داستان کوتاه عاشقانه

داستان کوتاه لیلی و مجنون

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد. سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، نام دیگر انسان. لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خ

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خیانت

یه پسر بود که زندگی ساده و. معمولی داشت ، اصلا نمی دونست عشق چیه ، عاشق به کی می گن ،تا حالا هم هیچکس رو. بیشتر از خودش دوست نداشته بود و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه. میکنه بهش میخندید !. هرکی که می ومد بهش می گفت من یکی رو دوست دارم ، بهش می گفت دوست. داشتن و عاشقی مال تو کتاب ها و فیلم هاست . . . روز ها گذشت و گذشت تا. اینکه یه شب سرد زمستونی ، توی یه خیابون خلوت و تاریک داشت واسه خودش راه میرفت. که یه دختری اومد و از کنارش رد شد !. پسر قصه ما وقتی که دختره رو دید دلش ریخت و حالش یه جوری شد ، انگار. که این دختره رو یه عمر میش

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه بادها رفتندو ما هم میرویم از یادها...

شهریور ١٣٨١ بود که با یه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر. مغرور بودم که هیچ وقت غرور مردونم بهم اجازه نمی داد که از راه متلک بار کردن. دخترا توی خیابون برای خودم دوست پیدا کنم . هر چند که به خاطر این غرور ٣ سال توی. غم عشق دختر همسایمون سوختم و با اینکه می دونستم اونم منو می خوادولی هیچ وقت به. خودم اجازه ندادم که برم باهش حرف بزنم . از آخر هم پرید و رفت روی بوم یه نفر. دیگه نشست . شاید اسم این غرور دیونگی باشه . اما این من بودم . من…. بالاخره بعد از چند سال از آخر ٢١ شهریور با یه دختر مظلوم و معصوم و. قد کوتاه آشنا شدم . اونقد

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه معنای دوم عشق

روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن. جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای. کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و. جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که. بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند. شیوانا با. تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:” چرا بیکار نشسته ای و به کمک ساکنین کلبه. نرفته ای!؟”. جوان لبخندی زد و گفت:” من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر افتاده است. او و خانوا

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه آوا وپسر سرطانی

همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی ؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره ؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم . تنها دخترم آوا به نظر وحشت زده می آمد و اشک در چشمهایش پر شده بود . ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت ، آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود ! گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم : چرا چندتا قاشق گنده نمی خوری ؟ فقط بخاطر بابا عزیزم ! آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت : باشه بابا ، می خورم ، نه فقط چند قاشق ، همشو می خوردم ولی شما باید … آو

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه لالایی

زن و شوهر پیری با هم زندگی می. کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن. هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز. پیرمرد برای اینکه ثابت کند. زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل می کند ضبط صوتی را آماده کرد و شبی. همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط کرد. پیر مرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه. سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش رفت و او را. صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو ر

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه علت داد زدن

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند. صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟. شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و. خونسردیمان را از دست می‌دهیم . استاد پرسید:. این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى. ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم ؟. شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را. راضى نکرد. سرانجام او. چنین توضیح داد: هنگامى که

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ارزش کار

جنگ جهانی اول مثل. بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست. تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از. مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند. مافوق به سرباز گفت :. اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟. دوستت احتمالا مرده و. ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی. حرف های مافوق اثری. نداشت و . سرباز به نجات دوستش. رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پیرمرد و آسمان

بچه محلها دور هم جمع شده. بودند و در مورد پیرمردی که تازه به محلشون اومده بود گفتگو می کردند یکی میگفت:. باید بریم درب خونش ودیگری میگفت چکار به پیرمرد بنده. خدا دارید بگذارید دوران بازنشستگیشو با آرامش بگذرونه و الباقی میگفتند کبوتراشو. شکار کنیم!. وسرآخر تصمیم گرفتند برای آنکه قلب پیرمرد یکدفعه نایستد. روزانه یک پرنده اش رابزنند پیرمرد روز اول و دوم نفهمید ولی روز سوم متوجه گم شدن. کبوتراش شد و با دقت پرنده هاشو زیر نظر گرفت که دید یکی از کبوتراش مثل قرقی سقوط. کرد!. پیرمرد پنج طبقه ساختمون را پائین دوید هیچ آدم تیرکمون. بدستی راندید و اثری ه

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پسرک و پیرمرد

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می. افتد. ". پیرمرد گفت : " من. هم همینطور. "پسرک آرام نجوا کرد :. " من شلوارم را خیس می کنم. ". پیرمرد خندید و گفت :. " من هم همینطور. پسرک گفت : " من. خیلی گریه می کنم. پیرمرد سری تکان داد و. گفت : " من هم همینطور. اما بدتر از همه این. است که. پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند. بعد پسرک گرمای دست. چروکیده ای را حس کرد. " می فهمم چه حسی داری . . می فهمم. ".

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پسر نوح و دخترک هابیل

پسر نوح به خواستگاری. دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد : نه ! هرگز همسری ام را سزاوار نیستی ، تو با. بدان بنشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی و خدا را نادیده بگرفتی و فرمانش را و. به پدرت پشت کردی ، به پیمانش و پیامش نیز . غرورت ، غرقت کرد و دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها. ! پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود ، خدا را خالصانه تر صدا می زند ،. تا آن که بر کشتی سوار است . من خدایم را لابلای توفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل. دختر هابیل گفت : ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که ت

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه شير به جاي پول

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می. رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که. تنها یک سکه 10 تومانی برایش باقیمانده. است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را. زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن. چهره زیبای دختر دستپاچه شد. و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید. پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پس

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خلاف‌کار

اینجوری نبین‌اش که خودشو زده به موش‌مردگی. ‌. اگه بگم آدم به این توداری تا بحال ندیده‌ام باور نمی‌کنی. ساعت از دوازده گذشته بود. از سرما سنگ می‌ترکید. همین جلو، دست راست، نه تومستقیم. برو، سرِ پیچِ خیابون اصلی، که خواستیم بپیچیم، دیدم‌اش که دولاّ شده بود پشت درِ. یه ‌‌مغازه رو زمین دنبال چیزی می‌گشت، شک کردم، گفتم بزن رو ترمز، با توکه نیستم،. مستقیم برو، تا چشم‌اش به‌ما افتاد پا گذاشت به فرار. پیاده دنبال‌اش رفتم. از. سرما داشت نفس‌ام بند می‌اومد. چند قدم نرفته بود که گرفتم‌اش. گفتم: نامرد، کجا؟!. گفت: سرکار، نسخه از دستم افتاد باد بردش،

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه شقایق

یاشار( خیلی ساده اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستان یبود. شال و کلاه کرده بودم. به سرکار بروم که توی کوچه دیدمش. ساک به دست و با صورت سرخ شده از سرما و. مستاصل. کاغذ نشانی را جلو آورد و من با تعجب پرسیدم:. - پلاک 21 ؟!. سرم را بالا گرفتم. صورت ظریف و بی رنگش منتظر جواب بود. خواستم بگویم با کی. کار دارید؟ شما کی هستید؟ از کجا آمده اید؟ . اما فقط دستم را به طرف در سبز رنگ. خانه مان دراز کردم و او بی درنگ ساکش را دوباره به دست گرفت و رفت. چند لحظه ای سرجایم خشکم زده بود. هر چه فکر کردم دیدم فامیل و دوست و آشنایی. نداریم که به او شباهت داشته با

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه شعله عشق

روزی عارف پیری یکی شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته. پس نزد. او رفت و جویای احوالششد . شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد اینکه. دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده. شاگرد گفت که سال های متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود. و با رفتن دختر باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند. پیر گفت: اما عشق تو چه ربطی به دختر دارد ؟. شاگرد با حیرت گفت: ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان در من. ایجاد نمی شد. پیر با لبخند گفت: چه کسی چنین گفته است تو اهل دل و عشق ورزیدن. هستی ؟. هر کس دیگری هم بود. تو آتش عشق را به سوی او می فر

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه اگر به‌آفريد نبود!!!!

آرش. گفت: زمین کوچک است. تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم…. به آفرید گفت: بیا عاشق شویم. جهان بزرگ خواهد شد،. بی تیر و بی کمان. به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به. بلندای ستاره. کمانش دلش بود و تیرش عشق. به آفرید گفت: از این کمان تیری بینداز، این تیر. ملکوت را به زمین می دوزد. آرش. اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت. آرش. می گفت: جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتی که عاشقی تنها تیری برای. خودت می اندازی و جهان خودت را می گستری. اما وقتی عیاری، خودت تیری؛ پرتاب می. شوی؛ تا جهان برای دیگران وسعت یابد. به

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه کودک ....

کشاورزی تعدادی توله سگ. ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش. پســــــــر بچه ای رفت سراغش و. گفــــــت: می خواهم یکی از اونا رو بخــــرم. کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی. دارن و کمی گرون هســـــــتند. پســــر کوچولو پولهایی رو که. توی مشتش نگــــه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم. کشاورز سری تکون داد و. گفت: متاســـــــفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند. پسرک خواهش کرد :. پـس فقط اجازه بدید نگاهی بهشــون بندازم. و بعد از قبـــــــول کردن. کشاورز رفـــــــــــت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم. بازی می

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قیمت معجزه!

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر. ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها. پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست. هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط. معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را. شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط ۵ دلار. بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی. پیشخوان انتظار کشید تا

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قهوه نمکی

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی. برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و. هیچکس بهش توجه نمی کرد. آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی. ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی. بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده. برم خونه…”. یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم. تو قهوه ام. ” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ر

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مرواریدهای زیبا

ماری کوچولو دختری 5 ساله، زیبا و با چشمانی درخشان بود. یک روز که با مادرش برای خرید به بازار رفته بودند، چشمش به یک گردنبند مروارید پلاستیکی افتاد. از مادرش خواست تا گردنبند را برایش بخرد. مادر گفت که اگر دختر خوبی باشد و قول بدهد که اتاقش را هر روز مرتب کند، آن را برایش می‏خرد. ماری قول داد و مادر گردنبند را برایش خرید. ماری به قولش وفا کرد؛ او هر روز اتاقش را مرتب می‏کرد و به مادر کمک می‏کرد. او گردنبند را خیلی دوست داشت و هر جا می‏رفت، آن را با خودش می‏برد. ماری پدر دوست داشتنی داشت که هر شب برایش قصه می‏گفت تا او بخوابد. شبی بعد از

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه