داستان کوتاه نوجوانان

پرواز 4721- پاریس تهران- تاریخ انقلاب

پرواز 4721- پاریس تهران- تاریخ انقلاب جمعه 20 بهمن. در اجتماع عظیمی که در دانشگاه تهران برای جانبداری از بازرگان برپا شده بود، بازرگان انقلاب ایران را پیروزمند توصیف کرد و گفت : (( حالا ملت باید در شبانه روز 48 ساعت کار کند. )). پنج نفر از سران ارتش که هویزر، ژنرال آمریکایی، آنان را به همکاری با هم و حمایت از دولت بختیار فرا خوانده بود، به ملاقات بختیار رفتند و مشکلات روحی سربازان و فرار از سربازخانه ها را بر شمردند. در این ملاقات، قره باغی (رییس ستاد)، بدره ای، ربیعی و حبیب اللهی (فرماندهان نیروهای سه گانه) و توفیقیان (قائم مقام وزیر جنگ) شر

تاریخ پرواز تاریخ پاریس پرواز انقلاب

ادامه مطلب ...
پرواز 4721 - پاریس تهران - تاریخ انقلاب

پرواز 4721 - پاریس تهران - تاریخ انقلاب یکشنبه 22 بهمن 1357. نبردهای خیابانی همچنان ادامه یافت. پادگان های لویزان و سلطنت آباد به دست مردم افتاد. مردم، کاخ شاه را هم به تصرف درآوردند. تمام کوچه ها و خیابان ها با کیسه های شن سنگربندی شده بود و محله های تهران به سنگرها و دژهای نظامی شباهت پیدا کرده بودند. نوجوانان و جوانان با چوب و چماق و کوکتل مولوتوف و اسلحه با بقایای حکومت می جنگیدند. روز پیروزی عصر روز 22 بهمن، مردم مبارز و انقلابی، رادیو و تلویزیون را تصرف می کنند. بختیار به مقصد نامعلومی فرار می کند. مردم با کمک تعدادی از کارکنان هواپ

پرواز پاریس به تهران پرواز پاریس تهران پرواز تهران پاریس

ادامه مطلب ...
خوش آمدی روح الله

نگاه پدر به آسمان بود. آسمان صاف بود؛ آبی و روشن و پر از پرنده . پدر دست هایش را به طرف آسمان بلند کرده بود و زیر لب دعا می خواند. چشمانش پر از اشک بود. ناگهان خانه پر از صدای گریة کودکی شد و ننه خاور با چشمانی خندان بیرون دوید و فریاد زد: - مژده آقا، آمد، پسر است! پدر خدا را شکر کرد و آرام زیر لب گفت: «خوش آمدی، روح الله ». در 31 شهریور 1279 هجری شمسی، در محله ای از محله های خمین به نام «لب رودخانه »، کودکی به دنیا آمد که نام او را روح الله گذاشتند. پدرش مصطفی نام داشت و نام مادرش هاجر بود. در آن ایام خان ها و شاهزاده ها بسیار قدرتمند بو

ادامه مطلب ...
خاطرات کوچه البرز-قسمت اول

هر کسی گل کوچیک زده باشه. می دونه چی می گم. سه به سه. یعنی یه توپ پخش کن و. دو تا «یه پا دو پا زنِ» با حال. اگه توپ پخش کن. می تونست شوت های کات دار بزنه. تیم. دیگه. یه تیمِ تمام عیار بود. دلم که می گرفت. حوصله ام که سر می رفت. هوای کوچه و بچه های محل که سرم می افتاد. صدای سوت «محمد» شمشکی که از ته کوچه به گوش می رسید. از جا می پریدم و کفشامو می پوشیدم. همون کفشایی که گوشه ی چپش. پاره بود. و کف اون یه سوراخ بزرگ داشت. ! بندش و محکم می بستم. و بدو. از خونه، می زدم بیرون. تا دمِ خونه ی مهدی اینا. مهدی و مسعود، بهترین دوستام بو

ادامه مطلب ...
خاطرات کوچه البرز- قسمت دوم

«ماه رمضونا» خیلی از محل ها کاپ می ذاشتن. بچه ها بیشتر دوست داشتن. تو «کاپ یی» شرکت کنن که از همه محله ها تیم باشه. بعضی «کاپ ها» که می گفتن از «نازی آباد» و «میدون خُراسون» و «نظام آباد» و . تیم اومده. از اعتبار خاصی برخوردار بود. کوچه البرز. یعد از سی متری تهران نو. بین خیابان دماوند و 46 متری نارمک بود. یه سالَم که ما کاپ گذاشتیم. سه تا از بچه محل ها. که همیشه «یه تیم» وا میستادن. کاپ گذاشتن. علی جوجه و رضا خیکی و حسن کاکل. هر تیمی دوتومن می داد. نفری 5 زار. سه تا بازیکن و یه ذخیره!. جایزه هم کاپ بود. تیم که زیاد شرکت می کر

ادامه مطلب ...
 ادب و احترام به بزرگ ترها اول امام حسین(ع) که کوچک تر بود وضو گرفت، پیرمرد متوجه شد وضوی او درست است و به اشتباه خودش در وضوگرفتن آگاه شد، اما تصمیم گرفت تا ببیند برادر بزرگ تر چه می کند...

ادب و احترام به بزرگ ترها. اول امام حسین(ع) که کوچک تر بود وضو گرفت، پیرمرد متوجه شد وضوی او درست است و به اشتباه خودش در وضوگرفتن آگاه شد، اما تصمیم گرفت تا ببیند برادر بزرگ تر چه می کند. دو کودک با ادب. روزی امام حسن(ع) و امام حسین(ع) که هر دو کودک بودند، برای نماز خواندن به مسجد رفتند. پیرمردی در حال وضوگرفتن بود. امام حسین(ع) در حرکات پیرمرد دقت کردند و دیدند، درست وضو نمی گیرد. امام حسین(ع) بدون این که پیرمرد متوجه شود، ماجرا را برای برادرش امام حسن(ع) تعریف نمود و در گوش برادر گفت: «چگونه به این پیرمرد بگوییم وضویش اشتباه است؟» امام ح

احترام به برادر بزرگ

ادامه مطلب ...
یار با وفای پیامبر (ص)

یار با وفای پیامبر (ص). بت نَهم خداوندگار خاندان ما بود. هر روز به دیدنش می رفتم و او را می پرستیدم. یک روز یک ظرف شیر برایش بردم و آن را روی سرش ریختم و رفتم. ناگهان برگشتم سگی را دیدم که از آن بت بالا رفته و آن را لیس می زند. شیرها را که خورد پایش را بالا گرفت و به بت ادرار کرد. با دیدن این صحنه حالم بد شد و گفتم:. الا یانهم، انی قدبدالی. مدی شرف یبعد منک قربا. رایت الکب سامک حظ جید. فلم یمنع قفاک الیوم کلبا. ای بت نَهم امروز برایم روشن شد. که تو بی ارزش و پست هستی. و همین باعث شد از تو دور شوم. تو نتوانستی سگی را از خودت دور کنی تا بر گ

ادامه مطلب ...
اردویی مفید

اردویی مفید. قرار بود جمعه از طرف مدرسه به یک اردوی تفریحی برویم. محلی که برای اردو انتخاب شده بود یکی از کوه های زیبا و معروف بود که رودخانه های زیبا از میان آن عبور می کرد. بی صبرانه برای رسیدن آن روز لحظه شماری می کردم. بالاخره جمعه آمد و من تمام وسایلم را جمع کرده بودم. مادر�� برای صبحانه و ناهار برایم غذا گذاشته بود و خودم هم بدمینتونم را برداشتم تا آن جا با دوستانم بازی کنم. در مدرسه همه جمع شدیم و با هم به سمت کوه حرکت کردیم. مدتی پیاده روی کردیم تا به یک رودخانه رسیدیم می خواستیم آن جا بنشینیم و صبحانه مان را بخوریم که دیدیم بطری ها و

ادامه مطلب ...
پاداش مرد آهنگر

پاداش مرد آهنگر. کوره ی آهنگر به شدت داغ و سوازن بود. شعله های آتش زبانه می کشید و حرارت آن هر چیزی را ذوب می کرد. آهنگر تکه آهنی را برداشت تا در کوره ی داغ بگذارد. آهن ترسید و خودش را کنار کشید. آهنگر اختیار را به خودش سپرد و گفت می توانم تو را گوشه ای از انبار رها کنم اما اگر قبول کنی در این آتش بارها و بارها بسوزی و سپس ضربه های چکش و پتک را تحمل کنی می توانم از تو یک خنجر تیز و با ارزش بسازم. خنجری که هر سردار سپاهی آرزوی داشتنش را داشته باشد. آهن مدتی فکر کرد و یادش آمد همه ی آن سالهایی که گوشه ی انبار ،دور افتاده بود. یادش آمد همه ی

مرد آهنگر

ادامه مطلب ...
دو داستان کوتاه از سقراط

دو داستان کوتاه از سقراط. سقراط و دانش آموز مشتاق. زمانی دانش آموز مشتاقی بود که می خواست به خرد و بصیرت دست یابد. به نزد خردمند ترین انسان شهر؛ سقراط؛ رفت تا از او مشورت بخواهد. سقراط فردی کهنسال بود و در باره بسیاری مسائل آگاهی زیادی داشت. پسر از پیر شهر پرسید:. چگونه او هم می تواند به چنین مهارتی دست پیدا کند؟"سقراط زیاد اهل حرف زدن نبود، تصمیم گرفت صحبت نکند و عملاً برای او توضیح دهد. ". او پسر را به کنار دریا برد و خودش در حالی که لباس به تن داشت، مستقیماً به درون آب رفت. شاگرد با احتیاط دستور او را دنبال کرد و به درون دریا قدم برداشت

دو داستان کوتاه داستان کوتاه سقراط داستان کوتاه از سقراط

ادامه مطلب ...
بالی برای پرواز

بالی برای پرواز. خیلی دلم گرفته بود. می خواستم به داخل حیاط بروم اما باران می آمد. منتظر ماندم تا باران قطع شد. بوی نم خاک، تمام فضای حیاط را پرکرده بود. روی ایوان ماندم تا کسی بیاید و من را از پله ها پایین بیاورد. روبه آسمان کردم و گفتم: «خدایا! اگر الان من فلج نبودم، می توانستم خودم بدون کمک کسی و بدون ویلچر از پله ها پایین بیایم اما حیف که دست تقدیر مرا این گونه زمین گیر کرده است. » به پروانه هایی که به دور گل های محمدی طواف می کردند، خیره شدم. با خودم گفتم: «ای کاش لااقل مثل این پروانه ها بودم و می توانستم به هر کجا که دلم می خواهد آز

پرواز بالی بالی برای پرواز

ادامه مطلب ...
بزرگ مرد کوچک

بزرگ مرد کوچک. فرمانده عصبانی بود. ولی چیزی توی دلش نبود. نگرا ن نیروهایش بود و خاکریزی که باید تا صبح زده میشد. یک لودر، بی وقفه کار می کرد. صدای غرش و گازدادن لودر ساعتها بود که به گوش می رسید. صدای غرش لودر به این معنی بود که خاکریز هر لحظه کاملتر می شود. اما فرمانده به شدت نگران بود. یک پایش داخل سنگرها بود و یک پایش کنار خاکریز و پیرمردی که روی لودر نشسته بود و بر خلاف لودرش که دایم این سو و آن سو می رفت و میغرید، آرام بود. بیل لودر توی خاکها فرو می رفت و آن را روی شانه های خاکریز فرو می ریخت. فرمانده با خودش گفت: فقط یک لودر؟! ک

بزرگ مرد کوچک بزرگ مرد مرد کوچک

ادامه مطلب ...
داستان‌های بهلول

داستان‌های بهلول. بهلول و بوی غذا. یک روز عربی ازبازار عبور می کرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی را داشت و بر سر آن می گرفت و می خورد. هنگام رفتن صاحب دکان گفت: تو از بخار دیگ من استفاده کردی و باید پولش را بدهی. مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا می گذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول به آشپز گفت: آیا این مرد از غذای تو خورده است؟. آشپز گفت: نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد و به زمین ریخت وگفت؟

ادامه مطلب ...
خواهر کوچک من

خواهر کوچک من. کتاب زیست را جلوی صورتم می‌گیرم تا قیافه اش را نبینم. آخر از دستش خسته شده‌ام. مامان از صبح زود این فسقلی را پیش من گذاشته و به خانه‌ی مادربزرگ رفته است. مادربزرگ مریض است. اعصابم حسابی خرد شده و حوصله‌ی هیچ کاری را ندارم. این هم از جمعه که باید با کتاب زیست و سارا بگذرانمش. کاش حداقل مامان سارا را با خودش می‌برد. نگاهی به سارا می‌اندازم که دارد تند و تند آشغال‌های روی زمین را می‌خورد. دانه‌ای برنج میان انگشتان کوچکش نگه داشته و به آن خیره شده است. طوری که فکر نمی‌کنم هیچ دانشمندی این قدر مبهوت اختراعش شده باشد. بعد هم

خواهر کوچک

ادامه مطلب ...
داستان‌های خنده دار

داستان‌های خنده دار. * مرد خسیس و الاغش. می گویند روزی مردی گندم بارالاغ خود کرد و به درخانه مردی خسیس رسید، پای الاغ لنگید والاغ زمین خورد و بار روی زمین ماند. او درخانه مرد خسیس را زد و از اوخواست که الاغش رابه امانت به او بدهد تا بارش روی زمین نماند. مرد خسیس با خودش عهد کرده بود که الاغ خود را به کسی به امانت ندهد. چون قبلا این کار را کرده بود و پشیمان شده بود شاید هم ازالاغش بار زیاد کشیده بودند. گفت: الاغ ندارم و درهمان لحظه صدای عرعر الاغش ازطویله آمد. مردگفت:صدای عرعرالاغت را نمی شنوی که به من دروغ می گویی؟ مرد خسیس گفت: رفیق! ماپن

داستانهای خنده دار خنده دار

ادامه مطلب ...
دشمنی عقاب و روباه

دشمنی عقاب و روباه. عقاب، گرسنه از خواب بیدار شد و برای شکار راهی جنگل شد. تا اوج آسمان پرواز کرد و در آسمان جنگل دور زد. از آن بالا، گله ی فیلها و گاومیش ها را دید که کنار رودخانه مشغول آب تنی بودند. زرافه ها را دید که در لابلای درختان مشغول خوردن برگهای درختان بودند. میمونها را دید که از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پریدند. اما عقاب قصد شکار هیچکدام از آنها را نداشت. عقاب به دنبال حیوان کوچکتری بود. عقاب باز هم در آسمان چرخید و با چشمان تیزبینش خوب روی زمین را نگاه کرد. چشمان عقاب، می توانست از اوج آسمان راه رفتن یک موش را هم روی زمین بب

عقاب و روباه

ادامه مطلب ...
خلبان شجاع در حمام

خلبان شجاع در حمام. خلبان شجاع سوار هواپیما شد. هواپیما را روشن کرد و شروع به پرواز کرد. هواپیما به سوی آسمان اوج گرفت. بالا و بالاتر رفت تا به ابرها رسید. هواپیما لای ابرها فرو رفت. بعد از ابرها هم بالاتر رفت. خلبان از آن بالا یک ابر سفید کوچک دید که به شدت از آن باران می بارید. خلبان جلوتر رفت و ناگهان با آن ابر برخورد کرد. باران روی هواپیما ریخت موتور هواپیما خراب شد. خلبان سعی می کرد خونسرد باشد. او روی زمین را نگاه کرد. دقیقا داشت روی یک دریا سقوط می کرد. خلبان آرام آرام از ارتفاع خود کم کرد. و به آبها نزدیک شد. هواپیما شروع

خلبان شجاع

ادامه مطلب ...
افسانه  هفت سین

افسانه هفت سین. چند هزار سال پیش، در تمام دنیا هیچ شهری وجود نداشت فقط هفت آبادی بود و همه ی مردم دنیا اهل این هفت آبادی بودند. آن وقتها مردم کشاورزی می کردند و زندگی خودشان را با کاشت چیزهای لازم می گذراندند. در آن زمان، فصل ها فقط زمستان و تابستان بودند. فصل پاییز و بهار وجود نداشت. هوا یا گرم گرم بود یا سرد سرد. شش ماه سرما بود و شش ماه گرما. مردم در تابستان کشاورزی می کردند و از محصولات خودشان، هم می خوردند و هم برای زمستان ذخیره می کردند. آن وقت ها در تمام هفت آبادی فقط یک نفر بود که همه ی مردم او را به عنوان بزرگتر خودشان قبول داشت

هفت سین هفت سین 93 هفت سین 92

ادامه مطلب ...
عاشقانه‌های یونس در شکم ماهی

عاشقانه‌های یونس در شکم ماهی. کتاب "عاشقانه های یونس در شکم ماهی" یکی دیگر از رمان های نوجوان امروز است که برای گروه های سنی “د”‌ و “هـ”‌ منتشر شده است، به نویسندگی جمشید خانیان. عشق و جنگ، دو محور اساسی این رمان است. جنگ حادثه ای است که طی آن وضعیت عادی زندگی انسان ها به هم می ریزد. علاوه بر این، جنگ همیشه با خشونت، مرگ و هراس از کشته شدن همراه است و همین موقعیت های خاص و حساس، زمینه ی لازم برای خلق داستانی پر از کشمکش و جاذبه را فراهم می کند. از سوی دیگر عشق نیز موقعیتی ویژه در زندگی انسان دارد که که روال زندگی عادی را به هم می ریزد و شخص

یونس شکم ماهی یونس در شکم ماهی

ادامه مطلب ...
کاش دیوار آجری نبود

کاش دیوار آجری نبود. خیلی وقت بود که دست هایم بسته بودند! دوست داشتم مثل آن وقت ها، دستهایم را از هم باز کنم تا باد بیاید توی خانه ی قدیمی ملک چرخی بزند و بعد برود!. باد هر روز می آمد، دوری می زد، خودش را به در و دیوار خانه می کوبید و پی کارش می رفت!. مدت ها بود ملک از دست سرما، رویم را پلاستیک کلفت کشیده بود و من خیلی وقت بود که هیچ کجا را نمی توانستم ببینم، کوچه را. آدم هایش را. و آسمان را. دلتنگ و خسته بودم. از پلاستیکی که رویم را پوشانده بود، بدم می آمد. آخر سر یک روز ملک آمد، پلاستیک را از رویم برداشت و آهسته گفت:" بهار آمده است، بهار

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه