داستان کوتاه واقعی

ویلون زن

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برایرفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی. متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادا

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه جایگاه ادب ازدیدگاه ریاضیدان

روزی از یک ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت : اگر زن یا مرد دارای ادب و اخلاق باشند : نمره یک میدهیم 1اگر دارای زیبائی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم : 10اگر پول هم داشته باشند 2 تا صفرجلوی عددیک میگذاریم : 100 اگردارای اصل ونسب هم باشند 3 تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم : 1000ولی اگر زمانی عدد 1 رفت ( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند ، 000صفر هم به تنهائی هیچ است و با آن انسان هیچ ارزشی ندارد و این یادآور کلام حکیم ارد بزرگ است که می گوید : نخستین گام در راه پیروزی ، آموختن ادب است و نکو داشت دیگران .

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه چه کسی از ویس و رامین می ترسد و چرا

شاه شاهان « شاه موبد» که قصد ازدواج با « شهرو» ملکه زیبای « ماه آباد» را داشته در مقابل مخالفت « شهرو» با اوعهد کرد که اگر شهرو، دختری بزاید نامزد شاه باشد. شهرو، «ویس» را زایید. مادر عهد شکست و او را به «ویرو» برادر «ویس» داد. لیکن شاه موبد با ویرو به جنگ و نزاع برخاست و چون به زور بر او غالب نشد به حیله ویس را از دژ بیرون آورد و به خراسان برد. در راه «رامین» برادر جوان شاه موبد به ویس دل باخت، ویس نیز چندی بعد عاشق رامین شد و هردو از دست شاه موبد گریختند. چه کسی از ویس و رامین می ترسد و چرا؟شاه شاهان « شاه موبد» که قصد ازدواج با « شهرو» م

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قهقهه و رقص

وقتی نخواهم به چیزی فکرکنم ازاین دواستفاده می کنم هنوزپزشکها مثل مشروب و تریاک نتواتنستندعوارضی برایش پیدا کنند،لازم هم نیست بنشینی، کف دستهایت را به هم بچسبانی، نفس عمیقی بکشی و. یادم نیست استاد یوگا می گفت. به شما هم توصیه می کنم ،مسکن خوبی هستند: قهقهه و رقص. «آخ یواش دختر»، عکس پاسورفیلم شو. ، مغازه ها،سینما،در خیابان ولیعصرم،کسی با ابروهای گره کرده لبانش را تند تند تکان می دهد«ببخشید جلوی پام ُ ندیدم». واقعاً این را می گوید یا بعد از ادای این جمله، آواها به مغزم رفته با تحلیل این طور درک می شوند؟ تمرکز می کنم فقط با گوش بشنوم «عوضی جلوی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه 'گنجشک ایرانی

اینجا بچه ها دست به پرنده هایی که از لانه افتاده‌اند نمی زنند. مبادا بوی آدم بگیرند. می‌گویند وقتی جوجه‌ها بوی آدم ‏می گیرند ممکن است حتی پدر و مادرشان هم با آنها غریبی کنند. غریبی درد بدی است. خدا نکند کسی به غریبی ‏بیفتد. مهم نیست کجاست. مهم نیست چقدر دور است. اصلا دور و نزدیکی در مقابل غریبی حرفهای بی اهمیتی ‏هستند. احساس غریبی در من از زمانی پیدا شد که بوی آدم گرفتم. یک گنجشک ایرانی مثل تمام گنجشکهای دنیا، پر ‏سر و زبان و سحر خیز بودم. همچین ازین شاخه به آن شاخه می‌پریدم که برگ از برگ تکان نمی‌خورد. ‏اینجا بچه ها دست به پرنده هایی

ادامه مطلب ...
شانس در خانه‌ی همه را می‌زند (داستان کوتاه واقعی)

این داستان مربوط به یکی از ایالات جنوبی امریکاست. در این ایالت که هنوز برای گرم‌کردن خانه‌ها از شومینه‌ی چوبی استفاده می‌شود، هیزم‌شکنی زندگی می‌کرد که انسان ناموفقی بود. او بیشتر از دو سال بود که هیزم خانه‌ای را تأمین می‌کرد و می‌دانست ضخامت قطعات چوب نباید بیشتر از هفت اینچ باشد تا در شومینه جا شود. یک بار همان مشتری قدیمی سفارش یک کورد [۱] چوب داد. ولی وقتی هیزم‌شکن چوب‌ها را برایش برد، خانه نبود. وقتی به منزل آمد متوجه شد که اندازه‌ی چوب‌ها بزرگ‌تر از سفارش اوست. هیزم‌شکن را خبر کرد و از او خواست تا چوب‌ها را عوض کرده یا آن‌ها را خرد

ادامه مطلب ...
پسر ترسو (داستان کوتاه واقعی)

بن در نزدیکی یک منطقه‌ی فقیرنشین در «سنت‌جوزف» واقع در «میسوری» بزرگ شد. پدرش خیاط مهاجری بود که درآمد کمی داشت. گاهی حتی چیزی برای خوردن یا گرم کردن خانه نداشتند. بن همیشه یک سطل ذغال برمی‌داشت و به انتهای خط راه‌آهن در آن نزدیکی می‌رفت و تکه‌های زغال جمع می‌کرد. او از کوچه‌های پشتی می‌گذشت تا بچه‌های مدرسه او را نبینند. ‏ولی اغلب او را می‌دیدند. سرگرمی گروهی از بچه‌ها این بود که در کمین او نشسته و او را بزنند. آن‌ها زغال‌ها را در خیابان پخش می‌کردند و او را گریان به خانه می‌فرستادند. به همین دلیل بن همیشه می‌ترسید و احساس حقارت ‏می‌کر

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خواستگار، خواهر کوچولو را دزدید

ساعت ۲۲:۱۱ وقتی زهرا(هدیه )۲۵ ساله از جلو در منزلشان در شهرک کوثر ربوده می شود، خواهر زهرا به پلیس ۱۱۰ تلفن می کند و ربوده شدن کودک را اطلاع می دهد. همسایگان دیده اند که کودک توسط یک پژو مشکی ۲۰۶ ربوده شده است . مراتب ، به آگاهی قزوین اطلاع داده و عملیات پلیسی برای یافتن کودک انجام می شود. آدم رباها چندین بار با خانواده زهرا تماس گرفته و درخواست ۱۰ میلیون تومان پول می کنند، اما سرقرار حاضر نمی شوند. در همین احوال یک پژو مشکی ۲۰۶ به علت سرقتی بودن مورد تعقیب کارآگاهان گشت آگاهی تهران قرار می گیرد و پس از یک تعقیب و گریز و تیراندازی یکی از دو سرن

ادامه مطلب ...
نخستین عضو شرکت فولر براش (داستان کوتاه واقعی)

آلفرد سی. فولر از خانواده‌ای فقیر بود که در نوااسکوتیا زندگی می‌کردند. به نظر نمی‌رسید که او بتواند شغلی اختیار کرده و مشغول آن بماند. درواقع، همان دو سال اول که شروع به کار کرد، سه‌بار شغل خود را عوض کرده، از دست داده بود. ‏ولی بعدها تغییری اساسی در زندگی فولر رخ داد؛ یعنی وقتی که او فروختن مسواک را امتحان کرد. درست بعد از آن بود که فولر انگیزه پیدا کرد و کم‌کم متوجه شد که سه شغل قبلی، مناسب او نبوده‌اند. ‏او آن‌ها را دوست نداشت. ‏آن کارها در ذات او نبودند، ولی فروشندگی در ذات او بود. فولر فوراً متوجه شد که فروشنده‌ی خوبی خواهد شد. او

ادامه مطلب ...
مرگ در اثر انجماد (داستان کوتاه واقعی)

نیک سیتزمن جوانی قوی، سالم و جاه‌طلب بود که مسئولیت بارانداز راه‌آهن را به‌عهده داشت. او بابت سخت‌کوشی و دقیق‌بودنش شهرت پیدا کرده بود و همسری دوست‌داشتنی، دو بچه و دوستان بسیاری داشت. یک روز در اواسط تابستان، خدمه‌ی قطار تصمیم گرفتند به افتخار سالروز تولد سرکارگرشان یک ساعت زودتر بروند. نیک داشت آخرین بازرسی خودروهای داخل واگن‌ها را انجام می‌داد که ناگهان در یخچال صندوقی یک خودرو حبس شد. وقتی متوجه شد همه‌ی کارکنان آن منطقه رفته‌اند، ترس تمام وجودش را فرا گرفت. آن‌قدر به در مشت کوبید و فریاد زد که از دست‌هایش خون جاری شد و صدایش گرفت، اما

ادامه مطلب ...
کارخانه‌ی لاستیک‌سازی سودان (داستان کوتاه واقعی)

یک دهه‌ی پیش، یک کارخانه‌ی لاستیک‌سازی در سودان ساختیم. این اولین کارخانه‌ای بود که در سطح بین‌المللی توسط یک شرکت کره‌ای ساخته می‌شد و بسیاری از مردم، نگرانی‌های حاص خود را داشتند. چون دوو تا آن زمان هیچ‌گونه سروکاری با کسب و تجارت لاستیک نداشت. اما من شمارش امکانات را آغاز کردم. کدام امکانات؟ اگرچه سودان برای لاستیک، بازار مناسبی داشت، اما کارخانه‌ای نداشت و با واردات لاستیک‌های خارجی گران‌قیمت، ارز خارجی از دست می‌داد. بنابراین، تصور کردم که این‌ها از این پروژه استقبال خواهند کرد. 80 درصد خاک سودان، کویر است، و شهرهای آن بسیار از هم فاص

ادامه مطلب ...
مسابقه‌ی بیسبال (داستان کوتاه واقعی)

یکی از دوستان دوران کودکی‌ام به نام «رِت نیکلز»اولین کسی بود که توانست اصل «عمل کردن» را به من بیاموزد. هر دوی ما در یک تیم کوچک بیسبال بازی می‌کردیم و اغلب به خاطر پرتاب توپ مشکل داشتیم. توپ‌ پرت‌کن‌ها در طول بازی با سرعت وحشتناکی توپ را به طرف ما پرتاب می‌کردند و ما با هراس به طرف سکو می‌رفتیم. گرفتن توپ، یکی از مشکل‌ترین بخش‌های بازی بود که ما بدون اینکه خیلی هم احساس ناراحتی کنیم، انجام می‌دادیم. با این همه، یک روز ناگهان فکری به نظر «رِت» رسید و گفت اگر در مسابقه‌ی اصلی، توپ پرت‌کن‌ها نتوانند با این سرعت که ما تمرین می‌کنیم برایمان توپ

ادامه مطلب ...
تعهد (داستان کوتاه واقعی)

در سال 1519، هرنان کورتس حمایت ولاسکز رماندار کوبا، از کوبا به سرزمین اصلی مکزیک رفت، به این امید که برای اسپانیا ثروت و برای خود افتخار کسب کند. این ناخدای جوان اسپانیایی که بیش از 34 سال نداشت، در تمام مدت عمر آماده‌ی چنین فرصتی بود. اما سربازان تحت فرمان او به اندازه‌ی وی متعهد و پایبند نبودند. وقتی به مکزیک وارد شدند، این شایعه به گوش رسید که سربازان می‌خواهند سر به شورش بردارند و با کشتی‌های او به کوبا بازگردند. و اما راه‌حل او چه بود؟ او کشتی‌ها را به آتش کشید. شما تا چه اندازه نسبت به تیم خود متعهد و پایبند هستید؟ آیا کاملاً پایبند

ادامه مطلب ...
آینده‌نگری در شرکت دوو (داستان کوتاه واقعی)

وقتی که شرکت ماشین‌سازی کره را در سال ۱۹۷۶ خریداری کردم، برای اولین بار از اهمیت بزرگ توسعه‌ی فناوری آگاه شدم. چون توسعه‌ی فناوری میزان موفقیت شرکت را تعیین می‌کرد. تصمیم گرفتم افرادی را به شرکت «مان» در آلمان بفرستم تا آموزش فنی ببینند. در دوو، از قبل توافقنامه‌ی فنی با شرکت مان داشتیم. بنابراین، ۱۲ مدیر و معاون انتخاب کردم تا آموزش خارج از کشور را طی کنند. این ۱۲ نفر همگی دانش‌آموخته‌ی رشته‌های مهندسی بودند. هر چند مقاومت‌هایی در این مورد وجود داشت، مخصوصاً از جانب آن‌هایی که مسئول بخش تولید بودند. آن‌ها احساس می‌کردند که از دست دادن ۱۲

ادامه مطلب ...
طراحی بدون جابز (داستان کوتاه واقعی)

در ماه سپتامبر سال 1985، جابز بعد از یک بحث و جدل تلخ با جان اسکولی، اپل را ترک کرد. اپل که با مشکلات مالی شدیدی روبرو بود تصمیم داشت که در مورد قرارداد هنگفت خود با فراگ دِزاین تجدید نظر کند (کم‌کم صورتحساب‌های ماهانه‌اش را هم با تاخیر پرداخت کرد. ) عاقبت اسلینگر از کار با اپل دست کشید و به سراغ جابز رفت و در شرکت جدید وی، یعنی شرکت نِکست مشغول به کار شد. ‏جانشین جابز، یک جوان فرانسوی به نام لوئی گاسی بود که به عنوان رئیس بخش تولید محصول انتخاب شد. گاسی نظریه‌ی جابز در مورد طراحی و قیمت گذاری تولیدات را به نحوی که مطلوب عموم مصرف‌کنندگان با

ادامه مطلب ...
شایعه‌پراکنی (داستان کوتاه واقعی)

سخنی از این داستان: «افرادی که پشت سر کسی حرف نمی‌زنند، دنیا را روشن‌تر و شفاف‌تر می‌بینند، واضح‌تر فکر می‌کنند و بنابراین، در اعمال و رفتارشان مؤثرتر هستند. »~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~در سال ۱۹۶۸ در طی اولین تدریسم در دبیرستان متوجه شدم که شایعه‌ی بی‌اساس چقدر قدرتمند است. در اولین روز مدرسه قبل از اینکه کلاس‌ها شروع شود، به اتاق استراحت معلمان رفتم. یکی از آموزگاران قدیمی نزد من آمد و گفت: «شنیده‌ام که دوون جیمز در درس تاریخ در کلاس توست. سال گذشته در کلاس من بود. آدم خیلی شروری است. خوش باشی!»می‌توانید تصور کنید وقتی وارد کلاس شدم و دوو

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه جسدی که در هیچ گوری جا نگرفت

در موزه کلیسای " هیوگنات " در " کیپ تاوان " واقع در افریقای جنوبی- سنگ قبری وجود دارد که نام مرد جوانی بنام "جان گبهارد " بر روی آن نقش بسته است . این مرد به اتهام جنایت دستگیر و به اعدام محکوم گردیدمن به این کتاب مقدس که همه چیز من است سوگند میخورم که من " پیر ویلیه " را نکشته‌ام و اکنون بدون مرتکب شدن گناهیکشیش پیر دست خود را به آرامی روی شانه او گذاشت و گفت : فرزندم. من حرف تو را باور میکنم، ولی بنا به دستور آنهادر آن صبح روشن نوامبر 1۸36 " جان گبهارد " با گامهای استوار بسوی چوبه دار رفت و بی حرکت در کنار طناب دار که بر اثر وزش نسیم تکان م

ادامه مطلب ...
كودكي دانشمند (داستان کوتاه واقعي)

یکی از داستان‌های مورد علاقه‌ی من در مورد دانشمند و محقق مشهوری است که چندین کشف پزشکی مهم انجام داد. گزارشگر روزنامه با او مصاحبه کرد و از او پرسید چرا توانسته این قدر بیشتر از افراد عادی پیشرفت کند؟ به عبارت دیگر، «چه چیزی او را از دیگران متمایز ساخته است؟» ‏او پاسخ داد: «همه‌ی این‌ها را از درسی دارد که مادرش به او داده بود. وقتی دو ساله بود، می‌خواست شیشه‌ی شیر را از یخچال بیرون بیاورد که ناگهان شیشه از دستش رها شد و تمام محتویات آن کف آشپزخانه ریخت. مادرش به‌جای اینکه او را سرزنش کند، گفت: «چه وضع درهم و برهم شگفت‌انگیزی درست کردی! تا ال

ادامه مطلب ...
به‌خاطر باران (داستان کوتاه واقعی)

آخرین باری که به استادیوم «تایگر» (که بعدها نامش را «بریگز» گذاشتند) رفتم، هشت سالم بود. پدرم از سر کار به خانه آمد و گفت که می‌خواهد مرا به تماشای مسابقه‌ی بیس‌بال ببرد. عاشق بیس‌بال بود. قبلاً هم چندبار در روز برای تماشای بازی به استادیوم رفته بودیم، اما این اولین باری بود که در شب به استادیوم می‌رفتم. زودتر رفتیم تا در خیابان میشیگان جای پارک مجانی پیدا کنیم. در نیمه‌ی دوم بازی باران گرفت و به‌سرعت به رگبار بدل شد. بیست دقیقه بعد، از بلندگو اعلام کردند بازی تعطیل است. یک ساعتی زیر جایگاه تماشاچی‌ها ایستادیم تا باران بند بیاید. موقعی ک

ادامه مطلب ...
شادمانی‌ جاودانه (داستان کوتاه واقعی)

دو سال پیش، ثروت باد‏آورده‌ای به یکی از د‏وستانم رسید. هجده ماه قبل از آن، حرفه‌ی پرستاری خود ‏را کنار گذاشته بود ‏و با دو تن از د‏وستانش، درمانگاه کوچکی تأسیس کرد. موفقیت درخشان و زودگذری نصیب این شرکت شد. سود ‏سرشاری که از سهام شرکت نصیب دوستم شد، ‏آن‌قدر بود که می‌توانست در ۳۲ ‏سالگی بازنشسته شود. چندی پیش، ‏او را د‏یدم و از او پرسیدم که از بازنشستگی‌اش چگونه لذت می‌برد. ‏گفت: «خیلی عالی است، می‌توانی سفر کنی و کارهایی را که همیشه می‌خواسته‌ای، انجام بدهی. اما عجیب این است که پس از فرونشستن هیجان به د‏ست آوردن این همه پول، همه چیز به ح

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه