داستان کوتاه واقعی

آینده‌ی ایده‌آل خود را طراحی کنید (داستان کوتاه واقعی)

چندی قبل، یک جلسه‌ی برنامه‌ریزی راهبردی برای مدیران ارشد یک شرکت 172 ‏میلیاردی دایر نمود‏م. شرکت مزبور با مشکلات قابل ملاحظه‌ای روبه‌رو بود ‏که ناشی از تحولات، بازار رقابت و مقررات دولتی بود. بسیاری از کارمندان خود ‏را اخراج کرده و از حجم فعالیت بخشی از واحدهای خود ‏کاسته بود‏ند. شرکت‌کنندگان در دوره‌ی من مدیران ‏ارشدی بودند که توانسته بودند بحران فعلی را پشت سر بگذارند، اما ‏مشکل هنوز از میان نرفته بود. در این شرایط، آنها هم نگران آینده بودند، و ‏هم تحت تأثیر شرایط موجود ‏قرار داشتند. ‏برای اینکه نظر آنها را جمع و متمرکز کنم، جلسه‌ی استرا

ادامه مطلب ...
بهترین طبابت (داستان کوتاه واقعی)

سخنی از این داستان: «ما پزشکان وقتی که با انسان‌های فقیر و بیمار سروکار پیدا می‌کنیم، انسانی را می‌بینیم که نقابی بر چهره ندارد و ضعیف و آسیب‌پذیر است و در این‌جاست که باید قلبی رئوف و مهربان داشته باشیم مبادا که همنوعان خود را خوار و حقیر بشماریم. »~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ ‏اگر پزشک نباشید، شاید نام «ویلیام اوسلر» را نشنیده باشید. او پزشک، استاد دانشگاه و نویسنده‌ای بود که تا روز مرگ خود در 1919 ‏در سن 70 ‏سالگی طبابت می‌کرد و درس می‌داد. کتاب او، «اصول و راه و رسم طبابت»[1]، به مدت 40 ‏سال بر تربیت پزشک در سراسر دنیای انگلیسی‌زبان، چین

ادامه مطلب ...
فالگیر (داستان کوتاه واقعی)

روز پیش از ترک سانفرانسیسکو در خیابان مارکت گردش می‌کردم. ناگاه در پشت جعبه‌ی آیینه‌ی دکان کوچکی که پرده‌ای هم به آن آویخته بودند، لوحه‌ای دیدم. روی لوحه نوشته بود: «با یک دلار، کف دست شما را می‌بینیم و با ورق، آینده‌ی شما را می‌گوییم. » قدری ناراحت وارد شدم و با مخلوقی گرد و قلمبه روبرو شدم که در حدود چهل سالی داشت. از اتاقک ته مغازه آمد و هنوز دهانش می‌جنبید، چون او را سر ناهار غافل‌گیر کرده بودم. با بی‌اعتنایی هر چه تمام‌تر میز کوچکی را که روبروی در ورودی به دیوار تکیه داشت نشانم داد و بی‌آن‌که به قیافه‌ام نگاه کند گفت: «لطفاً بنشینید!»

ادامه مطلب ...
موفقيت نهايي (داستان کوتاه واقعي از زندگي استيون سپيلبرگ)

استیون سپیلبرگ در سی‌وشش سالگی موفق‌ترین فیلمساز تاریخ شد. وی چهار فیلم از ده فیلم پرفروش تاریخ را ساخته است که از میان آنها ایتی (E. T. The Extra- Terrestrial) پرفروش‌ترین فیلم تاریخ شناخته شد. اینکه چگونه با این ‏سن کم به چنان توفیقی دست یافت داستان جالبی دارد. سپیلبرگ از سن دوازده سیزده سالگی می‌دانست که می‌خواهد کارگردان سینما شود. در ‏‏هفده سالگی، یکروز بعدازظهر بازدیدی از استودیو یونیورسال بعمل آورد که زندگی او را ‏دگرگون کرد. در این بازدید وی موفق به دیدن صحنه‌های اصلی که تمام عملیات فیلمبرداری ‏‏در آنجا انجام می‌گرفت نشد، لذا او ک

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه بانک ملی وایت‌ویل

لی‌براکستون اهل وایت‌ویل در کارولینای شمالی، پسر آهنگر پرتلاشی بود که ۱۲ فرزند داشت و او دهمین فرزند خانواده بود. آقای براکستون می‌گوید: «در کودکی با فقر دست‌وپنجه نرم می‌کردم. با کار سخت توانستم تا کلاس شش درس بخوانم، کفش واکس زدم، خواروبار به منازل بردم، روزنامه فروختم، در کارخانه‌ی جوراب‌بافی کار کردم، ماشین شستم و شاگرد مکانیک هم بودم. »وقتی مکانیک شد، فکر کرد دیگر کافی است. شاید هنوز الهام از نارضایتی را در خود پرورش نداده بود. او به موقع ازدواج کرد. لی و همسرش هر دو صرفه‌جو بودند. لی به فقر عادت داشت، مزد کمی می‌گرفت و به‌زحمت، خرج

ادامه مطلب ...
خواسته‌ی آتش‌نشان (داستان کوتاه واقعی)

چند سال قبل در یکی از تصفیه خانه‌های بزرگ یک شهر نفت‌خیز آتش‌سوزی مهیبی روی داد و طولی نکشید که شعله‌های سهمگین آن به آسمان بلند شد و رفته رفته دامنه‌ی حریق گسترش بیشتری پیدا کرد و به ساختمان‌های شهر نزدیک شد. ‏آتش‌نشانانی که با ماشین‌های اطفاء حریق به سرعت خود را به محل رسانده بودند، ناچار در چند محله آن طرف‌تر متوقف شده بودند، زیرا بیم این داشتند که لهیب سوزان آتش، خود و ماشین‌هایشان را به کام خود بکشد و خاکسترشان کند. ساعت‌ها گذشت و آتش همچنان دایره‌ی سوزان و مخرب خود را وسعت می‌بخشید. در این مخمصه که ساکنان محله خانه‌های خود را ترک می‌کر

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه زرنگتر از اصفهانیهای عزیز

چند شب پیش در میان مریض ها منشی ام وارد شد گفت یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را ملاقات کند. یک مرد میانسال با یک لهجه شدید رشتی وارد شد و در حالی که یک ماهی حدودا ده کیلویی دریک کیسه نایلون بزرگ در دستش بود و شروع کرد به تشکر کردن که من عموی فلان کس هستم و شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و . هر چه فکر کردم "فلان کس" را به یاد نیاوردم ولی ماهی را گرفتم و از او تشکر کردم. شب ماهی را به خانه بردم و زنم شروع به غرغر کرد که من ماهی پاک نمی کنم! خودمتا نصف شب نشستم و . ماهی را تمیز کردم و قطعه

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه معرفت روباهی که از شرم دوستانش سکته کرد

نوشته محمد درویش از فعالان محیط زیست:نامش اصغر درخشان است، هفت سالی می‌شود که می‌شناسمش. نخستین بار در ارتفاعات بالادست تنگ زندان واقع در شمال منطقه حفاظت شده سبزکوه دیدمش … او یکی از محیط‌بان‌های پاسگاه چهارتاق در جنب ناغان بود؛ محیط‌بانی که افتخار می‌کند به رسالتی که برعهده گرفته است …چندی پیش دوباره او را دیدم، اینبار در کنار زاینده رود و در نزدیکی‌های منطقه حفاظت شده شیدا …برایم داستانی را تعریف کرد که تکانم داد و اشک از چشمانم جاری ساخت … قرار است یک گروه فیلمساز، ماجرایی را که او دیده است، تبدیل به یک فیلم کند … اما تا آن زمان، فکر می‌کن

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ماستمالی کردن

قضیه ماستمالی کردن از حوادثی است که در عصر بنیانگذار سلسله پهلوی اتفاق افتاد:«هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیله راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند . در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها ر�� موقتاً سفید نمایند و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیه دیوارها

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه انیشتین و راننده اش!

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان. خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول. سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده. بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی. احساس خستگی می کند؟. راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی. کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت. کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ماجراي واقعي مرجع تقليدي كه نذر 100 هزار ديناري سفير انگليس را رد كرد

حدود چهل و اندی سال قبل پس از بروز جنگ جهانی دوم و سرانجام شکست آلمان پیروزی انگلستان (که جزء متفقین بود) جمعی از معتمدین نقل کردند: مرحوم حاج مهدی بهبهانی که از تجار و محترمین عراق و سوریه بود و آثار خیری در حرم مقدس نجف اشرف و زینبیه دمشق داشت ، و مورد احترام علما و مراجع بود، از طرف نوری السعید نخست وزیر آن روز عراق به محضر مبارک آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی (که در داستان قبل سخنی از او به میان آمد) شرفیاب گردید، و گفت :سفیر کبیر انگلستان قصد شرفیابی به خدمت شما دارد. آیت الله اصفهانی فرمودند: مرا به سفیر کبیر انگلستان چه کار؟ مرحوم

ادامه مطلب ...
غذای روز یکشنبه (داستان کوتاه واقعی)

من از سرشکستگی اجتماعی خاصی که ناشی از فقر ما بود، به‌خوبی آگاه بودم. حتی فقیرترین بچه‌ها روزهای یکشنبه در خانه‌ی خود غذا می‌خوردند. کبابی که در خانه درست می‌شد، نشانه‌ی تشخص بود، درست مثل یک عامل سنتی که فرق بین طبقه‌ی فقیر و غنی را مشخص می‌کرد. کسانی که نمی‌توانستند عصرهای یکشنبه در خانه‌ی خود سر سفره بنشینند و شامی از دست‌پخت خود بخورند، جزو طبقه‌ی گدایان بودند؛ و ما از این طبقه بودیم. مادرم مرا به خواروبارفروشی نزدیک خانه‌مان می‌فرستاد تا شامی به بهای شش پنس که یک تکه گوشت و دو پر سبزی بود، بخرم. چه ننگی! به‌خصوص در روز یکشنبه! من ملام

ادامه مطلب ...
تابلوی رؤیاها (داستان کوتاه واقعی)

در سال 1995، جان آساراف، تابلویی مخصوص رؤیاهایش تهیه کرد و آن را روی دیوار اتاق کارش در منزل نصب کرد. هر وقت شیئی مادی را می‌دید که آن را می‌خواست یا سفری که آرزویش را داشت، عکس آن را می‌گرفت و به این تابلو می‌چسباند. بعد خود را در حال لذت بردن از موضوع مورد علاقه‌اش مجسم می‌کرد. در ماه می سال 2000 که تازه به خانه‌ی جدیدش در کالیفرنیای جنوبی نقل مکان کرده بود، ساعت 7:30 صبح در دفترش نشسته بود که پسر 5 ساله‌اش کینان، ناغافل وارد شد و روی دوتا از جعبه‌هایی که چهار سال در انباری بود، نشست. کینان از پدرش پرسید که توی آن جعبه‌ها چیست؟ وقتی جان گف

ادامه مطلب ...
دایانا قدرت تخیل دنیا را تسخیر کرد (داستان کوتاه واقعی)

در سال 1981، یعنی به هنگام ازدواج با شاهزاده چارلز، دایانا کسی بود که بیش از هر کس، مردم دنیا درباره‌ی او صحبت می‌کردند. تقریباً یک میلیارد نفر مراسم عروسی او را، که از کلیسای جامع سن‌پال پخش می‌شد، تماشا کردند و ظاهراً به جز آن روز در روزهای بعد، مردم نتوانستند از او خبر کافی به دست بیاورند. مردم، کنجکاو زندگی او بودند. او فردی عادی و زمانی، معلم کودکستان بود. در روزهای نخست پس از عروسی، به نظر بیش از حد خجول می‌رسید. او و شوهرش مسحور آن همه توجه مردم شده بودند. چیزی نگذشت که زمزمه‌هایی شایع شد: دایانا از انجام کارهایی که به عنوان شاهزاد

ادامه مطلب ...
پسرک روزنامه‌فروش (داستان کوتاه واقعی)

وقتی که من در سال اول دبیرستان درس می‌خواندم، با پدر و مادرم بعضی شب‌ها به سینما می‌رفتیم و پس از آن، همبرگری ‏می‌خوردیم و به خانه برمی‌گشتیم. پسرکی هم در آنجا بود که به مشتری‌ها روزنامه می‌فروخت. به سراغ پدرم آمد و پرسید دوست دارد یک روزنامه بخرد. پدر در جوابش گفت: «نه پسر جان، من قبلاً آن را خوانده‌ام. » پسرک همچنان اصرار می‌ورزید: «خانوم‌تان چطور؟ یکی بدهم خدمت‌شان؟» پدرم خنده‌کنان و به شوخی گفت: «اوه!. او که سواد ندارد. » پسرک با آن چشمان سیاه و درشتش، چشمکی زد و درحالی‌که با دست به پشتش می‌زد، گفت: «خوب، پس یک روزنامه بگذار در جیب پشتی

ادامه مطلب ...
فرمان نادرست رئیس‌جمهور (داستان کوتاه واقعی)

روزی «ادوارد استانتون» [۱]، لینکلن را دیوانه و احمق خواند. استانتون در حقیقت از این مسئله عصبانی و غضب‌آلود بود که رئیس‌جمهور در کارهای مربوط به او دخالت کرده و برای جلب نظر یک سیاستمدار خودخواه و متکبر، دستور انتقال چند هنگ سرباز را صادر کرده است. استانتون نه تنها دستور لینکلن را عملی نکرد، بلکه قسم خورد که او حتماً دیوانه و احمق است. زیرا اگر دیوانه نبود، چنین دستوری صادر نمی‌کرد. وقتی که خبر به گوش رئیس‌جمهور رسید، با متانت گفت: «اگر استانتون مرا دیوانه و احمق خطاب کرده، حتماً درست گفته و من باید احمق باشم، زیرا حرف‌های او تقریباً در همه‌

ادامه مطلب ...
صدوپنجاه‌وشش درخواست (داستان کوتاه واقعی)

«ریک لیتل» در بیست‌ویک سالگی در این اندیشه بود که برای شاگردان دبیرستان‌ها برنامه‌ای تنظیم کند که چگونه با مردم و اطرافیان خود روابط بهتری داشته باشند و چگونه بتوانند شغل خوبی بیابند و آن‌را حفظ کنند و برخوردهایشان به چه نحو باشد - پدر و مادر خوب کیست و چگونه می‌تواند پول به‌دست آورد و چرخ زندگی خود و خانواده‌اش را بگرداند. متجاوز از دو سال، «ریک» نامه‌پراکنی کرد و تقاضای کمک نمود و صدوپنجاه‌وپنج درخواست نوشت. تا آنکه در تقاضانامه‌ی صدوپنجاه‌وششم خود - که همچنان در عزم خویش راسخ و ثابت‌قدم ایستاده بود - پاسخی دریافت داشت: شخصیتی برجسته و مشهو

ادامه مطلب ...
سنگ معدن (داستان کوتاه واقغی)

مردم شهر کوچک داربی در مونتانا سال‌ها به کوهی نگاه می‌کردند که آن را کوه کریستال نامیده بودند. فرسایش تدریجی باعث شده بود که رگه‌های درخشان کریستال که شبیه به سنگ نمک بود، از زیر خاک بیرون بزند. اوایل سال ۱۹۳۷، درست مقابل بیرون‌زدگی کوه راهی ساختند، ولی تا سال ۱۹۵۱ یعنی ۱۴ سال بعد، هیچ‌کس به خود زحمت نداد در راه خم شود و تکه‌ای از آن جسم درخشان را بردارد و با دقت به آن نگاه کند. در سال ۱۹۵۱ دو نفر از اهالی داربی به نام‌های ای. ای. کاملی و ال. آی. تامسون به دیدن نمایشگاه مواد معدنی رفتند که در شهر برگزار شده بود. آن‌ها بسیار هیجان‌زده بود

ادامه مطلب ...
عشق به پول (داستان کوتاه واقعی)

چند سال پیش از لحاظ مالی در مضیقه بودم. چند کارت اعتباری داشتم که همه‌ی آن‌ها خالی شده بود. نزدیک بود که بانک، آپارتمانم را توقیف کند و ساختن فیلم راز هم باعث شده بود شرکتم چندین میلیون دلار مقروض شود. گمان می‌کنم وضعیت مالی من هم مثل بقیه‌ی مردم به حالت نزار افتاده بود! برای تمام‌کردن کارهایم پول می‌خواستم. از قانون جذب خبر داشتم و می‌دانستم که باید در مورد پول حس خوبی داشته باشم تا آن‌را به سوی خودم جذب کنم. اما کاری راحت نبود. چون هر روز خدا با انبوهی بدهی مواجه بودم و مردم طلب خود را می‌خواستند و من نمی‌دانستم که دستمزد کارکنانم را از

ادامه مطلب ...
هدیه (داستان کوتاه واقعی)

می‌گویند «تورگنیف» نویسنده‌ی نامدار روس، یک روز هنگامی که از خیابانی می‌گذشت، گدایی دستش را دراز کرد و از او صدقه‌ای خواست. تورگنیف در این باره گفته است:هرچه جیب‌هایم را گشتم، هیچ پولی در آن‌ها نیافتم. مرد بینوا همچنان انتظار می‌کشید و دست‌های لرزانش را در برابرم نگاه داشته بود. شرمنده و ناراحت دست‌های کثیف او را در دست‌هایم گرفتم و فشردم و گفتم: «برادرم از من دلخور نشو. هیچ پولی با خودم ندارم. »گدا با چشمان قرمزش نگاهی به من انداخت و لبخندی زد و گفت: «شما مرا برادر خود صدا کردید، مسلماً این خودش یک هدیه بود. ». نوشته :جک کنفیلد.

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه