داستان کوتاه نوجوانان

مثل کف دست(1)

مثل کف دست(1). مادر پرسید: «خانه اش را بلدی؟». پدر به صندلی ماشین تکیه داد و گفت: «اختیار دارید خانم! مثل کف دست. » و دستش را جلو مادرم گرفت. یکهو فرمان چرخید و ماشین به کنار جاده منحرف شد. مادر دستپاچه گفت: «چه کار می کنی مرد؟ کور که نیستم. کف دستت را بارها دیدم. ». پدر هول شد و دو دستی چسبید به فرمان و ماشین را کنترل کرد. گفتم: «حالا خوب شد سرعتت کم بودها؛ وگرنه باید خبر مرگ مان به آقا سالار می رسید. ». مادر سرش را به عقب چرخاند: «زبانت را گاز بگیر. این چه حرفی است که می زنی. ». پدر انگشت اشاره اش را به بینی اش نزدیک کرد؛ یعنی باید ساکت ب

ادامه مطلب ...
طاووس و کلاغ

طاووس و کلاغ. روزی کلاغی در کنار برکه نشسته بود. آب می خورد و خدا را شکر می کرد. طاووسی از آنجا می گذشت؛ صدای او را شنید و با صدای بلندی قهقه زد. کلاغ گفت:«دوست عزیز چه چیزی موجب خنده تو شده است؟. طاووس گفت:« ازاین که شنیدم خدا را برای نعمت هایی که به تو نداده شکر می گویی». بعد بال هایش را به هم زد و دمش را مانند چتری باز کرد و ادامه داد: «می بینی خداوند چقدر مرا دوست دارد که این طور زیبا مرا آفریده است؟!». کلاغ با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد. طاووس بسیار عصبانی شد و گفت:«به چه می خندی ای پرنده گستاخ و بد ترکیب؟». کلاغ گفت:« به حرف های تو، ش

ادامه مطلب ...
چرا من؟

چرامن ؟!. «آفرین!. آفرین!. خیلی عالی بود!!!». صدای کف زدن کارگردان توی سالن پیچید. خانم مهتابی، مربی پرورشی مان و تهیه کننده هم شروع کردند به دست زدن. لبخندی روی لب های سهیلا نشست. لبه های مانتویش را با دستانش گرفت و روی زانوهایش خم شد. صورتم را برگرداندم تا کسی اشک هایم را نبیند. باورم نمی شد، اجرای من از همه بهتر بود. حتی آقای هنرور، کارگردان گروه از بازی من خیلی خوشش آمده بود و می گفت که بازیگری توی خونم است چطور ممکن بود نقش اول را بدهند به سهیلا؟؟؟». همیشه همین طور بود. سهیلا از من خوش شانس تر بود. همه او را دوست داشتند فقط به خاطر

ادامه مطلب ...
چرا من؟

چرامن ؟!. «آفرین!. آفرین!. خیلی عالی بود!!!». صدای کف زدن کارگردان توی سالن پیچید. خانم مهتابی، مربی پرورشی مان و تهیه کننده هم شروع کردند به دست زدن. لبخندی روی لب های سهیلا نشست. لبه های مانتویش را با دستانش گرفت و روی زانوهایش خم شد. صورتم را برگرداندم تا کسی اشک هایم را نبیند. باورم نمی شد، اجرای من از همه بهتر بود. حتی آقای هنرور، کارگردان گروه از بازی من خیلی خوشش آمده بود و می گفت که بازیگری توی خونم است چطور ممکن بود نقش اول را بدهند به سهیلا؟؟؟». همیشه همین طور بود. سهیلا از من خوش شانس تر بود. همه او را دوست داشتند فقط به خاطر

ادامه مطلب ...
بوی بهشت می آید!!!...(2)

بوی بهشت می آید!!!. (2). خاله که خیالش از بابت پسرک راحت شده بود کنارم آمد و پرسید: «برایت آبمیوه بریزم یا کمپوت باز کنم. سرم را تکان دادم و گفتم «نه،میل ندارم». خاله دستی روی موهایم کشید و گفت : «دوست داری دو تا گیس خوشگل برایت ببافم؟». موهایم را ازمیان دست هایش بیرون کشیدم و گفتم: «نه. دوست ندارم». چشم های بادامیش گرد شد و گفت: « نکنه با من قهری؟» گفتم :«نه. با حضرت معصومه قهرم». خاله لبش را گزید و محکم زد توی صورتش و گفت: « واااا. نگو خاله خدا قهرش می گیرد!. آخه چرا؟». دست هایم را زدم زیر بغلم و با ابروهای گره خورده گفتم: «نمی بینی چه بلایی

ادامه مطلب ...
بوی بهشت می آید!!!...(2)

بوی بهشت می آید!!!. (2). خاله که خیالش از بابت پسرک راحت شده بود کنارم آمد و پرسید: «برایت آبمیوه بریزم یا کمپوت باز کنم. سرم را تکان دادم و گفتم «نه،میل ندارم». خاله دستی روی موهایم کشید و گفت : «دوست داری دو تا گیس خوشگل برایت ببافم؟». موهایم را ازمیان دست هایش بیرون کشیدم و گفتم: «نه. دوست ندارم». چشم های بادامیش گرد شد و گفت: « نکنه با من قهری؟» گفتم :«نه. با حضرت معصومه قهرم». خاله لبش را گزید و محکم زد توی صورتش و گفت: « واااا. نگو خاله خدا قهرش می گیرد!. آخه چرا؟». دست هایم را زدم زیر بغلم و با ابروهای گره خورده گفتم: «نمی بینی چه بلایی

ادامه مطلب ...
سخت تر از امتحان

سخت تر از امتحان. سخت تر از امتحان دانه های درشت عرق را از پیشانیم پاک کردم. انگشتان سردم لمس شده بود. خودکار از لابه لای انگشتانم سرخورد. زود خم شدم و برداشتمش. دزدکی نگاهی به اطراف انداختم. کسی حواسش به من نبود. نفس عمیقی کشیدم. کمی آرام شدم، سری چرخاندم حسابی سالن را از پایین تا بالا را خوب براندازکردم. همه چیز زیادی خوب بود. از آقای ملکوتی هم خبری نبود. سعی کردم به اعصابم مسلط شوم اما هنوزدستم می لرزید. بعضی از بچه ها حسابی مشغول نوشتن بودند. چقدر به آن ها حسودیم شد. به سقف پر از میخ و پونزکه یادگار جشن های مناسبت های مختلف بودند

ادامه مطلب ...
بوی بهشت می آید!!!...

بوی بهشت می آید!!!. (1). پایم کو؟. پایم را پس بدهید. یالا. زود باشید، من پایم را می خواهم. پایم را. از خواب ناز پریدم. تمام تنم می لرزید. دقیقا نمی دانستم سردم شده یا حسابی ترسیده ام. چقدر دلم برای مادرتنگ شده بود. برای پدر، حتی برای محمدرضا برادرم، که از صبح تا شب مثل سگ و گربه می جنگیدیم. تصورش را هم نمی کردم اگر سال تا سال نبینمش دلم برای محمدرضا تنگ شود. اما توی این سه روز انگار سال هاست ندیدمش. خاله از خستگی کنارم نشسته، خوابش برده بود. دستم را به زور دور گردنش حلقه کردم. گچ پایم اجازه نمی داد بیشتر از آن جلوتر بروم. خاله با آن سر

ادامه مطلب ...
بوی بهشت می آید!!!...

بوی بهشت می آید!!!. (1). پایم کو؟. پایم را پس بدهید. یالا. زود باشید، من پایم را می خواهم. پایم را. از خواب ناز پریدم. تمام تنم می لرزید. دقیقا نمی دانستم سردم شده یا حسابی ترسیده ام. چقدر دلم برای مادرتنگ شده بود. برای پدر، حتی برای محمدرضا برادرم، که از صبح تا شب مثل سگ و گربه می جنگیدیم. تصورش را هم نمی کردم اگر سال تا سال نبینمش دلم برای محمدرضا تنگ شود. اما توی این سه روز انگار سال هاست ندیدمش. خاله از خستگی کنارم نشسته، خوابش برده بود. دستم را به زور دور گردنش حلقه کردم. گچ پایم اجازه نمی داد بیشتر از آن جلوتر بروم. خاله با آن سر

ادامه مطلب ...
سخت تر از امتحان

سخت تر از امتحان. سخت تر از امتحان دانه های درشت عرق را از پیشانیم پاک کردم. انگشتان سردم لمس شده بود. خودکار از لابه لای انگشتانم سرخورد. زود خم شدم و برداشتمش. دزدکی نگاهی به اطراف انداختم. کسی حواسش به من نبود. نفس عمیقی کشیدم. کمی آرام شدم، سری چرخاندم حسابی سالن را از پایین تا بالا را خوب براندازکردم. همه چیز زیادی خوب بود. از آقای ملکوتی هم خبری نبود. سعی کردم به اعصابم مسلط شوم اما هنوزدستم می لرزید. بعضی از بچه ها حسابی مشغول نوشتن بودند. چقدر به آن ها حسودیم شد. به سقف پر از میخ و پونزکه یادگار جشن های مناسبت های مختلف بودند

ادامه مطلب ...
جغد

جغد. صدها سال پیش، یعنی روزگاری که مردم، هنوز اینقدر زیرک و مکّار نبودند، در شهری کوچک ماجرای عجیبی اتفاق افتاد. ماجرا از این قرار بود که روزی از روزها جغدی به نام «شوهو» وارد شهر شد. جغد از جنگل نزدیک شهر به آنجا آمد و شبانه وارد انبار کاه یکی از اهالی شد. روز بعد، هیچ کسی جرات نکرد به جغد نزدیک شود. جغد هم جرات نکرد از مخفیگاهش بیرون بیاید. صبح، وقتی که مهتر اسب ها به انبار کاه رفت تا کاه ببرد، دید که پرنده عجیبی در گوشه کاهدان نشسته، آنقدر وحشت کرد که پا به فرار گذاشت. دوان دوان رفت و به اربابش خبر داد که هیولایی توی انبار نشسته و چشم ه

ادامه مطلب ...
سه ارثیه

سه ارثیه. مردی سه پسر داشت. روزی سه پسرش را صدا کرد و به اولی یک خروس، به دومی یک داس و به سومی یک گربه داد. بعد به آن ها گفت:«من دیگر پیر شده ام و مرگم نزدیک است. برای همین می خواهم آینده شما را تامین کنم. چیزهایی که به شما دادم، به نظر بی ارزش می آید؛ ولی ارزش این چیزها بس��گی به استفاده عاقلانه شما از آن ها دارد. هر یک از شما باید دنبال کشوری بگردید که این چیزها در آنجا نایاب باشد؛ آن وقت شانس به شما رو می کند. پدر مرد و پسر بزرگ، خروس را برداشت و از آنجا رفت. به هرجایی که رفت، همه خروس دیده بودند و به نظر آن ها خروس چیز نایابی نبود. ش

ادامه مطلب ...
جغد

جغد. صدها سال پیش، یعنی روزگاری که مردم، هنوز اینقدر زیرک و مکّار نبودند، در شهری کوچک ماجرای عجیبی اتفاق افتاد. ماجرا از این قرار بود که روزی از روزها جغدی به نام «شوهو» وارد شهر شد. جغد از جنگل نزدیک شهر به آنجا آمد و شبانه وارد انبار کاه یکی از اهالی شد. روز بعد، هیچ کسی جرات نکرد به جغد نزدیک شود. جغد هم جرات نکرد از مخفیگاهش بیرون بیاید. صبح، وقتی که مهتر اسب ها به انبار کاه رفت تا کاه ببرد، دید که پرنده عجیبی در گوشه کاهدان نشسته، آنقدر وحشت کرد که پا به فرار گذاشت. دوان دوان رفت و به اربابش خبر داد که هیولایی توی انبار نشسته و چشم ه

ادامه مطلب ...
سه ارثیه

سه ارثیه. مردی سه پسر داشت. روزی سه پسرش را صدا کرد و به اولی یک خروس، به دومی یک داس و به سومی یک گربه داد. بعد به آن ها گفت:«من دیگر پیر شده ام و مرگم نزدیک است. برای همین می خواهم آینده شما را تامین کنم. چیزهایی که به شما دادم، به نظر بی ارزش می آید؛ ولی ارزش این چیزها بستگی به استفاده عاقلانه شما از آن ها دارد. هر یک از شما باید دنبال کشوری بگردید که این چیزها در آنجا نایاب باشد؛ آن وقت شانس به شما رو می کند. پدر مرد و پسر بزرگ، خروس را برداشت و از آنجا رفت. به هرجایی که رفت، همه خروس دیده بودند و به نظر آن ها خروس چیز نایابی نبود. ش

ادامه مطلب ...
آن جا خوش است که دل خوش است

در روزگاران قدیم مادر و پسری بودند که زندگی فقیرانه ای داشتند. یک روز صبح، پسر به مادرش گفت: « من این جا را ترک می کنم و به شهر و دیار دیگری می روم، شاید آن جا شانس بهتری بیاورم و کار خوبی پیدا کنم. ». مادر از این پیشنهاد پسرش استقبال کرد و سکه ای به او داد و گفت: « برو خدا به همراهت، این سکه را هم بگیر و هر جا که لازم شد خرج کن »پسر به راه افتاد. رفت و رفت و رفت. نزدیکی های عصر به روستایی رسید که در میدان آن، معرکه گیری مردم را دور خودش جمع کرده بود و می گفت: « یک حرف خوب دارم، به یک سکه می فروشم. ». اما هیچ کس حرفش را نمی خرید. پسر با خود

ادامه مطلب ...
آن جا خوش است که دل خوش است

در روزگاران قدیم مادر و پسری بودند که زندگی فقیرانه ای داشتند. یک روز صبح، پسر به مادرش گفت: « من این جا را ترک می کنم و به شهر و دیار دیگری می روم، شاید آن جا شانس بهتری بیاورم و کار خوبی پیدا کنم. ». مادر از این پیشنهاد پسرش استقبال کرد و سکه ای به او داد و گفت: « برو خدا به همراهت، این سکه را هم بگیر و هر جا که لازم شد خرج کن »پسر به راه افتاد. رفت و رفت و رفت. نزدیکی های عصر به روستایی رسید که در میدان آن، معرکه گیری مردم را دور خودش جمع کرده بود و می گفت: « یک حرف خوب دارم، به یک سکه می فروشم. ». اما هیچ کس حرفش را نمی خرید. پسر با خود

ادامه مطلب ...
وسطی با دوستان   (  بر اساس یک داستان واقعی)

وسطی با دوستان. ( بر اساس یک داستان واقعی). سال ها پیش در شهر کوچکی به نام بادرود در دل کویر و حوالی کاشان دختری به نام طاهره زندگی می کرد که تازه دوران ابتدایی را تمام کرده و منتظر بود تابستان به پایان رسد و اول ماه مهر به کلاس اول راهنمایی برود. چند روز بیشتر به بازگشایی مدارس نمانده بود و بوی پاییز، مدرسه، کیف و کفش نو در همه جا پیچیده بود. طاهره با مریم، زهرا و لیلا که در همسایگی آن ها و در یک کوچه زندگی می کردند، همبازی و دوست صمیمی بود. این چهار نفر با وجود سن کم شان، از صبح تا غروب با انگشتان کوچک خود قالی می بافتند و در خانه به مادرشان

ادامه مطلب ...
وسطی با دوستان   (  بر اساس یک داستان واقعی)

وسطی با دوستان. ( بر اساس یک داستان واقعی). سال ها پیش در شهر کوچکی به نام بادرود در دل کویر و حوالی کاشان دختری به نام طاهره زندگی می کرد که تازه دوران ابتدایی را تمام کرده و منتظر بود تابستان به پایان رسد و اول ماه مهر به کلاس اول راهنمایی برود. چند روز بیشتر به بازگشایی مدارس نمانده بود و بوی پاییز، مدرسه، کیف و کفش نو در همه جا پیچیده بود. طاهره با مریم، زهرا و لیلا که در همسایگی آن ها و در یک کوچه زندگی می کردند، همبازی و دوست صمیمی بود. این چهار نفر با وجود سن کم شان، از صبح تا غروب با انگشتان کوچک خود قالی می بافتند و در خانه به مادرشان

بر اساس یک داستان واقعی داستان دوستان واقعی بر اساس داستان واقعی

ادامه مطلب ...
فیضیه در خاك و خون

نظامیان در قم شروع به قتل عام کردند و ده ها نفر را به خاک و خون کشیدند. خبر کشتار به تهران رسید. تهران به اعتصاب کشیده شد. بازار تعطیل شد. مردم به خیابان ها ریختند و فریاد زدند: «خمینی پیروز باد، مرگ بر شاه ». فیضیه در خاک و خون فروردین 1342 است. نظامیان شاه به فیضیه قم حمله می کنند. طلبه ها مقاومت می کنند. شعار یا مرگ یا خمینی در و دیوار فیضیه را می لرزاند. نظامیان درها را می شکنند. طلبه ها را از طبقات بالا به پایین پرت می کنند. با چاقو و چماق به جانشان می افتند و آن ها را مجروح و شهید می کنند. فیضیه به خاک و خون کشیده می شود. آیت

خاک خون

ادامه مطلب ...
پرواز 4721- پاریس تهران- تاریخ انقلاب

من توی دهن این دولت می زنم. امام در اولین سخنرانی خود در بهشت زهرا و بر مزار شهدا گفتند:. ما فقط قدم اول پیروزی را برداشتیم و دولت اگر تسلیم ملت نشود،. ملت او را به جای خود خواهد نشاند. تا زنده ایم نخواهیم گذاشت هستی ما به کام آمریکا برود. ما می خواهیم مملکت دارای نظام ناشی از ملت باشد . من به پشتیبانی ملت توی دهن این دولت می زنم. کاری نکنید مردم را به جهاد دعوت کنم . امام وعده معرفی دولت اسلامی در آینده ای نزدیک را به مردم می دهند. دولت موقت یکشنبه 15 بهمن سه روز بعد از بازگشت رهبر انقلاب به ایران و استقبال با شکوه مردم از وی، حجت الاسلام هاش

تاریخ پرواز تاریخ پاریس پرواز انقلاب

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه