی آنها تنها ماندند. دو بچه آهویبزرگ تر از دو آهوی کوچک تر خواستند که هر روز برای آنها غذا تهیه کنند و خودشان به استراحت پرداختند. تا این که آهوی دیگر که گریزپا نام داشت با خوردن علف هایی که چشم سیاه آورده بود، ادعا کرد که چشم سیاه به وظایفش عمل نمی کند. از آن به بعد چشم سیاه ناچار شده بود که برای هر سه آهو غذا تهیه کند. بخش پایانی داستان را بخوانید. چشم سیاه که می دانست گریز پا چه نقشه ای برای او کشیده است، سرش را تکان داد و رفت. از آن روز به بعد او صبح زود از خواب

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قسمت دوم ماجرای 3 آهوی مغرور و دام شكارچی

قسمت دومدر شماره گذشته خواندید با آمدن شکارچی ‌ها به یک جنگل زیبا و پر درخت، چهار آهوی کوچک تنها ماندند. دو آهوی بزرگتر از دو آهوی کوچکتر خواستند که هر روز برای آن ها غذا تهیه کنند. چون آن دو جان ‌شان را از دست شکارچی‌ ها نجات داده بودند. یکی از دو آهوی کوچکتر که گریزپا نام داشت یک روز به دو آهوی بزرگتر گفت: . ادامه داستان را بخوانید. - نمی‌ دانم چرا چشم سیاه این همه به فکر بازی و بی ‌توجهی به حرف‌ های شماست. او خیلی تنبل شده است و من فکر می‌ کنم که شما باید او را گوشمالی بدهید. مدتی گذشت. تا این که یک روز گریز پا تمام علف‌ هایی را که چشم

ادامه مطلب ...
قسمت دوم داستان کوتاه شنل قرمزی

گرگ صدای پای شنل قرمزی را شنید , به سمت تخت مادر بزرگ دوید لباس. خواب مادربزرگ را بر تن کرد و کلاه خواب چین داریرا به سر کرد. چند لحظه بعد ، شنل قرمزی در زد . گرگ به رختخواب پرید و پتو را تا نوک دماغش بالا کشید و با صدایی. لرزان پرسید : کیه ؟. شنل قرمزی گفت : منم. گرگ گفت : اوه چطوری عزیزم . بیا تو. وقتی شنل قرمزی وارد کلبه شد ، از دیدن مادربرزگش تعجب کرد. شنل قرمزی پرسید : مادر بزرگ چرا صداتون اینقدر کلفت شده آیا مشکلی. پیش آمده ؟. گرگ ناقلا گفت : من کمی سرما خورده ام و در آخر حرفهایش چند سرفه. کرد تا شنل قرمزی شک نکند. شنل قرمزی به تخت نزدیک

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه صدای مامانم چقدر قشنگه…

دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می گشتم که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر. اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت می دونی که بابا نون لواش دوست نداره. گفتم صف سنگگ شلوغه . اگه نون می خواهید لواش می خرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر، قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا. این حرف خیلی عصبانیم کرد. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو ش

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه كسي كمك من مي كند؟

یک مرغ حنایی کوچولو همراه با دوستانش در مزرعه زندگی می کرد. دوستان او یک سگ خاکستری، یک گربه ی نارنجی و یک غاز زرد بودند. یک روز مرغ حنایی مقداری دانه گندم پیدا کرد. او پیش خودش فکر کرد ، "من می توانم با این دانه ها ، نان درست کنم . مرغ حنائی کوچولو پرسید: کسی به من کمک می کند تا این دانه ها را بکارم؟سگ گفت: من نمی توانم. گربه گفت: من دلم می خواهد ولی کار دارم و نمی توانم. غاز گفت: من امروز باید به بچه هایم شنا یاد بدهم و نمی توانم. مرغ حنائی گفت: پس من خودم این کار را خواهم کرد. او بدون کمک کسی دانه ها را کاشت. مرغ حنائی کوچولو پرسید: کسی می

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه یه تابستون پر از کوزه

دیروز داشتم فکر می. کردم تعطیلات امسال چکار کنم که یه دفعه برنامه لذت نقاشی شروع شد. رفتم تو فکر. نقاشی. احساس کردم چقدر نقاشی کشیدنو دوست دارم. اصلا به قول بابراس من عاشق. نقاشیم . فکر کردم اگه من نقاش بشم چیزهایی می کشم که کمتر به ذهن دیگران می رسه. اصلا یه سبکی می کشم که کاملا جدید باشه. خیلی زود هم یه نمایشگاه می زنم. البته. یه نمایشگاه متفاوت . مثلا شاید کنار دریا تو چند تا چادر مسافرتی نمایشگاه زدم …. این فکرا انقدر بهم انرژی داد که تا به خودم اومدم دیدم هر چی پول داشتم برای خرید. رنگ و کاغذ و بوم نقاشی خرج کردم . بعد زنگ زدم کانون و

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه روباه و كلاغ

یکی بود یکی نبود . در یک روز آفتابی آقا کلاغه یک قالب پنیر دید ،. زود اومد و اونو با نوکش برداشت ،پرواز کرد و روی درختی نشست تا آسوده ، پنیرشو. بخوره. روباه که مواظب کلاغ بود ، پیش خودش فکر کرد کاری کند تا قالب. پنیررا بدست بیاورد . روباه نزدیک درختی که آقاکلاغه نشسته بود ، رفت و شروع به. تعریف از آقا کلاغه کرد : ". به به چه بال و پر زیبا و خوش رنگی داری ، پر و بال سیاه رنگ تو در. دنیا بی نظیر است. عجب سر و دم قشنگی داری و چه پاهای زیبائی داری ،‌ حیف که صدایت. خوب نیست اگر صدای قشنگی داشتی از همه پرندگان بهتر بودی . کلاغه که با تعریفهای روباه

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مورچه عجول

یک روز یک مورچه بزرگ و. سیاه با پاهای بلند و ریش ریش در دشتی زندگی می‌کرد. مورچه‌های دیگر چون که پاهای. بلندی داشت و با سرعت به این طرف و آن طرف می‌دوید به او مورچه اسبی می‌گفتند. تمام مورچه‌ها در طول بهار و تابستان، برای فصل زمستانشان آذوقه جمع می‌کردند تا. گرسنه نمانند، اما مورچه اسبی اصلا فکر جمع کردن غذا نبود. مورچه‌های دیگر که کوچک‌تر. بودند همیشه نگران گرسنه ماندن مورچه اسبی در زمستان سرد بودند، اما خودش به فکرش. نبود. روزها گذشت و گذشت تا. فصل زمستان فرا رسید. مورچه‌ها هم مقدار زیادی غذا در لانه‌هایشان جمع‌آوری کرده. بودند. تا این که

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه