داستان کوتاه واقعی

داستان کوتاه كلاوس مان

کلاوس مان [*] پسر ارشد توماس مان تاحدودی قربانی نام پدر و عموی خود شده است. هیچ‌چیز غم‌انگیزتر از آن نیست که آدمی را نه بخاطر خودش، بلکه به واسطه‌ی نام پدرش بازشناسند و ارزش‌های او زیر نفوذ ارزش پدر ناشناخته ماند. در خاندان مان چند نویسنده وجود داشت که همگی قربانی شهرت سترگ توماس مان شدند، این امر حتی درباره‌ی هانریش مان برادر بزرگ توماس مان نیز صادق است از سویی دیگر کلاوس مان قربانی تاریخ کشورش نیز شد. در کودکی شاهد نخستین جنگ جهانی بود. در اوج جوانی نازی‌ها قدرت را در آلمان قبضه کردند و از آن‌جا که پدرش از مخالفان هیتلر بود، سرگردانی او و

ادامه مطلب ...
بهترین اتومبیل (داستان کوتاه واقعی)

سال‌ها پیش هنری فورد تصمیم به ساخت موتوری گرفت که امروزه به (V-8‏) معروف است. او می‌خواست موتوری بسازد با هشت سیلندر که همه‌ی سیلندرها در یک بلوک قرار بگیرند. همه‌ی مهندسین یک صدا گفتند که امکان ندارد بتوان هشت سیلندر گازوئیلی را در یک بلوک جا داد. ‏فورد گفت: «هر طور شده آن را بسازید. »و آن‌ها جواب دادند: «ولی امکان ندارد. »‏فورد دستور داد: «بروید سرکار و تا موفق نشدید، دست از کار نکشید. مهم نیست چقدر طول بکشد. » ‏مهندسین مشغول کار شدند، چاره‌ای هم نداشتند، چرا که ممکن بود کارشان را از دست بدهند. بعد از گذشت شش ماه هنوز موفقیتی حاصل نشده ب

ادامه مطلب ...
اندیشه‌ی درست (داستان کوتاه واقعی)

جین مارین ، سردبیر نشریه‌ی بله‌فانتین اگزمینر ، یکبار یکی از گزارشگران جوان ورزشی خود را برای تهیه‌ی گزارش از یک بازی مهم مأمور کرد. اما وقتی گزارشگر جوان بازگشت، گزارشی تهیه نکرده بود. مارین علتش را پرسید و گزارشگر جواب داد: «مسابقه‌ای برگزار نشد. »«مسابقه برگزار نشد؟ چه اتفاقی افتاد؟»«سقف استادیوم فروریخت. »«پس گزارش فروریختن سقف استادیوم را بده. »و گزارشگر جواب داد: «برای این کار اعزام نشده بودم، قربان. »یک خبر داغ از بین رفت،‌ آن‌هم به این دلیل که گزارشگر جوان به‌درستی و معقولانه فکر نکرده بود. قابل اعتماد بودن، چیزی فراتر از قبول مسئولیت

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه یک عکس غم انگیز

در قحطی سال ۱۹۹۳ در جنوب سودان گرفته شد. کوین در فاصله ۲ کیلومتری کمپ توزیع غذای سازمان ملل ، با شنیدن ناله های دختری که از گرسنگی در حال مرگ بود و تک و تنها آخرین تلاشش را می کرد تا خود را به کمپ برساند ، آماده عکس گرفتن شد. در همین هنگام لاشخوری گرسنه در نزدیکی دخترک به زمین نشست. کوین ۲۰ دقیقه در کمین ایستاد تا بتواند عکسی ثبت کند که در آن لاشخور بال هایش را گشوده باشد. اما این اتفاق هرگز نیفتاد و دخترک با ضربات پنجه و نوک حیوان از پای درآمد. کوین پس از مشاهده این صحنه در حالی که مانند دیوانه ها با خود حرف می زد و می گریست به کمپ بازگشت. ۲۶

ادامه مطلب ...
پاسخ رد به درخواست کار (داستان کوتاه واقعی)

زمانی که با مدرک زبان انگلیسی از دانشگاه بیرون آمدم، شرکت‌ها از استخدام من استقبال نکردند، زیرا عقیده داشتند همه‌ی مردم که انگلیسی بلد هستند و رشته‌ی تحصیلی من به درد آن‌ها نمی‌خورد. عاقبت با فکر کردن‌های بسیار، تصمیم گرفتم در یکی از روزنامه‌های محلی، گزارش‌های ورزشی بنویسم. ناگفته نماند که از زمان دبیرستان، هیچ گزارشی هم ننوشته بودم! اما متاسفانه در پاسخ درخواست کار من، به من اطلاع دادند که بزرگ‌ترین مشکل این است که سابقه‌ی گزارش‌نویسی ندارم. این ایرادی بود که شرکت‌های دیگر هم بر من وارد کرده بودند. با خودم فکر کردم «وقتی هیچ کدام‌تان به من

ادامه مطلب ...
درسی در عشق (داستان کوتاه واقعی)

اولین دوست دختر من «دوریس شرمن» بود. واقعاً زیبا بود. موهای فر مشکی و چشمان سیاه براق داشت. هروقت موقع زنگ تفریح توی ‏زمین بازی مدرسه‌ی روستایی که در آن درس می‌خواندیم، دنبالش می‌کردم، طره‌های بلند مویش بالا و پایین می‌رفت و توی هوا ‏می‌رقصید. ما هفت سال‌مان بود و دوشیزه بریج مواظب‌مان بود و برای کوچک‌ترین تخلف، کشیده‌ای توی صورت‌مان می‌زد. ‏به چشم من، دوریس، جذاب‌ترین دختر کلاس بود. کلاس ما ترکیبی ‏بود از دانش‌آموزان کلاس اول و دوم و من به شیوه‌ی هیجان‌انگیز یک ‏پسربچه‌ی عاشق، دلش را بردم. رقابت بین پسرها برای محبت به دوریس شدید بود. ا

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خوابی که دنیا را تکان داد (عجیب تر از علم)

بطوریکه ساعت دیواری دفتر روزنامه «بوستن گلوب» (Boston Globe) نشان می داد، ساعت اندکی از سه بامداد گذشته بود و خبرنگار کشیک شب بنام «بایرون سام» (Byron Some) که روی نیمکت خوابش برده بود، از خواب بیدار شد و سرش را تکان داد تا حالش جا بیاید و خاطره خواب وحشتناکی که دیده بود، از یاد ببرد. از اینکه می دید همه آن حوادث ناگوار، در عالم خواب اتفاق افتاده بود و حقیقت نداشت، کاملاً خوشحال بود. هنوز صدای فریاد کسانی راکه در اقیانوس جوشانی که غل غل می کرد فرو می رفتند، می شنید. او در خواب دید که توده مذاب و گداخته ای از دامنه کوه، به سوی مزارع دهکده و م

ادامه مطلب ...
مسؤلیت در قبال خود (داستان کوتاه واقعی)

مری در کوبا متولد شده بود. دو ساله بود که به اتفاق خانواده‌اش به میامی آمدند. در محله‌ی بسیار خطرناکی از شهر که مواد مخدر و جنایت، بخشی از زندگی روزمره محسوب می‌شد و در فقر شدید زندگی می‌کردند. اما مری از همان دوران کودکی و از زمانی که هشت سال بیشتر از عمرش نمی‌گذشت، تصمیم گرفت خلاف روال دخترها که اغلب خدمه یا در نهایت صندوقدار یک فروشگاه می‌شدند، کاری دیگر بکند. به همین دلیل ساعیانه به مدرسه رفت. گاه برای رفتن به مدرسه مجبور می‌شد از روی اشخاصی که مست و بیهوش روی پیاده‌روها افتاده بودند، عبور کند. به این امید که درس بخواند و برای خود زند

ادامه مطلب ...
کتاب جعبه‌ی کریسمس (داستان کوتاه واقعی)

وقتی «ریچارد پل ایوانز» اولین کتابش «جعبه‌ی کریسمس» را نوشت، آن را با عشق به دو دختر جوانش تقدیم کرد. بعداً کپی‌هایی از آن برای خانواده و دوستانش تهیه کرد و صحبت از این داستان دلگرم‌کننده پخش شد. این واکنش مثبت به ریچارد انگیزه داد و تصمیم گرفت که ناشری برای این کتاب پیدا کند. وقتی هیچ‌کس حاضر به انجام این کار نشد، تصمیم گرفت خودش آن را منتشر کند. ‏برای اینکه کتاب را به فروش برساند، غرفه‌ای در کنفرانس انجمن کتاب‌فروشان محلی امریکا گرفت. جایی که در بین دیگر فعالیت‌ها، نویسندگان مشهور کتاب‌های خود را در انتهای سالن با امضا به فروش می‌رساندند

ادامه مطلب ...
پزشک جدید شهر (داستان کوتاه واقعی)

وقتی دکتر ایگناتیوس پیاژه تازه فارغ‌التحصیل شده بود، کار ماساژ و جابه‌جاکردن ستون فقرات را شروع کرد و تصمیم گرفت دفتری در خلیج مونتری در کالیفرنیا راه‌اندازی کند. وقتی برای دریافت کمک و همکاری به مؤسسه‌ی محلی ماساژدرمانی مراجعه کرد، به او گفتند محل کارش را به جای دیگری ببرد. آن‌ها گفتند او نمی‌تواند در این منطقه موفق شود، چون افراد زیاد دیگری در این زمینه در آنجا مشغول کار هستند. او شجاعانه از «اصل بعدی» استفاده کرد. ماه‌ها، هر روز صبح زود تا غروب درِ خانه‌ها را می‌زد. بعد از معرفی خود به‌عنوان دکتر جوان جدید شهر، چند سؤال می‌کرد:«کجا را ب

ادامه مطلب ...
شیر برنزی (داستان کوتاه واقعی)

در سال 1975، ریگان برای گروهی از شکارچیان دوستدار حفظ محیط زیست در سانفرانسیسکو سخنرانی کرد. در پایان سخنرانی، شیر برنزی کوچکی به او هدیه دادند. در آن زمان، مایکل دیوِر در مقام تحسین از هدیه، به فرماندار کالیفرنیا گفته بود که هدیه‌ای بسیار زیبا دریافت کرده است. ده سال بعد، دیوِر خواست که از مقام خود استعفا کند. ریگان از او خواست که صبح روز بعد به دفتر او در کاخ سفید برود. صبح روز بعد، وقتی او به دفتر ریگان رفت، رئیس‌جمهور تا جلو میزش به استقبال او آمد. ریگان گفت: «مایک، فکر کردم به یاد همه‌‌ی سال‌های خوب و پرباری که با هم داشتیم، هدیه‌ای به

ادامه مطلب ...
نوازنده‌ی جوان (داستان کوتاه واقعی)

در سال ۱۹۴۶، رِی چارلز هنرمند شنید که گروه خوانندگان لاکی میلیندربه شهر آنها می‌آیند. چارلز ترتیبی داد که از او آزمون صدا بگیرند تا شاید به این گروه راه پیدا کند. او در پوستش نمی‌گنجید. اگر این اتفاق می‌افتاد، نانش در روغن بود. ‏وقتی نوبت به او رسید، این موسیقی‌دان جوان پیانو نواخت و ترانه‌ای همراه با آن اجر اکرد. چارلز نابینا بود و نمی‌توانست واکنش میلیندر را نسبت به اجرایش ببیند. ازاین‌رو وقتی کارش را تمام کرد، بی‌صبرانه منتظر ماند تا واکنش میلیندر را بشنود. سرانجام صدای سرگروه آنها را شنید که گفت: «عزیزجان، زیاد خوب نبود. » چارلز به ا

ادامه مطلب ...
هفت شیلینگ (داستان کوتاه واقعی)

یک بار بحرانی در خانه‌ی ما پیدا شد: سیدنی به یک دست لباس نو احتیاج داشت. او در تمام روزهای هفته، حتی یکشنبه‌ها، همان لباس متحدالشکل تلگرافچیان را به تن می‌کرد، تا وقتی که رفقایش کم‌کم شروع کردند به مسخره کردن و متلک گفتن به او. دو هفته‌ی تمام روزهای تعطیل آخر هفته را در خانه بست نشست تا مادرم موفق شد یک دست لباس نو از پارچه‌ی پشمی آبی رنگ برای او بخرد. نمی‌دانم بی‌چاره زن از کجا توانسته بود هجده شیلینگ پول لباس را جور کند. این خرج تحمیلی چنان وضع اقتصادی خانه‌ی ما را برهم زد که مادرم مجبور شد هر روز دوشنبه که سیدنی، لباس رسمی تلگرافچی‌ها را

ادامه مطلب ...
من مجبور نیستم (داستان کوتاه واقعی)

یکشنبه بود و همه‌ی ما در حال خواندن روزنامه بودیم. کریستی به سمت مادرش رفت، روزنامه را از دستش چنگ زد و آ‌ن‌را روی زمین انداخت. مادرش گفت: «کریستی کار خوبی نکردی. روزنامه را بردار و به مامان بده و بگو معذرت می‌خواهم. »کریستی گفت: «من مجبور نیستم. »سایر اعضای خانواده هم به کریستی توصیه‌ی مشابهی کردند و همان‌ جواب را شنیدند. از بتی خواستم او را به اتاق خواب ببرد. روی تخت دراز کشیدم و بتی کریستی را کنار من روی تخت گذاشت. کریستی مغرورانه به من نگاه کرد. خواست که از جایش بلند شود، اما من قوزک پایش را چسبیده بودم. گفت: «ولم کن. »گفتم: «من مجبو

ادامه مطلب ...
پنجاه سال بعد (داستان کوتاه واقعی)

پدرم در جنگ جهانی دوم، خلبان آلمانی بود و در جریان یک پرواز اکتشافی در شرق فرانسه، نیروهای فرانسوی به او حمله کردند و تیربارهای‌شان، هواپیمای او را از کار انداخت. با این‌که موتور هواپیما از کار افتاده بود، اما توانست از مرز سوئیس بگذرد و در مزرعه‌ای وسط کارگران متحیر علف خشک‌کن، سقوط کنترل‌شده‌ای داشته باشد. با پایان گرفتن جنگ از زندانی که در سوئیس بی‌طرف قرار داشت به آلمان برمی‌گردد، درسش را ادامه می‌دهد، در رشته‌ی زمین‌شناسی فارغ‌التحصیل می‌شود و اتفاقاً به ایالات متحده مهاجرت می‌کند. نیم‌قرن بعد از حادثه‌ای که زمان جنگ برایش پیش آمد و نزدی

ادامه مطلب ...
رؤياي بر باد رفته (داستان کوتاه واقعي)

سال��ا پیش در اسکاتلند خانواده «کلارک» تنها یک رؤیا در سر می پروراند و آن هم سفر به آمریکا و گشت و گذار و سیاحت آن سرزمین بود. کلارک به سختی کار می‌کرد و همسرش صرفه‌جویی، تا بتوانند هزینه این مسافرت رؤیایی را فراهم کنند. البته چند سالی طول کشید تا توانستند به اندازه کافی پول پس‌انداز کنند و پاسپورت‌های خود را بگیرند و خانواده که مرکب از زن و شوهر و هشت بچه بودند عازم سفر شوند و در یک کشتی مجلل تفریحی بلیت‌های خود را رزرو کنند. ‏ناگهان اتفاقی غیر منتظره رویاهای چندین ساله‌اشان را بر باد داد. پسرکوچک کلارک را سگی گاز گرفت و پزشکی که او را معال

ادامه مطلب ...
شاد باشید (داستان کوتاه واقعی)

سخنی از این داستان: «در زندگی چیزی نیست که مرا خوشحال کند، چرا که من همیشه خود به خود و از ته دل خوشحال هستم و ذات خوشحالی در درون‌ام می‌جوشد. »~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~‏یک بار که «لاری کینگ» گوینده‌ی معروف امریکایی مشغول مصاحبه و ‏گفت‌وگو با «ورنر ارهارد» بود، من هم خوش‌بختانه به تلویزیون نگاه می‌کردم. «ارهارد» در آن زمان برای کار به روسیه رفته و در آن‌جا زندگی می‌کرد. بعد از آن‌که «ارهارد» گفت که امکان دارد به زودی به امریکا برگردد، لاری کینگ پرسید، آیا بازگشت به وطن او را خوشحال خواهد کرد؟ «ارهارد» از این سؤال ناراحت شد و گفت: «در زندگی

ادامه مطلب ...
چقدر پشیمانم (داستان کوتاه واقعی)

ناگهان خانم مک‌کارتی مرحوم شد. مدتی بود از بیماری خاصی رنج می‌برد و به سلامتش به‌سرعت خلل وارد می‌آمد، تا روزی که دیگر دوام نیاورد و مُرد. آن‌وقت، فکرهایی به سرم افتاد. با خود می‌گفتم: «چقدر خوب می‌شد اگر آقای مک‌کارتی مادر مرا می‌گرفت! من و والی این همه با هم دوست هستیم! به‌علاوه، این بهترین راه‌حل برای همه‌ی مسائل مبتلا‌به مادرم بود. »کمی بعد از این‌که خانم مک‌کارتی به خاک سپرده شد، من دراین‌باره با مادرم صحبت کردم:«مادر، تو باید کاری بکنی که آقای مک‌کارتی را بیش‌تر ببینی. من شرط می‌بندم که او از ازدواج با تو خوشحال خواهد شد. »مادرم با ل

ادامه مطلب ...
کسی به ‏سگ مرده ‏لگد نمی‌زند (داستان کوتاه واقعی)

در سال 1929 ماجرایی رخ داد که شور و غوغای زیادی در محافل فرهنگی آمریکا ایجاد کرد. دانشمندان، اساتید، محققان و افراد آگاه زیادی از سراسر نقاط آمریکا برای از نزدیک دیدن این ماجرا به شیکاگو رفتند. چند سال قبل مرد جوانی که «روبرت هاچینز»نام داشت از راه پیشخدمتی، چوب‌بری، معلمی و فروش طناب رختشویی، توانسته بود مدارج علمی را به سرعت طی کند و سرانجام در سال 1929 ‏به ریاست دانشگاه شیکاگو منصوب شود. دانشگاهی که در میان مراکز آموزشی آمریکا دارای مقام چهارم بود. چند سال داشت؟ 30 ‏سال! غیر قابل باور است! اساتید مسن‌تر از او با نارضایتی و تحقیر سر تکان

ادامه مطلب ...
فلج اطفال (داستان کوتاه واقعی)

«میلتون اریکسون» مبتکر نوعی درمان جدید است که نظر هزاران درمانگر را در ایالات‌متحده‌ی امریکا به خود جلب کرده است. او وقتی دوازده ساله بود، گرفتار فلج اطفال شد. ده ماه بعد شنید که پزشکی به والدینش می‌گفت:- پسرتان امشب را به صبح نخواهد رساند. «اریکسون» صدای گریه‌ی مادرش را شنید. با خود اندیشید:- کسی چه می‌داند، شاید اگر من امشب را به صبح برسانم، مادرم این قدر رنج نکشد. و تصمیم گرفت تا سپیده‌ی صبح نخوابد. او با طلوع خورشید فریاد برآورد:- آهای مادر! من هنوز زنده‌ام!همه‌ی کسانی که در خانه بودند، به قدری خوشحال شدند که «میلتون» تصمیم گرفت برای این

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه