داستان کوتاه عاشقانه

داستان کوتاه جذابیت انسانی

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :‘میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟ ‘یک دفعه کلاس از خنده ترکید …بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :اما

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه عروسک و دختر بچه

داستان از این قرار است که یک روز جناب کافکا ، در حال قدم زدن در پارک ، چشمش به دختربچه‌ای می افتد که داشت گریه می کرد. کافکا جلو می‌رود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود. دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ می‌دهد : «عروسکم گم شده !» کافکا با حالتی کلافه پاسخ می‌دهد : «امان ازاین حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت. »دخترک دست از گریه می‌کشد و بهت زده می‌پرسد : «از کجا میدونی؟» کافکا هم می گوید : «برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه. » دخترک ذوق زده از او می پرسد که آیا آن نامه را همراه خودش دارد یا نه که کافکا می‌گوید : «نه . تو خونه‌ست. فردا همی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه شك !!

سیما کاپشن محمود را برداشت و جیب‌هایش را گشت. توی جیب بغل، فندکی ظریف و زنانه پیدا کرد و کنارش خودنویسی با همان مارک. دردی توی قلبش دوید. صدای پای محمود آمد. سیما کاپشن را سر جایش گذاشت. محمود لباس پوشید. صدای زنگ در آمد. محمود گفت: «من رفتم. دیرم شده. » ‏و رفت و ترک موتور دوستش نشست. سیما مانتو و روسریش را از جالباسی قاپید و بیرون دوید. ماشینی دربست گرفت و دنبال‌شان رفت. میان راه، زنی خوش لباس با موهای بلندی که از زیر شال بیرون زده بود کنار خیابان راه می‌رفت. قلب سیما کوبید. نگاهی به لباس خودش و نگاهی به لباس زن انداخت. زن توی کو

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دختر و پیرمرد

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی . پیرمرد از دختر پرسید :- غمگینی؟- نه . - مطمئنی ؟- نه . - چرا گریه می کنی ؟- دوستام منو دوست ندارن . - چرا ؟- جون قشنگ نیستم . - قبلا اینو به تو گفتن ؟- نه . - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم . - راست می گی ؟- از ته قلبم آرهدخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد. چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه یک عشق

یکی بود یکی نبود ٬یه روزی از این روزها با یه دختری آشنا شدم. اون اولا واسم مثل یه دوست خوب بود. یه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم ولی کم کم خیلی بهش عادت کردم واسم با دیگران متفاوت بود. عاشقش شدم ٬ عشق اولم بود. نمی دونستم چه جوری بهش بگم چه جوری نشون بدم که دوستش دارم روز ها گذشت و من هم هر کاری که می تونستم می کردم تا اینکه بهش نشون بدم دوستش دارم ٬ یه روز قلبمو تقدیمش کردم٬ قلبمو پس داد!دختر عجیبی بود. اصلا تو خط عشق و عاشقی نبود ٬همین جور عاشقش موندم. یه روز اومد گفت:" این دوستمه اسمش سعید هست. "یهو یه چیزی قلبمو فشار داد بغضم رو خ

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه اهدای قلب

پسر به دختر گفت اگه یه. روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم. تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم ، تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد…. حال دختر خوب نبود. نیاز. فوری به قلب داشت… از پسر خبری نبود. دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت. نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی. ولی این بود اون. حرفات. حتی برای دیدنم هم نیومدی… شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم. آرام گریست و. دیگر چیزی نفهمید…. چشمانش را باز کرد. دکتر. بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه اسرار زندگی

هنگامی که پروردگار جهان را خلق می کرد، فرشتگان مقرب در گاهش را فراخواند. خداوند از فرشتگان مقرب خود خواست در تصمیمش یاری اش دهند که اسرار زندگی را کجا جای دهد یکی از فرشتگان پاسخ داد: در زمین دفن کن. دیگری گفت: در اعماق دریا جای بده. یکی دیگر پیشنهاد کرد: در کوه ها پنهان کن. خداوند پاسخ داد: اگر آنچه را شما می گویید انجام دهم، تنها اشخاص معدودی اسرار زندگی را می یابند. اسرار زندگی باید در دسترس همه باشد. یکی از فرشتگان در جواب گفت: بله درک می کنم، پس در قلب تمام ابنای بشر جای بده. هیچ کس فکر نمی کند که آنجا دنبالش بگردد. خداوند گفت: درست است!

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قشنگ كوچك

گفت : کسی دوستم ندارد. میدانی چقدر سخت است این که کسی دوستت نداشته باشد؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی. حتی تو هم بدون دوست داشتن. !خدا هیچ نگفت. گفت : به پاهایم نگاه کن! ببین چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار می دهم. دنیا را کثیف می کنم. آدم هایت از من میترسند. مرا میکشند برای اینکه زشتم. زشتی جرم من است. خدا هیچ نگفت. گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست. مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدک ها‚ مال من نیست. خدا گفت : چرا مال تو هم هست. دوست داشتن یک گل‚ دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست. اما دوست داشتن یک سوسک‚ دوست

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پوریا مرده است

دیروز، روز عید، روز عجیبی بود. همسایه طبقه پایینی، پسر بیست و شش ساله اش را از دست داده بود و همسایه کناریمان درگیر جشن دامادی پسر جوانش بود . به حرمت جشن دامادی پسر همسایه که مبادا مراسم جشنش با عزای همسایه مخلوط شود؛ از . پایین صدای شیون و گریه و صوت محزون قرآن نمی آمد. ولی تمام پریشب و دیشب آنطور بساط موسیقی عروسی آن یکی همسایه به پا بود و مجلس رقصش در وسط کوچه ی بن بست_تا نیمه شب_ به راه؛ که کلافه و خوابزده مان کرده بود و ذهنمان را ناخودآگاه می برد پیش همسایه ی پایینی که گمان می کردیم مریض بدحال دارد و دلمان می سوخت که با اینهمه دلش نمی آ

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه آن سوی پنجره

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند . هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می کرد . بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای ب

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه جعبه خالی

در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می‌کرد. پدر خانواده از اینکه دختر ۵ساله‌شان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست می‏آمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود…صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا! این هدیه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود! پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمی‌دانی وقتی به کسی هدیه می‌دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟ اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندو

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پیرمرد و دختر

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی . پیرمرد از دختر پرسید :- غمگینی؟- نه . - مطمئنی ؟- نه . - چرا گریه می کنی ؟- دوستام منو دوست ندارن . - چرا ؟- جون قشنگ نیستم . - قبلا اینو به تو گفتن ؟- نه . - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم . - راست می گی ؟فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی . پیرمرد از دختر پرسید :- غمگینی؟- نه . - مطمئنی ؟- نه . - چرا گریه می کنی ؟- دوستام منو دوست ندارن . - چرا ؟- جون قشنگ نیستم . - قبلا اینو به تو گفتن ؟- نه . - ولی تو قش

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه جوان و درياچه

مرد جوان و زیبایی هر روز به کنار دریاچه می رفت تا زیبایی خویش را در آب تماشا کند. او آنچنان مجذوب تصویر خویش می شد که روزی به آب افتاد و در دریاچه غرق شد. در مکانی که به آب افتاده بود، گلی رویید که آن گل را نرگس نامیدند. پس از مرگ نرگس، پریان جنگل به کنار دریاچه آب شیرین آمدند و آن را لبالب از اشکهای شور یافتند. پریان پرسیدند: چرا گریه می کنی؟دریاچه جواب داد: برای نرگس گریه می کنم. پریان گفتند: هیچ جای تعجب نیست،‌ چون هرچند که ما پیوسته در بیشه ها به دنبال او بودیم، تنها تو بودی که می توانستی از نزدیک زیبایی او را تماشا کنی. آنگاه دریاچه پرسی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خودکشی‌های عاشقانه

زن نامه‌ای از طرف شوهرش دریافت کرد. دو سال از زمانی که مرد دیگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود می‌گذشت. نامه از یک سرزمین دور آمده بود. «اجازه نده بچه توپش را به زمین بزند. صدای آن قلب مرا می‌شکند. »زن توپ را از دختر نه ساله‌اش گرفت… دوباره نامه‌ای از طرف شوهر آمد. این یکی از پستخانه‌ی دیگری بود. «بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من می‌توانم صدای پای او را بشنوم. این صدا قلب مرا می‌شکند. »زن به جای کفش، صندل‌های نرم پای بچه کرد. دختر گریه کرد و دیگر حاضر نبود به مدرسه برود. یک بار دیگر نامه‌ای از طرف شوهر آمد. فاصله‌اش با نامه‌ی گذشته ی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خراش عشق مادر

یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد. مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود. تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر. آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بو

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه چرا زن ها گریه می کنند

پسرک مادرش را در حال گریه دید. با پاهای کوچکش دوان دوان نزد او رفت و علت گریستنش را جویا شد. مادر جواب داد: عزیزم من برای اینکه یک زن هستم گریه می کنم. پسرک تعجب کرد و به اتاق خود بازگشت. او هیچگاه نتوانست بفهمد که چرا زن ها گریه می کنند. او دیگر بزرگ شده بود. روزی در خواب از خدا پرسید: خدای مهربان! چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟ خدا در جواب گفت: من زن ها را به صورت خاصی آفریده ام. شانه های آن ها را آن قدر قوی خلق کردم که بتوانند بار زندگی را به دوش بکشند و آن قدر نرم که صورت کودکشان را در هنگام آغوش گرفتن، آزار ندهند. به آنها صبر و تحمل

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه تکرار زمانه

مردی ۸۰ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه. بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود:امروز پسر کوچکم ۳سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پیرزن تنها

اولین تصویری که در ذهنم از دیدن چهره تکیده اش تصویر شد ، گنجشککی تنها بود ، بیمار و هراسان در زیر درختی در بی آبی سخت کوهپایه ای بی صدا، که چند صباحی از دم وباز دمش بیش نمانده است. اضطرابی سخت در صورت و آرامشی نرم در سیرت، شیارهای روزگاران بر صورت و خاطرات بی وفایان در سیرت، شوهرش مرده، خاطره ای از او بر چهره مانده ، در خانه سوخته پسرش تنها و بیکس می خوابد، زیرا که همسر جگر گوشه اش با او راحت نیست !!!تاریخ تولد خود را نمی دانست، حتی برای اثبات ندانستنش قسم نیز می خورد ، چهر ه اش نماینگر آن بود که همه مغول را نیز دید ه است . بوی کباب و سرخی سیب

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خاطره ی یک عشق

پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!دختر: توباز گفتی ضعیفه؟پسر: خب… منزل بگم چطوره؟دختر: وااااای… از دست تو!پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟دختر:اه…اصلاباهات قهرم. پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا. دختر: … واقعا که!پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟دختر: لوووس!پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!دختر: بازم گفت این کلمه رو…!پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دس

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ژاله و منصور

امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه. منصور با خودش. زمزمه کرد چه دنیای عجیبی دنیای ما. یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی. شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم. ژاله و منصور ۸ سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند. انها همسایه دیوار به. دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا. بدهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند. ماه افسرده شد. منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود. ۷سال از اون روز. گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد. دو سه روز بود که برف

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه