داستان کودکانه کوتاه

داستان کوتاه امام مهربون؛ سلام

امام زمان خوبم سلاممن خیلی خیلی شما را دوست دارم و به قول بابام آرزویم دیدن روی شماست. مهدی جان پس کی می آیی؟وقتی شنیدم که شما هم سن من بودید که پدرتان را شهید کردند، خیلی دلم سوخت. آخه خیلی حیف است که یک پسری، فقط ۵ سال با پدرش باشد. خیلی کم است که یک پدر مهربان پسر زیبایش را، فقط تا ۵ سالگی در بغل بگیرد. اما آقا جان! غصه نخور. ما همیشه دوستت داریم و به یادت هستیم. اِاِاِ…. راستی!!! براتون نگفتم شعری رو که یاد گرفته بودم، دیروز تو مهمونی با چند تا از دوستانم خواندم. شعرش این طوری بودحالا که با هم جمع شدیم پروانه و شمع شدیمبیاید با هم دعا ک

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مناجات امام رضا علیه السلام با خدای بزرگ

بار الها!در پیشگاه تو ایستاده ام،و دست هایم را به سوى تو بلند کرده ام،آگاهم که در بندگیت کوتاهى نموده و در فرمان بردنت سستى کرده ام،اگر راه حیا را می پیمودم از خواستن و دعا کردن می ترسیدم …ولى … پروردگارم!آن گاه که شنیدم گناه کاران را به در گاهت فرا می خوانى،و آنان را به بخشش نیکو و ثواب وعده می دهى،… براى پیروى ندایت آمدم،و به مهربانی هاى مهربان ترین مهربانان پناه آوردم. و به وسیله پیامبرت که او را بر اهل طاعتت برترى داده و اجابت و شفاعت را به او بخشیدى،و به وسیله برترین زن،و به فرزندانش، که پیشوایان و جانشینان اویند،و به تمامی فرشتگانى که به

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه از دفترچه خاطرات محمدرضا پهلوی

امروز وقتی از مادرم متولد شدم، روز خوبی بود. پدرم، رضاخان در حال زحمت کشیدن برای رسیدن به پادشاهی بود و یک کلاغ هم روی شاخه ی درختی به زیبایی قار قار می کرد. امروز یک روز دیگر از روز دیگر بزرگ تر شدم. پدرم هنوز به سختی زحمت می کشید تا به پادشاهی برسد. او برای این کار از هیچ کوششی دریغ نمی کرد و حتی اگر پایش می رسید به خاطر رسیدن به پادشاهی آدم هم می کشت. چون که پادشاهی چنان کیفی برایش داشت ��ه نگو و نپرس. امروز پدرم را خارجی ها به جزیره ی موریس تبعید کردند. حال و حوصله ندارم که توضیح بدم چرا و چگونه. بالاخره یک گندی زده بود. اما خوبی این

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه الو! ببخشید با خدا کار داشتم

تبیان: الو! سلام-سلام علیکم! بفرمایید. -ببخشید با خدا کار داشتم، می خواستم با خودشون صحبت کنم. -خودم هستم، باز چی شده بنده من؟-چه زود منو شناختید. - من هیچ کس را فراموش نمیکنم. هیچکس. - ببخشید خدا جونم! کارم یه خورده طول می کشه وقت دارین؟- بگو! همه حرفات رو می شنوم. - خدا جونم؟!- بگو جانم!- یه خواهش دارم. - بگو عزیزم. - ببین خدا! می دونی! می خوام بدونم وقتی باهات حرف می زنم و درد دل می کنم صدامو می شنوی یا نه. اصلاً می خوام هر وقت دعا می کنم، دعامو بشنوی. به حرفم گوش بدی. می دونی! همین که بدونم یکی حرفم رو می شنوی برام کافیه. - من که بارها

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خیروشر

روزی بود و روزگاری بود صدها سال پیش از این، یک روز بچه ها جمع شده بودند و بازی می کردند. بازی ایشان یک «رئیس» لازم داشت. برای انتخاب رئیس قرعه کشیدند و نام «شر» درآمد. «شر» نام یکی از بچه ها بود. بچه ها از «شر» راضی نبودند، چونکه او را می شناختند و بارها دیده بودند که هر وقت«شر» «اوسا» می شود زورگویی می کند و زیر بار حرف حسابی نمی رود و می خواهد بزرگی به خرج دیگران بدهد. این بود که بچه ها یک صدا گفتند:«نه، ما این قرعه کشی را قبول نداریم، ما «شر» را قبول نداریم، اشتباه شده و باید دوباره از سر شروع کنیم. » «شر» که از درست بودن قرعه اطمینان د

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه سرانجام کار

« خیر» داستان « شر» را و سرگذشت خود را برای حاکم شرح داده بود . از قضا یک روز که حاکم و وزیران با « خیر» و کرد بزرگ و همراهان به باغی در خارج شهر می رفتند « شر» هم گذارش به آن شهرافتاده بود و خیر در کوچه او را شناخت و کسی را مأمور کرد تا « شر» را تعقیب کنند وجایگاه او را بشناسند و دستور داد فردا او را به بارگاه بیاورند و جز « خیر» هیچ کس دیگر « شر» را نمی شناخت. فردا به سراغ « شر» رفتند و گفتند از بارگاه سلطان تو را خواسته اند. « شر» که از سرانجام کار« خیر» خبر نداشت با لباسی آراسته به بارگاه آمد و با ادب منتظر فرمان ایستاد. « خیر» در محضر

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دزد و مرغ فلفلی

توی ده شلمرودفلفلی مرغش تک بودیه ده بود و یه فلفلییه مرغ زرد کاکلییه روز که خیلی خسته بودکنج اتاق نشسته بودیه دزد رند ناقلاشیطون و بدجنس و بلااومد و یک کیسه آوردکاکلی رو دزدید و بردتنگ غروب که فلفلیرفت به سراغ کاکلینه آب بود و نه دونه بودنه کاکلی تو لونه بودداد زد و گفتمرغ کاکلیتوپول موپولیدست و پا گلینوک حنایی ، کجایی ؟فلفلی هی صدا زداما جواب نیومدتنها یه رد پا به جا مونده بوداون دوروبرا آقا فلفلیقبا به تنشال به کمرگیوه به پاکلاه به سریه کوزه آبیه سفره نوناز توی ده اومد بیرونکدخدا گفتاوقور بخیرمگه با ما قهری فلفلی ؟عازم شهری فلفلی؟فلفلی گفتاون

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه در خلوت

یـکـى از عـلـمـاى وارسـتـه , کلاس درسى داشت و از میان شاگردانش به نوجوانى بیشتر احترام مـى گـذاشـت . روزى یـکـى از شاگردان از آن عالم پرسید: چرا بى دلیل , این نوجوان را آن همه احترام مى کنید؟ آن عالم دستور داد چند مرغ آوردند. آن مرغ ها را بین شاگردان تقسیم نمود و به هر کدام کاردى داد و گفت : هریک از شما مرغ خود رادر جایى که کسى نبیند ذبح کند و بیاورد. شاگردان به سرعت به راه افتادند و پس از ساعتى هر یک از آنها,مرغ ذبح کرده خود را نزد استاد آورد, اما نوجوان مرغ را زنده آورد. عالم به او گفت : چرا مرغ را ذبح نکرده اى ؟ او در پـاسخ گفت : شما فرمودید

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه استدلال منطقی

چند کودک با یکدیگر مشغول بازی بودند ، ناگهان زنی از دور پیدا شد و کودکی را از آن میان صدا کرد و لحظه یی چند با آن کودک نجوا کرد . پس از آنکه کودک بازگشت هم بازی های او اصرار کردند که از صحبت او با آن زن مطلع شوند و به دور او حلقه زدند !کودک از آنها پرسید :آیا شما می توانید یک راز مهمی را پیش خود نگهدارید ؟!همه با صدای بلند فریاد کردند :آری ، آری !کودک گفت :من هم همینطور !.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خود کرده را تدبیر نیست

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود. یک روستایی یک خر و یک گاو داشت که آنها را با هم در طویله می بست خر را بر��ی سواری نگاه می داشت اما گاو را به صحرا می برد و به خیش می بست و زمین شخم می زد و در وقت خرمن کوبی هم گاو را به چرخ خرمن کوبی می بست و به کار وا می داشت. یک روز که گاو خیلی خسته بود وقتی به خانه آمد هی با خود حرف غرولند می کرد. خر پرسید: « چرا ناراحتی و با خود حرف می زنی؟» گاو گفت: « هیچی، شما خرها به درد دل ماها نمی رسید، ما خیلی بدبخت تریم. » خر گفت: « این حرفها کدام است. تو بار می بری ما هم بار می بریم بهتر و بدتر ندارد و فرقی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه بعضی شوخی ها اصلاً خنده دار نیستند!

روزی روزگاری نزدیک روستایی استخر بسیار بزرگی بود که داخل آن پر از قورباغه های بزرگ و کوچک بود. هر روز غروب بچه ها نزدیک این استخر مشغول بازی می شدند. یک روز، یکی از این بچه ها که مشغول بازی بود چند تا قورباغه را دید که در قسمت کم عمق استخر شنا می کردند. پسرک با خودش فکر کرد که کمی با این قورباغه ها شوخی کند. پس دوستش را صدا کرد و گفت"بیا به این قورباغه ها سنگ بزنیم، فکر کنم خیلی خوش بگذره، چون اونا به این طرف و اون طرف می پرند تا سنگ بهشون نخوره. "دوست پسرک قبول کرد و آن ها شروع کردند به پرتاب کردن سنگ به طرف قورباغه های بیچاره. پسرک و دوست

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه شیرینی

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد. پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و . بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد. همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه نی‌نی تنبل

نی نی و مامان می خواستن با هم برن خونه ی مامان بزرگ . مامان، نی نی رو بغل کرده بود ولی نی نی دوست داشت خودش راه بره. نی نی اشاره می کرد به زمین و غر می زد . مامان نی نی رو روی زمین گذاشت و گفت حالا بدو برو. نی نی یه خورده رفت ولی یه دفعه یه گنجشک توی کوچه دید و ایستاد و تماشا کرد. مامان حواسش به گنجشک نبود. هی صدا می زد نی نی بیا دیگه چرا وایسادی؟ نی نی با انگشتش گنجشکو به مامان نشون داد ولی مامان بازم گنجشکو ندید . مامان خسته شد و گفت وای نی نی چرا راه نمیای خسته شدم. گنجشک پرید و رفت . نی نی دوباره دنبال مامان راه افتاد . نی نی چند قد

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پسته اخمو

همه پسته ها خندان و خوشحال بودن . برای همین خیلی راحت باز می شدن. اما یکی از پسته ها اخمو بود . هیچ کس دوست نداشت پسته اخمو رو برداره . وقتی همه پسته ها تموم. شدن، پسته اخمو تنها توی ظرف باقی مونده بود. بچه شکمو بلاخره دلش آب شد و پسته. اخمو رو برداشت. هر چی بهش نگاه کرد پسته اخمو نخندید. همین طور سفت سفت دهنشو بسته. بود. بچه شکمو چند تا لطیفه برای پسته اخمو تعریف کرد اما بازم نخندید . قلقلکش. داد. بازم خندش نگرفت. بچه شکمو یه نگاهی این ور کرد یه نگاهی اونور کرد. بعد یواشکی پسته اخمو رو گذاشت توی دهانش . یک گاز محکم ازش گرفت. ولی هیچی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه گرگ و گوسفند

روزی بود، روزگاری بود. گوسفند سیاهی هم بود. روزی گوسفند همان‌طوری سرش زیر بود و داشت برای خودش می‌چرید، یکدفعه سرش را بلند کرد و دید، ای دل غافل از چوپان و گلّه خبری نیست و گرگ گرسنه‌ای دارد می‌آید طرفش. چشم‌های گرگ دو کاسه‌ی خون بود. گوسفند گفت: سلام علیکم. گرگ دندان‌هایش را به هم سایید و گفت: سلام و زهر مار! تو این‌جا چکار می‌کنی؟ مگر نمی‌دانی این کوه‌ها ارث بابای من است؟ الانه تو را می‌خورم. گوسفند دید بدجوری گیر کرده و باید کلکی جور بکند و در برود. این بود که گفت: راستش من باور نمی‌کنم این کوه‌ها مال پدر تو باشند. آخر می‌دانی من خیلی د

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خرس دم دراز

در جنگل زیبایی ، خرسی زندگی می کرد که دم بلند و زیبایی داشت و از تمام حیوانات جنگل ، تک تک می پرسید که : به نظر شما در تمام دنیا دمی به زیبایی دم من وجود دارد ؟حیوانات همیشه فکر می کردند ، خرس حیوان بی خاصیتی است که اگر عصبانی شود ، با آن پنجه های بزرگش خیلی ترسناک می شود ، به همین خاطر به او می گفتند : این دم زیبا و پشمالو تو را بسیار زیباتر و با وقارتر نشان می دهد . یک روز زمستانی ، خرس به سمت دریاچه رفت ، روباه هم بر روی آب یخ زده دریاچه نشسته بود و اطرافش پر از ماهی بود . روباه که دید خرس ، گرسنه و بی حال است ، تصمیم گرفت یک شوخی کوچکی با ا

ادامه مطلب ...
بامیه (داستان کوتاه)

مادرش تازه خوابش برده بود. آرام آرام وارد آشپزخانه شد. خیلی مواظب بود کسی صدای پایش را نشنود. خیلی آرام به سمت جعبه ی زولبیا بامیه که دیشب پدرش خریده بود، رفت. یک بامیه ی متوسط را نشان کرد و برداشت. بامیه را توی مشتش جاساز کرد و به همان آرامی که آمده بود، برگشت. وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست و به در تکیه داد. بامیه را گذاشت توی دهانش و با ولع شروع کرد به جویدن. روزه اش را خورده بود و با خودش می گفت من هنوز بچه ام و این کارم گناه ندارد. بامیه تمام شده بود. انگشت هایش را می لیسید که…صدای اذان از مسجد به گوشش رسید.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خاله بازی

فسقلی. از خواب بلند شد، آمد به مامانش سلام کند، گفت: صبحانه حاضر است. مامان با تعجب به او. نگاه کرد. فسقلی رفت به بابا سلام کند، خمیازه ای کشید و گفت:صبح به خیر. بابا به. او نگاه کرد. فسقلی. نشست صبحانه خورد. مامان و بابا گفتند: امروز سلام یادت رفت. فسقلی ناراحت شد؛ اما. نمی دانست چرا نمی تواند نمی تواند سلام کند. رفت. توی حیاط، پدربزرگ داشت به گل ها آب می داد. آمد به پدربزرگ سلام کند. گفت: خسته. نباشی. پدربزرگ از زیر عینک. نگاهی به فسقلی کرد و خندید. بعد هم گفت: سلامت باشی. فسقلی باز هم ناراحت شد. پروانه. روی گل ها می چرخید. فسقلی آمد ب

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه من دیگه خجالت نمی کشم…

احسان کوچولو بعضی روزها با مامانش می رفت پارک اما وقتی می رسیدن اونجا از کنار مامانش تکون نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کنه. هر چه قدر هم که مامانش بهش می گفت پسرم برو با بچه ها بازی بکن فایده ای نداشت. احسان کوچولو روی یکی از دست هاش یه لک قهوه ای بزرگ بود، اون همیشه فکر می کرد که اگه بقیه بچه ها دستش رو ببینن مسخره اش می کنن بخاطر همین همیشه خجالت می کشید و دوست نداشت که با هم سن و سال های خودش بازی کنه. یه روز احسان به مامانش گفت: من دیگه پارک نمیام. مامان احسان گفت: چرا پسرم؟ احسان گفت: من خجالت می کشم با بچه ها بازی کنم آخه اگه برم

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه من محمد‌نقی هستم

آرتا. از کودکی اسم خودشو دوست نداشت. دلش می خواست اسمش محمد باشه. بارها از مادرش. پرسیده بود چرا اسم منو آرتا گذاشتید . مادرش می گفت این اسم، خیلی شیکه . خارجیه . اما آرتا این چیزها رو. دوست نداشت و می گفت توی کتاب خوندم که اسم آدمها، روی روح و روان اونها اثر داره. چرا اسم من یه اسم بی معنیه اما اسم دوستام،. محمد، علی ، حسین ، جواد و … است. منم دلم میخواد اسمم محمد باشه . مامان درباره ی حرفهای. آرتا فکر کرد و از طرز فکر خودش خجالت کشید. اون روز مامان یه تصمیم جدید گرفت و. تا سالروز تولد آرتا صبر کرد. روز. تولد آرتا که رسید مامان مهمونای

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه