داستان کوتاه نوجوانان

درختی که ناامید نشد 1

درختی که ناامید نشد 1. فصل پاییز رسیده بود، برگهای درختان زرد و نارنجی می شدند و روی زمین می افتادند. شاخه های سرسبز خشک می شدند و درختان نشاط خود را از دست می دادند اما این چیزها برای درختها مهم نبود آنها به این وضعیت عادت داشتند و اعتراضی نداشتند. به جز یک درخت جوان که امسال اولین پاییزش را تجربه می کرد. او که تازه شاخ و برگ های سرسبز درآورده بود و هر روز، خودش را در آینه تماشا می کرد و به سبزی و زیبایی اش افتخار می کرد، اکنون از بادهای پاییزی خیلی ناراحت بود. هر برگی که از شاخه اش می افتاد او را غمگین تر و افسرده تر می کرد. او تمام سعی

ادامه مطلب ...
درختی که نا امید نشد (2)

درختی که نا امید نشد (2). وقتی درختان همه خواب بودند، اتفاق جدیدی افتاد. آدمها تصمیم به قطع کردن درختان گرفته بودند و می خواستند در جای آنها ساختمان بسازند. آنها درختان را در حالی که در خواب زمستانی بودند یکی یکی می بریدند. تا اینکه نوبت به جوانترین درخت رسید. مرد اره دار می خواست آن را هم ببرد اما به محض آنکه اره برقی اش را روشن کرد، اره خراب شد. مرد مدتی را به تعمیر اره پرداخت و آن را درست کرد و با آن درخت دیگری را برید بعد از آن دوباره سراغ درخت جوان آمد اما تا اره را کنار ساقه گذاشت اره دوباره خراب شد. در حالیکه به جز آن درخت جوان، در

ادامه مطلب ...
دختری از جنس تفاوت

دختری از جنس تفاوت. همه چیز صورتی است. همه چیز و همه جا. کفش‌ها و دمپایی‌ام، روسری و مانتو، رو تختی و پرده‌ها. آقایی که دیوارها را کاغذ دیواری می‌کرد به اتاق من هم آمد: «اینجا را هم مثل باقی دیوارها کاغذ کنم؟» چشم‌های پر از التماسم را به بابا می‌دوزم. زیر لب می‌گوید: «لا اله الا الله!» بعد با شک و تردید و کمی خجالت می‌گوید: «نه! اینجا را کاغذ صورتی کنید!». اسم صورتی را که می‌آورد می‌خواهم بال در بیاورم. صورتی رنگ دنیای من است. کار آن آقا که تمام شد بابا بهم پوزخندی زد: شبیه مهدکودک شده! الکی اخم می‌کنم اما خوشحال‌تر از آنم که این حرف باب

ادامه مطلب ...
بهترین آشپز دنیا

بهترین آشپز دنیا. باز صبح شد و غر زدن‌های مامان من هم شروع شد. ای‌بابایی می‌گویم و سرم را می‌کنم زیر متکا که مثلاً صدای مامان را نشنوم. اما صدای مامان آن‌قدر بلند است که تا ته کوچه‌ی درازمان هم می‌رسد. با خواب‌آلودگی بلند می‌شوم. مامان می‌خواهد برود خانه‌ی خاله‌ام و سفارش می‌کند غذا درست کنم تا وقتی بابا از سر کار برگشت، گرسنه نماند. سفارش می‌کند مثل همیشه غذا را سوخته و شفته درنیاورم. با بی‌حوصلگی می‌گویم باشد و باهاش تا دم درمی‌روم. او هم سفارش‌های باقی‌مانده را می‌کند. انگار هیچ‌وقت یاد نمی‌گیرم غذا درست کنم. می‌روم آشپزخانه و استنبو

بهترین آشپز دنیا بهترین دنیا

ادامه مطلب ...
بوی تلخ شب‌بوها و یاس‌ها

بوی تلخ شب‌بوها و یاس‌ها. با بنفشه آمده‌ایم خرید. اولین بار است که تنهایی آمده‌ایم. می‌گویم: «یادم بینداز کمی شیرینی مربایی بگیرم. مامانم خیلی دوست دارد. » سرش را تکان می‌دهد. می‌گوید: «من هم می‌گیرم. فکر خوبی است. ». توی کوچه‌ها بوی شب‌بوها و پیچک‌های یاس همه جا را پر کرده است. رنگ‌هایشان روی دیوارهای آجری و سیمانی با رنگ‌های قرمز و نارنجی غروب خیلی قشنگ شده است. فکر می‌کنم امشب، شب خوبی خواهد بود. هر چند که مامان و بابای هر دویمان موافق نبودند که تنهایی بیاییم خرید. چراغ‌های خیابان‌ها و ویترین‌ها روشن شده‌اند. چه‌قدر خوب است که همه

ادامه مطلب ...
بوی تلخ شب‌بوها و یاس‌ها (2)

بوی تلخ شب‌بوها و یاس‌ها (2). می‌روم توی مغازه. خیلی خیلی شلوغ است. خودم را باریک می‌کنم و از بین جمعیت می‌روم نزدیک پیشخوان فروشنده. یکهو دلم شور می‌افتد. داد می‌زنم: «آن پیراهن قرمز مثل مخمل. ». فروشنده می‌گوید: «چرا داد می‌زنی؟». می‌گویم: «مامانم تنهاست. ». مردم نگاهم می‌کنند. فروشنده پیراهن را جلویم می‌گذارد. آن را جلوی تنم می‌گیرم. مردم هی بهم تنه می‌‌زنند. چشم‌هایم را می‌بندم و آن را لمس می‌کنم. همان است که می‌خواهم. چشم‌هایم را باز می‌کنم. می‌بینم فروشنده و بقیه خشکشان زده است و مرا نگاه می‌کنند. سعی می‌کنم مثل بابا باشم و ه

ادامه مطلب ...
مگسی در خانه‌ی من

مگسی در خانه‌ی من. دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام میگشت، جنازه اش را روی میز کارم پیدا کردم. یک هفته بود که با هم زندگی میکردیم. شبها که دیر میخوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم میچرخید. صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبود. شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود. در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود 7 تا 21 روز است. با خودم. شمردم. حدود 7 روز بود که این مگس را میدیدم. این مگس قسمت اصلی یا شاید تمام عمرش را در خانه ی من زندگی کرده بود. احساسم نسبت

ادامه مطلب ...
همسایه‌ی حسود

همسایه‌ی حسود. اتاق پیرزن یک اتاق ساده بود با یک پنجره ی کوچک رو به آسمان. و یک گل شمعدانی در یک گلدان گلی کنار پنجره. اتاق پیرزن با همه ی سادگی اش چیزی کم نداشت اما وقتی تابستان از راه رسید، پیرزن باید برای اتاقش پرده ای می دوخت تا از تیزی آفتاب جلوگیری کند. پیرزن، با ذوق و سلیقه، یک پرده ی زیبا دوخت و آن را به پنجره ی اتاقش آویزان کرد. پرده، اتاق پیرزن را زیباتر کرد. و صفای آن را دو چندان. پیرزن، همسایه ای داشت با اتاقی پر از تجملات، اما دلی داشت که مثل اتاقش زیبا نبود. همسایه ی پیرزن بسیار حسود بود. او بزرگترین نعمتهای خودش را نمی دید

ادامه مطلب ...
چگونه بسیجی شدم (1)

چگونه بسیجی شدم (1). دوشنبه بعدازظهر بود و مینا در اتاقش استراحت می کرد تا اینکه مادر، او را صدا زد و گفت یکی از همکلاسیهایت برای دیدن تو آمده است. مینا نمی توانست حدس بزند چه کسی ممکن است سراغ او را گرفته باشد. همین چند قدم تا اتاق پذیرایی هزار تا فکر به ذهنش رسید چون او عضو تازه وارد مدرسه شرافت بود. سالهای قبل، عضو مدرسه ی دیگری بود. به همین دلیل در کلاسشان احساس غریبی می کرد و هنوز با کسی دوست نشده بود. بنابراین انتظار دیدن یک همکلاسی در خانه شان نداشت. مگر اینکه . بله درست حدس زده بود. باز هم یونسی . به محض اینکه در را باز کرد و زه

ادامه مطلب ...
دانشمند بعدی تاریخ !

دانشمند بعدی تاریخ !. تو مطب دکتر کنار پدربزرگم نشسته بودم که صدای تلویزیون رو شنیدم. جامو عوض کردم تا روبروی تلویزیون باشم. بیشتر صندلی ها خالی بودند. من با خیال راحت روی اولین صندلی جلوی تلویزیون نشستم. تلویزیون داشت کارتونهای قدیمی پخش می کرد. یک قسمت از سریال ویلی فاگ بود. من این کارتون را خیلی دوست داشتم. الان هم یک سرگرمی می چسبید. خلاصه حواسم رفت توی تلویزیون و از بیرون غافل شدم. نمی دونم چقدر طول کشید ولی طولانی بود. وقتی کارتن تمام شد با تعجب دیدم مطب چقدررر. شلوغ شده. همه ی صندلی های کنارم پر شده بودند. همه ی اطرافم مردها

تاریخ بعدی 5+1

ادامه مطلب ...
باغ گلابی

باغ گلابی. حامد در حالیکه به شدت خسته و گرسنه بود به کنار باغ مش‌نعمت رسید. از شکاف دیوار نگاهی به داخل باغ انداخت. گلابی‌های رسیده و آبدار از شاخه‌ها آویزان بودند و هر رهگذر خسته‌ای را بسوی خود می‌خواندند. حامد با دقت داخل باغ را نگاه کرد، هیچ‌کس آنجا نبود. با زحمت خود را از شکاف دیوار به داخل باغ کشاند. به سراغ یکی از درخت‌های گلابی رفت و آن را تکان داد. چند گلابی درشت و رسیده بر زمین افتاد. حامد دیگر معطل نکرد و با اشتهای فراوان شروع به خوردن گلابی‌ها کرد. او آنقدر مشغول خوردن شده بود که صدای پای مش‌نعمت را نشنید. در حالیکه دهانش پر ا

باغ گلابی

ادامه مطلب ...
جعبه‌ی خالی

جعبه‌ی خالی. پسربچه‌ای که می‌‌آید تو، سر و وضع خوبی ندارد. توجه من به طرفش جلب می‌شود. دوتا از دوستانم به طرفش می‌روند که بیرونش کنند. من هم جلو می‌روم. پسربچه، دو سه‌ باری سر چهارراه شیشه‌ی ماشینم را تمیز کرده بود. مظلومانه التماس‌ کرد: «آقا خواهش می‌کنم. به خدا پولش رو می‌دم. می‌خواین پولام رو نشونتون بدم؟». پسربچه دستش رابه طرف جیب‌هایش می‌برد. دیگر نمی‌توانم چیزی نگویم: «بدیدش به من برید سرکارتون. » مهدی که دارد می‌رود سفارش بگیرد در گوشم می‌گوید: «مشتری‌ها رو می‌پرونه‌ ها. » انگار که حرفش را نشنیده باشم به طرف یکی از میزها می‌برمش

ادامه مطلب ...
کلاس آبکی

کلاس آبکی. هفته‌ی پیش شیر آب‌خوری مدرسه‌ی حیوانات خراب شد. یعنی گاهی با چک‌چک و ناز و ادا آب می‌داد، گاهی با فش‌فش و داد و هوار؛ و این‌طوری زنگ‌های تفریح، توله‌‌ها یا تشنه می‌ماندند یا خیس می‌شدند:. -‌ آی زرافه‌ی دراز‌! زود باش از تشنگی مُردم. - صبر کنین! تازه آب رسیده سر گلوم! لااقل ته گلوم هم خیس بشه، بعد می‌رم. آی. فرار کنین. دوباره واشرش در رفت. خیس شدم. خلاصه هر روز بچه‌ها تشنه سر کلاس می‌رفتند:. -‌ با گلوی خشک که نمی‌شه درس خوند. - آقا وقتی گلوم خشک می‌شه، چشام سیاهی می‌ره!. - آقا اگه قلبمون خشک بشه چی؟. بز بیچاره هم حسابی کلافه شده

ادامه مطلب ...
یک سرباز آشنا (1)

یک سرباز آشنا (1). خانه ی ما پشت پادگان بود. تابستا ن ها آنجا غلغله می شد. بچه ها، همه جمع میشدند و قدم به قدم، گل کوچک میکاشتند و فوتبال بازی میکردند. خوب یادم هست که پشت نرده های پادگان، همیشه یکی از سربازها با تفنگش قدم میزد. ما با سربازها دوست بودیم. راستش، یکی از کارهای آنها برگرداندن تو پهای ما بود که به محوطه ی پادگان می افتاد. البته ما هم، هر وقت که یکی از آنها نان و پنیر میخواست، تندی میرفتیم و برایش میخریدیم. آخر آنها نمیتوانستند از پادگان بیرون بیایند و ما کارشان را انجام میدادیم، اما از وقتی که حکومت نظامی اعلام شده بود، فوت

یک سرباز یک آشنا

ادامه مطلب ...
سرباز آشنا 2

سرباز آشنا 2. موقعی که امام آمد، هر وقت دلمان میخواست باز هم میرفتیم و پشت پادگان فوتبال بازی می کردیم. کسی هم نمیتوانست جلویمان را بگیرد. سربازها خودشان هم طرفدار ما بودند. خیلی از آنها به شاه بد میگفتند؛ اما بعضی از آنها، وقتی افسر نگهبانشان سر میرسید، سر ما داد می زدند و میگفتند جمع کنید، وَاِلاّ شلیک میکنیم ما هم توپ را بر میداشتیم و به طرف خیابان میدویدیم و در آنجا شعار میدادیم، آخر بعضی از افسرها خیلی بیرحم بودند. ما بچه های محله، از وقتی که امام آمده بود، بیش تر در تظاهرات شرکت میکردیم و کم تر فوتبال بازی میکردیم، یعنی دیگر فوتبال نم

ادامه مطلب ...
سرباز آشنا (3)

سرباز آشنا (3). وقتی نزدیک ماشینها رسیدیم، ایستادیم. علی نفس نفس میزد و من هم به شدت ترسیده بودم. آنجه دیگر خبری از مردم نبود. هیچکس در آنجا نبود. فقط از دور، صدای همهمه ی مردم شنیده می شد و غرش تیرها که از ساختمان می آمد. من فشنگها را به علی دادم. ناگهان صدای قد مهای سربازی، که با سرعت به طرف ما میدوید، حرفش را برید. سرباز، ساکی در دست داشت و نگران، به این طرف و آن طرف نگاه میکرد. علی با ترس گفت: برویم پشت ماشینها! اگر این سرباز ما را ببیند، کارمان تمام است هر دو به طرف یکی از ماشینهای ارتشی دویدیم و پشت آن پنهان شدیم. سرباز، وقتی نزد

ادامه مطلب ...
روزی که امام آمد...

روزی که امام آمد. مردم تمام مسیر فرودگاه تا بهشت زهرا را آب و جارو کردند و گل ریختند. هواپیمای امام که نشست قرار نبود کسی روی باند برود. فقط شهید مطهری و آیت الله پسندیده (برادر امام) داخل هواپیما رفتند و با امام به داخل سالن آمدند. امام چهار پنج دقیقه پیام کوتاهی به مردم دادند و فرمودند: " وعده ی ما بهشت زهرا. ". زمانی که در تدارک مراسم استقبال از امام بودیم رانندگی ماشین امام به عهده من گذاشته شد. ازدحام زیادی بود، امکان خارج شدن امام از داخل جمعیت نبود. من به حاج احمد آقا (فرزند امام) گفتم که امام را دوباره به باند ببرید تا همان جا سوار

روزی امام روزی که او آمد امام آمد

ادامه مطلب ...
لطفاً نمیر آقای میرمیریان (1)

لطفاً نمیر آقای میرمیریان (1). شاید ماجرای این داستان در همین‌جا تمام ‌شود. در همین‌جایی که دارید این داستان را شروع می‌کنید. حالا می‌خواهید داستان را بخوانید، می‌خواهید نخوانید. شاید با تمام‌شدن سطرهای داستانی که شاهد شکل‌گیر‌ی‌اش هستید، آقای میرمیریان تمام شده باشد. یعنی به دیار باقی شتافته باشد. شاید هم زرنگی کرده و رفته باشد به جایی دور که دست هیچ انسانی و سپر هیچ ماشینی به او نرسد تا بقیه‌ی عمرش بی‌سپر، سپری شود. مثلاً رفته باشد نوک قله‌ی دماوند برای خودش خانه ساخته باشد، یا خودش را توی توچال یا پلنگ‌چال، چال کرده باشد. من که فکر می

ادامه مطلب ...
لطفاً نمیر آقای میرمیریان (2)

لطفاً نمیر آقای میرمیریان (2). بار سوم که تصادف کرد، دیگر از دوچرخه و موتور گذشته و صاحب یک ماشین شده بود. البته ماشینش ماشین نبود، وگرنه آن اتفاق نمی‌افتاد. بنده به‌عنوان یک نویسنده و متخصص رادیولوژی معتقدم ماشین هم ماشین‌های قدیم (بر وزن جوان هم جوان‌های قدیم). چرا که اگر تیرآهن هم رویشان می‌افتاد آخ نمی‌گفتند. ولی خب، باید قبول کرد که اتوبان‌ها هم، دیگر اتوبان نیستند. یعنی استاندارد نیستند وگرنه چرا باید ماشینی با سرعت نور در جهت مقابل حرکت کند و بعد با ماشین دیگری از عقب برخورد کند و ماشین سوم هم برای این که به جلویی نزند از مسیر منحر

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه