داستان کوتاه عاشقانه

داستان کوتاه برادر

شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دلاری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش. "البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد ب

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه بابا جان فقط پنج دقیقه ، باشه ؟

در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می کرد اشاره کرد . مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد :. سامی وقت رفتن است . سامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟مرد سرش را تکان داد و قبول کرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد :

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دسترنج مادر قالی باف

به کارهای خانه میرسم ، تا مادرم آخرین رجهای قالی را که یک سال پیش شروع کرده بود گره بزند تا دوباره بوی نان تنوری فضای خانه را پرکند و من بی واهمه از مقابل بقال محل رد شوم و سرم را بلند نگه دارم که تا ساعتی دیگر پول کیسه ی آرد سال قبل را پرداخت خواهم کرد…از آنجا به نزد دوره گردی می روم که هر روز با وانت قراضه اش بساط پهن میکند و آن روسری صورتی رنگی را که خواهر کوچکم دوست داشت ورانداز میکنم و از فروشنده می خواهم آنرا بپیچد و نگه دارد . که بی درنگ با پول برخواهم گشت. بر تپه می نشینم منتظر ، دور دست را نظاره می کنم، دلال قالی از دور نمایان می شود

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه عاشقانه غم انگیز

یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه. روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت "اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه زیبای تویی همه کسم

چند خط بیشتر نمانده تا برسم به حسی که باید آن را ابراز کنم به تو…از اول خط تا اینجا خیسی چشمهایی بود که مرا تا آنجا همراهی کردندآن جایی که تو هستی و من در برابر توامو چند نقطه تا لحظه ای دوباره و یک احساس عاشقانهچقدر سختی کشیدم ، از اول این خط تا آخرش شیرینی و تلخی های زندگی را چشیدمو شیرین ترین لحظه ی آن بدجور به دلم نشست ، تو آمدی و همه تلخی ها از یادم رفتهمه احساساتم بوی عطر تو را میدهد ، وقتی صدای قلبت را میشنوم ، قلبت به من نفس میدهددر اوج تو را خواستن ، بی نیاز از همه کس و نیاز دارم به کسی که همه کس من استدر شور و شوق عشقم و در خیال کسی ک

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه آیا واقعا همیشه فرصت است ...؟

ما یه مشتری داریم تو دفترمون که من خیلی ازش خوشم میاد، یه خانم 82 ساله که بدون عصا راه میره، یه کم خمیده شده ولی خوب رو پاهای خودشه و هنوزم که هنوزه خودش رانندگی می کنه، سالی یک بار هم مجبوره به خاطر سنش امتحان رانندگی شهر رو بده که مطمئن بشن میتونه هنوز دقت داشته باشه، امروز اومده بود تو آفیس و داشت کمی از خاطراتش می گفت، یه کم که گفت من با خنده گفتم شما احتمالا ماه آگوست به دنیا نیومدین ( من و 2 تا از همکارام آگوستی هستیم ) با خنده گفت چرا، 12 آگوست، تولد منم 12 آگوست هستش (روم نشد بهش بگم فقط ما مردادیا مثل چی این دنیا رو سفت چسبیدیم و در هر

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه گل سرخي براي محبوبم

جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه. تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول. شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت. دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک. کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور. یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه. صفحات آن به چشم می خورد.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه بوی مادر

روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد. که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه به نام عشق

عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه میکرد . او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود. و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گف

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه هنوزم دوستت دارم

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسیدچرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟دلیلشو نمیدونم . اما واقعا"*دوست دارمتو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی. پس چطور دوستم داری؟چطور میتونی بگی عاشقمی؟من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنمثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگیباشه. باشه!!! میگم. چون تو خوشگلی،صدات گرم و خواستنیه،همیشه بهم اهمیت میدی،دوست داشتنی هستی،با ملاحظه هستی،بخاطر لبخندت،دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شدمتاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفتپسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمونعز

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه عاشقانه و غمگین “اثبات عشق”

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیمسالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو بهوضوح حس می کردیم…می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی ازماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یهزندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…تا اینکه یه روزعلی نشست رو به روموگفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه کهدوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطرتو رو ه

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه هر آنچه از من بر می آمد!

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!پرسیدند : چه می کنی ؟پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و. آن را روی آتش می ریزم !گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟ پاسخ می دهم : هر آنچه از من بر می آمد!.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه معنای حقیقی عشق

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند. از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودندبا دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خاطرات

همیشه مست بود، آنچنان که می‌شود درباره‌اش گفت: فقط تنش هستی داشت؛ آن هم ضعیف و در حال فروپاشی. زمانی در اسپانیا بود، آن وقت که شعله‌های آتشِ جنگ زبانه می‌کشید. در هنگ سرخ در جبهه‌ی عدالت‌خواهان علیه ارتش سرکوب‌گران وارد عملیات شد، تیراندازی کرد، عاشق شد و با رویی خوش، خیلی چیزها را تحمل کرد. همین‌که ماه از پشت ابر بیرون می‌آید، نگاهش می‌درخشد و از حجاب عرق کاسته می‌شود، از آن روزها حرف می‌زند. قبل از آن زمان، هنوز زندگی نمی‌کرد و پس از آن هم دیگر زندگی نخواهد کرد. آن‌که از گلوله‌ی دشمن مصون ماند، خُردیِ روزمرگی او را کُشت. نوشته :گونتر کون

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه عزيمت

گفتم اسبم را از اصطبل بیاورند. خدمتکار مُلتفت نشد. خودم به اصبطل رفتم، اسبم را زین کردم و سوارش شدم. از دورها صدای ترومپتی به گوشم خورد. از او پرسیدم، برای چیست. چیزی نمی‌دانست و چیزی هم نشنیده بود. جلوی دروازه نگهم داشت و پرسید: «ارباب، کجا می‌روی؟» گفتم: «نمی‌دانم. فقط از این‌جا می‌روم، از این‌جا می‌روم. از این‌‌جا که دور بشوم، به مقصدم می‌رسم. »پرسید: «مقصدت را هم بَلَدی؟» پاسخ دادم: «بله، و گفتم که «رفتن از این‌جا، مقصدم این است. »گفت: «با خودت آذوقه داری؟»گفتم: «نیاز ندارم. »سفر آن‌قدر طولانی است که اگر بین راه چیزی گیرم نیاید از گ

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه آخرین سفر کشتی خیالی قصه

حالا به همه نشان خواهم داد من کی هستم، این را سال ها بعد، با صدای کلفت مردانه اش به خود گفت، سال ها پس از آن که برای اولین بار کشتی اقیانوس پیمای عظیم را دید که بدون نور و بدون سر و صدا، یک شب مانند یک ساختمان بزرگ و متروک ازمقابل دهکده عبور کرد و طولش از سرتاسر دهکده بیشتر و قدش از بلندترین برج ناقوس کلیسا بلندتر بود و در ظلمت شب به سفر خود به سمت شهر مستعمره ای طرف دیگر خلیج ادامه داد، شهری که برای مقابله با دزدان دریایی، مملو از قلعه های جنگی بود، با بندر باستانی سیاه پوستان و فانوس دریایی بزرگی که حلقه های نور هولناکش هر پانزده ثانیه یک بار

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه جایزه!

جنایت کاری که یک آدم را کش��ه بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و. پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهمسه رو

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه متاسفم...

قدم های ارام از اتاق عمل خارج شد. نگاهش به خانواده ای افتاد که منتظر حرفی از جانب او بودند. مثل همیشه میپرسیدند:دکتر چی شد؟عمل چطور پیش رفت؟از اتاق عمل خارج میشود و میگوید:متاسفم. قدم های ارام از اتاق عمل خارج شد. نگاهش به خانواده ای افتاد که منتظر حرفی از جانب او بودند. مثل همیشه میپرسیدند:دکتر چی شد؟عمل چطور پیش رفت؟سرش را بالا برد. در چشم های یکی از کسانی که از او سوال میکرد نگاه کرد و پاسخ داد:متاسفم. هرکاری میتونستیم براشون کردیم اما وسط عمل تحمل نکرد و از دست رفت. بعد از کنارشان عبور کرد و رفت. صدای گریه شنید. صدای ناله شنید. حتی شنید پ

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه آرزوی غم انگیز

آبجی کوچیکه گفت : زودی یه آرزو کن ، زودی یه آرزو کن !آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد …آبجی کوچیکه گفت : چپ یا راست ؟ چپ یا راست ؟آبجی بزرگه گفت : م م م راست …آبجی کوچیکه گفت : درسته ، درسته ، آرزوت برآورده میشه ، هورا … بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت !آبجی بزرگه گفت : تو که از زیر چشم چپ ورداشتی ؟!؟!آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره … دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت و گفت : دیدی ؟ آرزوت میخواد برآورده شه ، دیدی ؟ حالا چی آرزو کردی ؟؟؟آبجی بزرگه گفت : آرزو کردم دیگه مژه هام

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه به این میگن شیردختر

دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد، پس از دوماه نامه ای از نامزد مکزیکی. خود دریافت می کند به این مضمون:لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهمو باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرستباعشق : روبرتدخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد،از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد،برادر، پسرعمو، پسردایی . خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه