داستان کوتاه عاشقانه

داستان کوتاه هیچ کس زنده نیست

دوستی می گفت:خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتندتعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام میدادند، ابتدا و انتهای کلاس ، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی. هم رشته ای داشتم که شیفته ی یکی از دختران هم دوره اش بود. هر وقت این خانم سر کلاس حاضربود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت:… استاد همه حاضرند!و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت:استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!در اواخر دوران تحصیل ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند. امروز خبردار شد

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه روباه و خروس

یکی بود یکی نبود. خروسی بود دنیا دیده که. چند بار گرفتار روباه شده بود و هر با بافسونی از چنگ روباه در رفته بود،. روزی در بیرون ده سرگرم. دانه چینی بود که از دور دید روباهی به سمتش بدو بدو می آید. خروس نتوانست بگریزد و. خودش را به ده برساند. ناچار به بالای درخت نارون کهنی که در آن نزدیکی بود پرید. روباه پایین درخت آمد و. گفت: ای خروس! چرا تا مرا دیدی بالای درخت پریدی؟. خروس گفت: پس می خواستی. بیایی و دست به گردنت شوم. گفت : آره مگر خبر. نداری؟ که پادشاه توی بازار و برزن جارچی فرستاده است که تا باد به پرچم ما می. خورد هیچ جنبده و جانوری نباید ب

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قلب!!!

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری. هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم. تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد. حال دختر خوب نبود. نیاز فوری به قلب داشت. از. پسر خبری نبود. دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من. بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی. ولی این بود اون حرفات. حتی برای دیدنم هم. نیومدی. شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید. چشمانش را باز کرد. دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت. نگران نباشید پیوند قلبتون

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مرد مست

مرد. نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی. که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره…. زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه…. صبح که مرد از خواب بیدار میشه انتظار داشت که زنش جر و بحث و شروع. کنه و این کارو تا شب ادامه بده…. مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه. چیزی بخوره …. که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته…. زن: عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست…. من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خ

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ای کاش این کار را کرده بودم!

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته. بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر. کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم . بهم گفت:”متشکرم”. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من. عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم …. علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد . خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست. که برم پیشش. نمیخواس

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه بهترین راه ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر. تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را. معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری. دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق. می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان. کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند. طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به با

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه بگو دوستش داری!

وقتی 15 سالت بود و من. بهت گفتم که دوستت دارم . صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند. زدی. وقتی که 20 سالت بود و من. بهت گفتم که دوستت دارم. سرت رو روی شونه هام. گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی. وقتی که 25 سالت بود و من. بهت گفتم که دوستت دارم . صبحانه مو آماده کردی. وبرام آوردی . پیشونیم رو بوسیدی و. گفتی بهتره عجله کنی. داره دیرت می شه. وقتی 30 سالت شد و من بهت. گفتم دوستت دارم . بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری. بعد از کارت زود بیا خونه. وقتی 40 ساله شدی و من. بهت گفتم که دوستت دار

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه عشق و آرامش

استادى از شاگردانش. پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند. صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟. شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از. دست می‌دهیم. استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که. طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟. چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟. شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى. نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه عشق و دیگر هیچ

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدش متوسط بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه اثبات عشق

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…. می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…تا اینکه یه روزعلی نشست رو به رومو گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاط

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه عشق در جنگ

هوا سرد است. بسیار سرد. اما. در اردوگاه کار اجباری نازی ها در سال ۱۹۴۲چنین. روز تاریک زمستانی با روزهای دیگر تفاوتی ندارد. با لباس های کهنه و نازک ایستاده. ام و می لرزم. نمی توانم باور کنم که چنین کابوسی در حال وقوع است. من فقط یک پسر کم. سن و سال هستم. باید با دوستانم بازی می کردم،به مدرسه می رفتم،به فکر آینده می. بودم که بزرگ شده و تشکیل خانواده دهم،من برای خودم خانواده داشتم. اما تمام این. رویاها مخصوص انسان های زنده است که من قرار نیست جزء آن ها باشم. من تقریبا مرده ام. یعنی از. وقتی که از خانه ام دور شده و همراه با هزاران اسیر دیگر به این

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه عشق واقعی

از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و. شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از. بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار. وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک. خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک. پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک. گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه اگر کمی زودتر

تصمیم. داشت دیگر برای همیشه خود را از این آشفتگی نجات دهد. شاخه گلی خرید و مثل همیشه در انتظار نشست. تمام وجودش را استرس فرا‌ گرفته‌بود. مدام جملاتی را که می‌خواست. بگوید در ذهنش مرور می‌کرد. چه می‌خواست بگوید؟ آن همه شوق را در قالب چه کلماتی می‌خواست. بیان کند؟در همین حال و فکر بود که ناگهان تمام وجودش لرزید. چه لرزش شیرینی بود. بله خودش بود که داشت می‌آمد. دیگر هیچ کس. و هیچ چیزی را جز او نمی‌دید. آماده شد که تمام راز دلش را بیرون بریزد. یکدفعه چیزی دید که. نمی‌توانست. باور کند. یعنی نمی‌خواست باور کند. کنار او، کنار عشقش، شانه به شانه اش

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه زيباترين قلب

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد. جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت. ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه عشق جوان به دختر پادشاه

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد. جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت . روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه گل خشکیده

” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و … این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود . تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید. از این بهتر نمیشد. محسن همانی ب

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه