داستان کوتاه عاشقانه

داستان کوتاه انتخاب همسر شاهزاده

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود. دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه آرزوی دو همسر ۶۰ ساله

یک زوج انگلیسی در اوایل ۶۰ سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ،هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین. خانم گفت: اوووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم. پری چوب جادووییش رو تکون داد و …اجی مجی لا ترجیدو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه با خودش فکر کرد و گفت:باید یه جوری از شر زن پیرم خلاص بشم باید یه دختر خوشگل

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه برخیز عزیزم، برخیز

‏نامش را، روی آن صلیب زمخت و درهم شکسته، دیگر نمی‌شد خواند. مقوای تابوت پاره شده بود و آنجا که چند هفته پیش هنوز تپه‌ای پابرجا بود، اکنون گودالی وجود داشت که در آن گُل‌های کثیف و گندیده، رشته‌های طناب‌های رنگ‌ورو رفته، سوزن‌های کاج و شاخه‌های بی‌برگ روی هم جمع شده و تصویری از توده‌ای مخوف را پدید آورده بود. بی‌شک شمع‌ها را نیز دزدیده ‏بودند. آهسته گفتم: «‏برخیز عزیزم، برخیز دیگر. » ‏و اشک‌هایم با باران به هم آمیخت، باران با آن صدای یک‌نواخت که هفته‌ها بود می‌بارید. ‏چشم‌هایم را بستم. از این‌که آرزویم برآورده شود، هراس داشتم. پشت پلک‌های بس

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پیرمردوفادار

ییرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: ((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده)) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ماجرای عشق واقعی

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند. از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می ش

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دخترفداکار

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید. آوا مکث کرد. بابا

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ماجرای انتخاب همسر برای شاهزاده چین

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواجگرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود. دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از ش

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه عشق يعنی

تا حالا شده عاشق بشین؟؟؟ میدونین عشق چه رنگیه؟؟؟میدونین عشقق چه مزه ای داره؟؟؟میدونین عشق چه بویی داره؟؟؟میدونین عاشق چه شکلیه؟؟؟میدونین معشوق چه کار میکنه با قلب عاشق؟؟؟مدونین قلب عاشق برای چی میزنه؟؟؟میدونین قلب عاشق برای کی میزنه؟؟؟میدونین . ؟؟؟اگه جواب این همه سئوال رو میخواین! مطلب زیر رو بخونین. خیلی جالب و آموزندس. وقتییه روز دیدی خودت اینجایی و دلت یه جای دیگه … بدون که کار از کار گذشته و تو عاشق شدیطوری میشه که قلبت فقط و فقط واسه عشق می تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختنهمه چی با یک نگاه شروع میشهاین نگاه مثل نگاهای دیگه نست ،

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه زيباترين قلب

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد. جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت. ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه عاشقانه شاخه گل خشکیده

” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی ک�� بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود . تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید. از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پایان مهلت وفاداری

تو از من بیرون میروی من از این حس بیرون نمیرومتو بی هوا نفس میکشی و من به هوای تو زندگی میکنموقتی این لحظه ها برای تو مفهومی ندارد ، برای من بی تو اینجا هیچ حس خوبی ندارداینکه بفهمم به عشق من تا اینجا نیامدی ، به این باور میرسم که هیچگاه حرف دلم را نخوانده ایتو در سرزمین عشق گم شده ای و من در تو محو شده ام ، مثل یخ در آتش بی وفایی هایت آب شده امگاهی فکر میکنم ما هر دو عاشقترینیم ، اما تو این فکر مرا نمیخوانی ، تو اصلا مرا نمیخواهیو اشک ها میریزند و حسرتی است که در دلی میماند که همیشه در حسرت بودهحسرت لحظه ای که همیشه در آرزوی به حقیقت پیوستن بو

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه بوس وسیلی

ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشتخانم جوان در دل گفت: . از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدممادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما ا

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه جالب چه کسى کر است

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمى‌دانست این موضوع را چگونه با او در میانبگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگى‌شان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیق‌تر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش ساده‌اى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:«ابتدا در فاصله چهار مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله سه متری تکرار کن. بعد در دو مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد. »آن

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه تاثیر گذار مترسک

آن شب بهاری را به یاد بیاور مترسک!. همان شبی که بی‌خوابی به سرم زد و نیمه شب با پای برهنه به سراغت آمدم. کنارت روی علفها دراز کشیدم. آسمان آنقدر آبی بود که حتی تاریکی شب هم نمی‌توانست آن را بپوشاند. ـ صدای جیرجیرکها را می‌شنوی مترسک!؟ـ …- چرا حرف نمی‌زنی؟ خوابی؟‌ـ …ـ آخه تو چرا همیشه به آسمون نگاه می‌کنی. ـ نمی‌دانم، اما از وقتی یادم می‌آید آسمان را بیشتر را از زمین دوست داشتم. شاید آنچه من به‌دنبالش هستم از آسمان می‌آید. اون چیه؟ کیه؟آن شب بهاری را به یاد بیاور مترسک!. همان شبی که بی‌خوابی به سرم زد و نیمه شب با پای برهنه به سراغت آمدم.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خاطرات یک بیمار

لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند. از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد ا

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ابراز عشق

دختره از پسره پرسید: من خوشگلم ؟گفت: نه . گفت: دوستم داری ؟گفت: نوچ!گفت: اگه بمیرم برام گریه میکنی ؟گفت: اصلا !دختره چشماش پر از اشک شد . ساکت شد و هیچی نگفت . پسره بغلش کرد و صورتش رو گرفت طرف خودش دست لای موهاش کرد و پیشونیشو چسبوند به پیشونیشو گفت : تو خوشگل نیستی زیبا ترینی واسه من . تو رو فقط دوست ندارم که دیوونه من عاشقتم . اگه تو بمیری برات گریه نمیکنم که ،چون من هم میـــــــمیرم .

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خدایا با من حرف بزن

مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن . » و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید . و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید . مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم . » و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بد

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پهلوان رضو

دلشوره عجیبی داشت. کمی هم تار می دید ولی مجبور بود. نگاهی به جمعیتانداخت. گوی را که بلند کرد ، سنگین تر از همیشه به نظر رسید . وقتی آنرا به هوا پرتاب کرد تا با شانه اش آن را پرتاب کند ، دو گوی در هوا دیدو جا خالی داد. صدای خنده جمعیت بلند شد. آبی به سر و رویش زد. مرشد معرکه با صدای بلند گفت : اگر خسته جانی بگویا علی ، اگر ناتوانی بگو یا علی . مردم دوباره سکوت کردند. زنجیر دومتری را دور بازو هایش پیچید. چندین بار با فریاد زورِ نمایشی زد. دویستتومنش کمه . یه جوون مرد دویست تومن بذاره تو سینی . صد تومنش خرج زن وبچه ، صد تومنش خرج کبوتر

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه امید !

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند. هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت. این پنجره ، رو به یک پ

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه امتحان ریاضی مجتبی

پرونده‌اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند. ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید: بهت گفته باشم، تو هیچی نمیشی، هیچی. مجتبی نگاهی به همکلاسی‌هایش انداخت، آب دهانش را قورت داد، خواست چیزی بگوید اما، سرش را پایین انداخت و رفت. برگه مجتبی، دست به دست بین معلم‌ها می‌گشت. اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود؛ امتحان ریاضی ثلث اول؛سئوال: یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید. جواب: مجموعه آدم‌های خوشبخت فامیل ماسئوال: عضو خنثی در جمع کدام است؟جواب: حاج محمود آقا، شوهر خاله ریحانه که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد و گره‌ای از کار هیچ

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه