داستان کوتاه نوجوانان

اخبار بد را به تدریج بگویید

اخبار بد را به تدریج بگویید. مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود . پس از مراجعه پرسید :. - از خانه چه خبر ؟. - خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد . - سگ بیچاره پس او مرد . چه چیز باعث مرگ او شد ؟. - پرخوری قربان !. - پرخوری ؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت ؟. - گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد . - این همه گوشت اسب از کجا آوردید ؟. - همه اسب های پدرتان مردند قربان !. - چه گفتی ؟ همه آن ها مردند ؟. - بله قربان. همه آن ها از کار زیادی مردند . - برای چه این قدر کار کردند ؟. - برای اینکه آب بیاورند قربان !.

ادامه مطلب ...
پهلوان جوانمرد

پهلوان جوانمرد. پوریای ولی وضو گرفت و به نماز ایستاد. فردا روز مهمی بود. قرار بود با قوی ترین پهلوان هندی کشتی بگیرد. مثل همیشه؛ قبل از مسابقه به مسجد آمده بود تا دعا کند. نزدیک طلوع آفتاب بود که صدای هق هق گریه شنید. تعجب کرد. در تاریک و روشن هوا، به اطراف چشم گرداند و زنی را دید که در گوشه ی مسجد نشسته است و گریه می کند. با ناراحتی جلو رفت و آهسته پرسید:«چه اتفاقی افتاده است؟ می توانم کمکتان کنم؟». زن سرش را بلند کرد. پیرزنی غریبه بود. پوریای ولی دوباره پرسید:«چه مشکلی داری مادرجان، در این شهر غریب هستی؟ پیرزن آهی کشید و گفت:«بله غر

ادامه مطلب ...
روزی که سینما به هم ریخت

روزی که سینما به هم ریخت. سینما شلوغ بود. ما باعث شلوغی سینما شده بودیم. مادر و پدرم می‌گفتند: «آخه، ما بدبخت بیچاره‌ها چی داریم که سینما داشته باشیم؟ مگه این‌که بچه‌هامون از طرف مدرسه برن سینما. ». من بودم و هفت نفر از بچه‌های دیگر مدرسه با ناظممان آقای مستوفی. فقط پدر و مادر ما هشت نفر اجازه داده بودند برویم سینما. بقیه‌ی پدر و مادرها می‌گفتند هوایی می‌شوند، همین بهتر که بنشینند سرجایشان و درسشان را بخوانند. وقتی آقای مستوفی بلیت‌ها را تک‌تک بهمان داد، وارد سالن شدیم. کوله‌پشتی‌ام روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد. شعبانی گفت: «بچه‌ها، بیاین

ادامه مطلب ...
پرونده‌هاى کوفتى

پرونده‌هاى کوفتى. هر روز صبح دست‌های باباجی بوی نان تازه می‌داد. ‌‌ همان دست‌هایی که مرا تکان می‌داد تا برای مدرسه بیدار شوم. ‌‌ همان دست‌هایی که تا مدرسه دست من را توی خودش جا می‌داد. ‌‌. همان دست‌هایی که وقتی جلوی مدرسه برای خداحافظی با من تکان داده می‌شد، عطر نان تازه را توی هوا پخش می‌کرد و تمام زنگ‌ها بوی نان تازه می‌گرفت. زنگ تفریح‌ها هم بوی باباجی می‌داد، بوی دست‌هایی چروک و گرم با عطر نان تازه که وقتی کیسه‌ی خوراکی را باز می‌کردم توی حیاط پخش می‌شد و بچه‌ها یک جوری نگاهم می‌کردند که انگار توی کیسه‌ام طلا دارم. یک‌بار که لقمه‌ی پنیر و

ادامه مطلب ...
درخت سیب

درخت سیب. سال ها پیش پسر کوچولویی بازیگوش عاشق بازی کردن در اطراف درخت سیب بزرگی بود. او هر روز از درخت بالا می رفت و سیب هایش را می خورد و استراحتی کوتاه در زیر سایه اش می کرد. او درخت را دوست می داشت و درخت هم عاشق او بود. زمان به آرامی گذشت و پسر کوچولو بزرگ شد و دیگر هر روز برای بازی به سراغ درخت نمی آمد. یک روز، پسر بعد از مدت ها برگشت، اما این بار مثل همیشه خوشحال نبود. درخت به پسر گفت: بیا با من بازی کن. پسر جواب داد: من دیگر یک پسر کوچولو نیستم و با درخت ها بازی نمی کنم. دوست دارم برای خودم اسباب بازی داشته باشم ولی پولی ندارم. "مت

درخت سیب

ادامه مطلب ...
ملاقات با امام

ملاقات با امام. سال شصت پنج بود من کلاس اول نظری بودم اون سال ها برای دیدن امام همه بی تاب بودن من هم خیلی دوست داشتم خدمت امام برسم و ایشان را از نزدیک ملاقات کنم ولی هر کاری می کردم که قبل از رفتنم به جبهه خدمت امام برم نمی شد. روز دوشنبه قرار بود یه کاروان از مسجد محلمون به جبهه اعزام بشه و من هم باید می رفتم ولی نه سنم قانونی بود و نه پدر و مادرم اجازه می دادن. هر جور بود شناسنامه ام را درست کردم تا به این کاروان برسم، نامه ای هم برای پدر مادرم نوشتم وازشون حلالیت طلبیدم. صبح زود از خانه زدم بیرون و رفتم سمت جماران هر کاری کردم نشد امام

ادامه مطلب ...
قلدر مدرسه

قلدر مدرسه. ساعت سه و سی دقیقه نوای بلند و دلنواز زنگ برای آخرین بار شنیده شد. صدایی نزدیک که از حیاط مدرسه می‌آمد و یک پیام داشت؛ هجومی از میان در باریک مدرسه!. بچه‌ها با عجله به طرف خانه‌هایشان می‌دویدند. جایی که والدین خسته از کار روزانه، منتظرشان بودند. معلم میان‌سال رو کرد به پسرکی که تنها و بی‌حرکت وسط کلاس روی نیمکت نشسته بود و گفت: «وقت رفتن به خونه‌ست. » و دوباره تکرار کرد: «الآن درمدرسه بسته می‌شه. پاشو برو خونه. ». پسرک گفت: «فقط یه دیقه، من هنوز تموم نکردم. یه جورایی باید مراقب باشم. ». - لفتش نده. الآنه که فراش مدرسه درو قفل

قلدر مدرسه

ادامه مطلب ...
مثل سیبی که از وسط نصف کنی

مثل سیبی که از وسط نصف کنی. من و خواهرم مثل سیبی هستیم که از وسط نصف کرده باشی. هر کس ما را می بیند همین را می گوید. پریسا: بله هر کس ما را می بیند می گوید شما مثل سیبی هستید که از وسط نصف کرده باشی. ای بابا! نمی شود وسط داستان نپری؟ بله داشتم می گفتم. ولی ما مثل سیبی نیستیم که از وسط نصف کرده باشی. ما دو تا آدم هستیم مثل همه ی آدم ها. از وسط هم نصف نشده ایم. هر کدام از ما یک سیب است. پریسا: بهتر است یک میوه ی دیگر بگویی. من از سیب بدم می آید. ای بابا! خیار خوب است؟ اصلاً چه طور است بگویم خربزه؟ خواهش کردم وسط داستان نپری. خب چی می گفتم؟

ادامه مطلب ...
دستپاچگی و یک دنیا خاطره

دستپاچگی و یک دنیا خاطره. آبمیوه گیری خراب شده بود. سیمهایش اتصالی کرد و کنتور پرید. اتفاقا چند روزی بود که فیوز کنتور هم خراب شده بود و برادرم موقتا آن را درست کرده بود. به اداره برق خبر داده بودیم قرار بود بیایند و درستش کنند. برادرم رفت سراغ کنتور تا دوباره وصلش کند. اما من دلم شور می زد و از این کارها می ترسیدم. قبلا در یک برنامه ی مستند راجع به آتش سوزیهای ناشی از برق، مطالبی دیده بودم که باعث شده بود از سربه سرگذاشتن با برق وحشت داشته باشم. وقتی برادرم فیوز کنتور را می چرخاند هر لحظه منتظر بودم آتش سوزی بشود، که اتفاقا هم با یک جر

یک دنیا خاطره

ادامه مطلب ...
تو فرزند هستی

تو فرزند هستی. جلوی کوچه مدرسه، پل عابر گذاشته‌اند. این پل مسیر هر روزهء توست و هر روز مدتی روی آن می‌ایستی و فکر می‌کنی اگر این‌جا یک پل روستایی بود حالا این پایین به جای ماشین‌ها رودخانه‌ای در جریان بود و تو هر صبح از روی رودخانه رد می‌شدی و به آوای پرنده‌ها گوش می‌دادی، راهی جنگلی پیش رویت بود و با همین لذت، هر روز از پل می‌گذری در حالی که هم‌کلاسی‌هایت همیشه می‌گویند: «بابا چه حوصله‌ای داری هر روز از روی پل می‌روی یک بار هم هیجان را تجربه کن». خانه آن‌ها نزدیک مدرسه است و نیازی ندارند از پل رد شوند. پس بگذار هر چه می‌خواهند بگویند. اما

ادامه مطلب ...
افطاری ساده اما صمیمی

افطاری ساده اما صمیمی. فصل تابستان شروع شده بود. مدرسه ی راهنمایی هدایت اسم مدرسه ا ی بود که احمد در اونجا درس میخو��د، احمد کلاس دوم راهنمایی بود. اونها برای فصل تابستان کلاسهای تقویتی داشتند و درطول هفته دو سه روزی را به مدرسه می رفتند. ماه رمضان هم از راه رسیده بود و بچه ها همزمان با کلاسهای تابستانی روز های ماه رمضان را هم پشت سر می گذاشتند. یک روز بعد از تموم شدن کلاسها آقای رحیمی که معلم تربیتی مدرسه بود همه ی بچه ها رو دور هم جمع کرد و به اون ها پیشنهاد داد که اگه دوست داشته باشند می توانند یک روز بعد از پایان کلاسها تو مدرسه بمانند و

افطاری ساده ساده صمیمی ساده اما صمیمی

ادامه مطلب ...
پیرزن و مسجد

پیرزن و مسجد. برای اولین بار به یک مسجد کوچک قدیمی در مرکز شهر رفتم. بافت قدیمی مسجد حواس مرا به خودش جلب کرد که یکدفعه صدای تکبیره الاحرام را شنیدم . ابتدای صف سوم به اندازه ی یک نفر جای خالی بود. رفتم و سریع آنجا ایستادم و نمازم را شروع کردم. وقتی به سجده رفتم چیزی محکم به سرم خورد. از سجده بلند شدم دیدم چیزی نیست. دوباره که به سجده رفتم همان اتفاق افتاد. رکعت بعدی هم در سجده ی اول همین اتفاق افتاد. وقتی بلند شدم دیدم هیچ چیزی جلوی من نیست حتی فاصله ی من با نفر جلویی، از فاصله ی بغل دستی های من با افراد جلو بیشتر بود. سجده ی دوم رکعت

مسجد پیرزن

ادامه مطلب ...
تابلو کهنه!

تابلو کهنه!. روزی روزگاری خانه ای بود بسیار بزرگ با خدمه و پرستار و آشپز و. این خانه رو به رودخانه ای بود که به دریاچه ای متصل می شد وسواحل آن پر از نیزارهای زیبا و مکان زندگی پرندگان رنگارنگ با آواز های صبحگاهی بسیار دل انگیز بود. زیبایی منظریه ای که از پنجره این خانه هنگام طلوع خورشید دیده می شد قابل وصف نبود و زیبایی آن را دو چندان می کرد. صاحب این خانه شخصی بسیار مشهور بود. روزی همه افراد خانه مشغول انجام وظیفه بودند که یکی از کارکنان متوجه می شود که چهار نفر در ملک شخصی ارباب وارد شده اند . آنها مسافرانی بودند که راه خودشان را گم کرده بو

ادامه مطلب ...
معتمد محله ما

معتمد محله ما. عشق رفتن به جبهه دیوانه ام کرده بود. نه سن و سالِ درست و حسابی داشتم، نه تن و بدن رشید و تنومند. هر بار که می رفتم پایگاه اعزام نیرو، انگار که با بچة تخس و پررویی طرف باشند، دنبالم می کردند و با بد و بیراه و تهدید، بیرونم می کردند. اما آن قدر رفتم و آمدم تا مسئول ثبت نام را از رو بردم. بندة خدا با خنده ای که شکل دیگری از گریه بود، چند تا فرم داد دستم. من هم چشمان اشک آلودم را سریع پاک کردم و با خط خرچنگ قورباغه ام، تندتند فرم ها را پر کردم. ماند دو تا فرم که باید دو نفر از افراد معتمد و خوش نام محله آن را پر می کردند. مثل

معتمد محله

ادامه مطلب ...
تصمیم مهم

تصمیم مهم. در یک روستـا پسر بچه شـروری بود که دیگران را با سخنـان زشتش خیلی ناراحت می کرد. روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به دیوار انبار بکوب. روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد ، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد. یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد. روزها گذشت تا ای

تصمیم مهم تصمیم های مهم

ادامه مطلب ...
پسرک و پرنده‌ی کوچک

پسرک و پرنده‌ی کوچک. پسرک یک قفس طلایی داشت که در آن پرنده ای کوچک زندگی می کرد. پسرک آن پرنده را خیلی دوست داشت. هر روز از غذای خودش به پرنده می داد و با او حرف می زد. گاهی هم یک ظرف آب در قفس می گذاشت تا پرنده اش آب بازی کند و گاهی پرنده را با قفسش به پارک و بوستان می برد تا او را خوشحال کند. پسرک هر کاری می کرد که پرنده اش شاد باشد اما بازهم گاهی با خودش فکر می کرد شاید پرنده کوچولو از اینکه در قفس زندگی می کند ناراحت است و دلش می خواهد آزادانه در آسمان پرواز کند. از این فکر ها خیلی ناراحت می شد چون اصلا حاضر نبود پرنده کوچولو را آزاد ک

ادامه مطلب ...
افسانه‌ی گل مریم

افسانه‌ی گل مریم. روزی روزگاری در شهری بزرگ ملکه ای مهربان حکومت می کرد. ملکه دختران زیادی داشت که همه سربازان سپاه او بودند. دختران ملکه همه زیبا،مهربان و مطیع بودند. آنها هیچ گاه از دستور ملکه سرپیچی نمی کردند. با قدرت ملکه و دخترانش ،شهر آنها بهترین شهر دنیا شده بود. شهری که در آن هیچ کس به کسی ستم نمی کرد و هیچ کار بدی انجام نمی شد. اما این همه خوبی، جادوگر بدجنس پیر را به شدت ناراحت می کرد. این جادوگر پیر دوست صمیمی شیطان بود. او همیشه به حرفهای شیطان گوش می داد. شیطان از او می خواست که برود و دختران ملکه را وسوسه کند و آنها را به

گل مریم

ادامه مطلب ...
قلمروی من

قلمروی من. در اتاقم را که باز کردم، یاد یک فیلم افتادم که الآن حوصله‌ی تعریف کردنش را ندارم. مثل قطره‌ی آبی شدم که روی فلز داغی افتاده باشد. کار، کار خود مامان بود! خودش نبود، ولی اتاق من بدبخت را کلی مرتب کرده بود! حالا نمی‌دا��ستم وسایلم کجا هستند؟. دستکش بوکسم که همیشه گوشه‌ی اتاق بود و می شد زود از آن گوشه برش دارم و بروم باشگاه، دیگر آن گوشه نبود. توی کمد را گشتم. چمدان لباس‌ها را انداختم روی زمین. گوشه‌ی کمد، توی قفسه‌های پایین؛ هیچ جا نبود. به مامان زنگ زدم. صدای آهنگ گوشی‌اش از آشپزخانه آمد. یا گوشی‌اش را نبرده بود یا یادش رفته بو

ادامه مطلب ...
وفای خرس

وفای خرس. پهلوانی ستبر بازو در کوره راهی می رفت که اژدهایی خشمگین دید. اژدها با دهانی باز و بال های گشوده، خرسی را به زمین کوفته بود و نفس خرس را در سینه اش حبس کرده بود. پهلوان که از به زیر کشیده شدن خرس ناراحت شده بود، به اژدها حمله برد. سر و گردن اژدها را بین بازوان قدرتمند خود قرار داد و اژدها را در چند لحظه از پا در آورد. خرس که از دلاوری پهلوان شگفت زده شده بود، به دنبال او به راه افتاد تا به دیاری رسیدند. مردم همه به دنبال خرس و پهلوان به راه افتادند تا به میدان شهر رسیدند. مردم که از دوستی پهلوان و خرس متعجب شده بودند، او را نصیحت

ادامه مطلب ...
پرنده‌ات را قربانی کن

پرنده‌ات را قربانی کن. پرنده ام را قربانی کردم تا دلم روشن شود. پرنده ام را بسیار دوست داشتم. او را به دنیا آورده بودم. به او آب و دانه داده بودم. پرواز کردن آموخته بودم. یک حرف و دو حرف بر زبانش گذاشته بودم. با پرنده ام به گردش رفته بودم. پرنده ی کوچکم تنها کسی بود که توی دنیا داشتم!. با پرنده ام پرواز کرده بودم. بال هایش بسیار ساده و آبی بود. هر روز که بیدار می شدم آب و دانه اش را اندازه می کردم، بالش را پاک می کردم، تنش را تمیز می کردم ومثل کسی به پرنده ام نگاه می کردم که هیچ کار مهمی در دنیا ندارد، جز نگاه کردن به پرنده اش. قربانی

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه