داستان کوتاه طنز

داستان کوتاه اندر حوالات مهاجرت

شیخی را از احوالات مهاجرت پرسیدند، بگفت هم چون شب اول قبر ماند و. هرکسی را بسته به سنگینی. نامه ی اعمالش حکمی دگر است. لیک اهل سلوک فرموده اند که هفت مرحله دارد و مرتبت هرکدام راندانی. مگر از آن مرحله به سلامت. بیرون آیی و اگر مرد راه نباشی بهخوان هفتم نرسی. اول) نیت: آن لحظه است که مهاجر به ستوه می آید و عزم هجرت می کند. از این نقطه فرد از خاک خود کنده شده است و ولوله ی عزیمت در جانش. افتاده و به جرگه ی مهاجری پیوسته است. از مناسک این مرحله سعی بین صفا و. مروه و دویدن به دنبال وکیل و انتظار در صف طویل. درب سفارت و دارالترجمه و آزمون آیلتس

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خواستگاری!

چند سال پیش یک روز جلوی. تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد. زدند که (ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر. رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟ گفتم: دیپلم تمام!. گفت: بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه. رفتم چهار. سال دانشگاه لیسانس گرفتم ،برگشمرفتم خواستگاری. پدر دختر پرسید: خدمت رفته ای؟ گفتم : نه هنوز. گفت:. مرد نشد نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی. رفتم دو سال خدمت. سربازی را

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه