داستان کوتاه واقعی

داستان کوتاه مرتفع‌ترین خط آهن جهان

حرف مردم این بود که احداث خط آهن از ساحل اقیانوس آرام به کوه‌های آند، که بعد از هیمالیا دومین سلسله‌جبال مرتفع دنیاست، امکان‌پذیر نیست. اما اِرنست مالینوفسکی ، مهندس لهستانی، نظر دیگری داشت. در سال ۱۸۵۹ پیشنهاد کرد خط آهنی از کالائو در ساحل پرو، به داخل آن کشور تا ارتفاع ۱۵۰۰۰ پایی احداث شود. اگر او در این کار موفق می‌شد، این مرتفع‌ترین خط آهن جهان می‌شد. سلسله‌جبال آند، بسیار صعب‌العبور است. کار در این منطقه به دلیل ارتفاع زیاد، سرمای شدید، یخبندان و آتشفشان بسیار دشوار است. از اینکه بگذریم، ارتفاع کوه‌ها در فاصله‌ی کوتاهی از سطح دریا به

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه گوشت دنده‌ی خوک

اوایل کارم مرا به عنوان پاک‌کننده‌ی صحنه‌های جنایت، به خانه‌ی زنی فرستادند که در «کراون پوینت» ایندیانا زندگی می‌کرد و با محل زندگی فعلی‌ام دو ساعت فاصله داشت. ‏وقتی رسیدم خانم «اورسون» در را باز کرد. ‏بلافاصله بوی خون و چیزهای دیگر را که از خانه بیرون می‌زد حس کردم. فهمیدم داخل ‏خانه واقعاً افتضاح است. یک سگ گرگی آلمانی گنده همه‌جا دنبال ‏خانم اورسون می‌رفت. ‏خانم اورسون به من گفت وقتی وارد خانه شده بوده، همه‌جا ساکت بود؛ با این ‌که پدر شوهر مسن و تقریباً بیمارش آن‌جا زندگی ‏می‌کرد. سگ گرگی با کنجکاوی‌ای که معمولاً در حیوانات بزرگ ‏گوشتخ

ادامه مطلب ...
ترس از آینده ( داستان کوتاه واقعي )

در سال 1943 در حالی‌که سه تا از دنده‌هایم بشدت مجروح و ریه‌ام سوراخ شده بود مرا به یکی از بیمارستان‌های مکزیک جدید رساندند. این اتفاق وقتی رخ داد که من می‌خواستم در یکی از مانورهای دریائی در جزایر «هاوایی»قایق پیاده شوم. من برای پریدن از روی قایق موتوری آماده بودم که ناگهان موجی قایق را به شدت تکان داد و من تعادل خود را از دست دادم و با فشار زیادی به زمین خوردم که در اثر همین زمین خوردن، دنده‌ها و ریه‌ام به سختی آسیب دید. سه ماه از بستری شدنم در بیمارستان گذشته بود که دکتر معالجم به من خبر داد که هیچ علائم بهبودی در من دیده نشده است. بعد از

ادامه مطلب ...
بیماری پدربزرگ (داستان کوتاه واقعی)

در فاصله‌ی این مدت، بابابزرگ را هیچ ندیده بودیم. او از سال گذشته به این طرف حالش زیاد خوب نبود. دست‌هایش بر اثر نقرس تغییر شکل داده بودند و به این جهت نمی‌توانست چنان‌که باید به کارش که کفاشی بود بپردازد. سابقاً هر وقت می‌توانست دو سه شیلینگی به مادرم کمک می‌کرد. گاه نیز ما را به شام دعوت می‌کرد و غذایی به ما می‌داد به نام ‏«راگوی فقرا». این غذا معجونی بود از جوشانده‌ی جو سیاه و پیاز در شیر که قدری هم نمک و فلفل به آن می‌زد. در شب‌های زمستان، این بهترین غذا بود که به ما نیروی مقاومت در برابر سرما می‌بخشید. آن‌وقت‌ها که خیلی بچه بودم، پدر

ادامه مطلب ...
دخترک خجالتی (داستان کوتاه واقعی)

حادثه‌ی جالبی در کلاس درس دختر کوچکم «مارجی» اتفاق افتاده بود. حادثه از این قرار بود که یکی از شاگردان خجالتی و محجوب کلاس با ماژیک به اشتباه بینی خود را سیاه می‌کند. این ماژیک رنگ ثابتی داشته و به آسانی قابل شست‌وشو نبوده است. بلافاصله تمام شاگردان متوجه این مضحکه شده و به شدت می‌خندند. اشک از چشمان دخترک خجالتی سرازیر می‌شود. مارجی بلافاصله برای حمایت از دخترک به سوی او می‌رود. ماژیک را از دستش می‌گیرد و روی بینی خود را به همان شکل رنگ می‌زند و ماژیک را به نفر بعدی تعارف می‌کند و با صدای بلند می‌گوید: «من هم این علامت را دوست دارم، تو چط

ادامه مطلب ...
پروژه‌ی آنت‌وِرپ (داستان کوتاه واقعی)

در بلژیک تجربه‌ای کسب کردم که درس بزرگی به من آموخت. روابط من با آنت‌وِرپ [1] در سال 1984 شروع شد. در آن هنگام ‏پیشنهاد غیرمنتظره‌ای دریافت کردم که پالایشگاه نفت این شرکت را در شهر بخرم. قبل از هر چیز مدیر شعبه‌ی لندن دوو را مأمور کردم تا از طریق بازارهای مالی لندن درباره‌ی این شرکت تحقیق کند. همچنین مدیری متخصص در بازار نفت بین‌المللی را فرستادم تا درباره‌ی این شرکت در آنت‌ورپ تحقیق کند. ‏از گزارش‌های فرستادگانم متوجه شدم که این شرکت مشکلات کارگری قابل توجهی داشته و دارد ضرر می‌دهد. رئیس این شرکت قبلاً پیشنهادهایی به شرکت‌های مشهور ژاپنی

ادامه مطلب ...
فال (داستان کوتاه واقعی)

سال‌های سال، پدر و مادرم به خاطر فالی که در آن آمده بود «تو وهمسرت تا پایان عمر به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می‌کنید، با هم خوب و خوش بودند و آن فال را کنار عکس قاب‌شده‌شان گذاشته بودند که در حال خنده در ساحل کوبا انداخته بودند. من همیشه از دیدن آن عکس و آن فال کنارش لذت می‌بردم. حس ثبات به من می‌داد. انگار به هر عکس که به عکس‌شان نگاه می‌کرد، می‌گفتند که خوشبخت‌اند و قصد دارند تا ابد خوشبخت بمانند. البته بیست‌وشش سال در کنار هم زندگی کردند. هرچند، هم روزگار تلخ داشتند و هم شیرین، اما دست در دست هم توانستند زندگی مورد نظرشان را بسازند.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه بدترین پسر منطقه

وقتی پسربچه بودم همه مرا شیطان‌صفت می‌دانستند. هروقت که گاوی در چراگاه گم می‌شد یا سدی می‌شکست یا درختی مرموزانه قطع می‌شد، اولین کسی که مورد سوء‌ظن قرار می‌گرفت، من بودم. ظاهراً برای این سوءظن‌ها توجیهی هم وجود داشت. مادرم مرده بود و پدر و برادرهایم فکر می‌کردند من بدم. به همین دلیل واقعاً بد بودم. حال که مردم این‌گونه قضاوت می‌کردند، ناامیدشان نمی‌کردم. تا اینکه یک روز پدرم گفت می‌خواهد دوباره ازدواج کند. همه نگران بودیم که این مادر جدید چطور آدمی است، ولی من شخصاً مطمئن بودم که هیچ مادر جدیدی در این خانه نمی‌تواند جایی در قلب من داشته

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه همراز یكدیگر باشیم

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوست

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه امیر کبیر و قصاب جوان

قبل از صدارت امیرکبیر، اوضاع شهر تهران به شدّت در هم ریخته بود. اراذل و اوباش گذرها و محلّه‌ها، از کاسبها باج می‌گرفتند و هرگاه مختصر باده‌ای. می‌نوشیدند، عربده می‌کشیدند و نفس کش می‌طلبیدند. زنان و دختران، پس از غروب آفتاب از ترس حمله آنها، جرأت بیرون آمدن. از خانه را نداشتند. گاهی اوقات، مردان مست در چهار سوقها، قمه خود را از غلاف. بیرون می‌کشیدند و عبور و مرور را قطع می‌کردند. با روی کار آمدن امیر کبیر، اوضاع. دگرگون شد و استعمال نوشابه‌های الکلی ممنوع گردید. هر کس شراب می‌خورد و مزاحم مردم می‌شد، مجازاتهای سختی داشت. امیرکبیر در اجرای این

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه