داستان کوتاه طنز

داستان کوتاه خاطرات یک مداد

شنبه یکشنبه امـــــروز مــرتب و منظــــم با لبـاس نـو و نوک تـیز، این دانش آموز مثل اینکه واقـعا هاری داره. مثـل یـکپشت ویترین مغازه لـوازم تــحریر مـیدرخــشیـدم. سنجاب هارچنان مرابه نیش کشیده است که جای شــــــما مـداد نـــبودیــد کــه بـفـهـمـیـد داشـتــن دندان هایش روی بدنم زق زق میکند. مگر من خیارمنــوک تـیز چــه حـالی داره . منتظر بودم تا اولـیـن که این طور مرا می جَوی. نجو عزیزم. مگر تو موشیدفتـری را کـه بـه نـوکـم رسید حسابی سیاه کنم یاسنجابی؟ تمام سرم تف مالی شده و جای دندانیــک دانـش آمـوز کـثیـف کــه آب بـینـی و دهانش های این هی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خداچه میخورد

حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید:بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی. وزیر سر در گریبان به خانه رفت . وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟و او حکایت بازگو کرد. غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد. وزیز با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟- غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟- آفرین غلام دانا. - خدا چه میپوشد؟- رازها و گنا

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه رازجعبه کفش

زن وشوهری بیش از 60سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد. در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند. در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد ه

ادامه مطلب ...
سفـــــــر! (داستان کوتاه طنز)

حمیدرضا همان طور که طول و عرض اتاق را با قدم‌های بلند می‌پیمود و انگشت‌هایش را در هم می‌چلاند، با صدایی آهسته مثل بچه‌ای که کار بدی کرده باشد و قصد عذرخواهی داشته باشد، داشت حرف می‌زد: بالاخره اینجوری شد دیگه مهسا! خودت دیدی که من تمام تلاشمو کردم. اما لعنت به این شانس! ویزا ندادند. تقصیر شرکت هم نبود. اما بالاخره اینجوری شد دیگه . زیر چشمی به همسرش که روی مبل نشسته بود و با چشم‌های درشت به نقطه‌ای نامعلوم خیره مانده بود و ناخن شستش را می‌جوید، نگاه کرد. از قیافه‌اش نمی‌توانست حدس بزند که باید منتظر چه عکس‌العملی از طرف او باشد. دست‌هایش ر

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه آموزش آشپزی

آموزش آشپزی:ماهیتابه تفلون دسینی رو می گذارید روی گاز پنج شعله فردار سینجر که با ضمانت سام الکتریک عرضه میشه، بعد گاز رو با کبریت توکلی روشن کنید، کمی روغن “لادن دوست تو و من” رو بریزید توش، دو تا تلاونگ هم بندازید داخلش، اگر در حین کار خسته شدید از ماساژور شاندرمن استفاده کنید تا غذا حاضر بشه؛ یک سری هم به پیج سایت ما بزنید و بعد از اینکه به دوستانتون هم معرفیش کردید غذا حاضر میشه…همتون رو می سپرم به خدای بزرگ و بیمه ایران و سینا و دانا.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه کارمند تازه وارد

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: یک فنجان قهوه برای من بیاورید. صدایی از آن طرف پاسخ داد: شماره داخلی را اشتباه گرفته ایمی دانی تو با کی داری حرف می زنی ؟کارمند تازه وارد گفت: نهصدای آن طرف گفت: من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمقمرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: و تو میدانی با کی حرف میزنی بیچاره. مدیر اجرایی گفت: نهکارمند تازه وارد گفت: خوبه و سریع گوشی را گذاشت.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مدیرارشد

مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است. مشتری: چرا این طوطی اینقدر گران است؟صاحب فروشگاه: این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی دارد. مشتری: قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌صاحب فروشگاه: . طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینکه این طوطی هر کاری را که سایر طوطی ها انجام می دهند، انجام داده و علاوه بر این توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را نیز دارد. و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسیده و صاحب فروشگاه گفت: ۴۰۰۰ دلار !مشتری: این طوطی چه کاری می

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قیمت مغز ....

بالاخره دکتر وارد شد ، با نگاهی خسته ، ناراحت و جدی . دکتر در حالی که قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم که باید حامل خبر بدی براتون باشم , تنها امیدی که در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه . ""این عمل ، کاملا در مرحله أزمایش ، ریسکی و خطرناکه ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره, بیمه کل هزینه عمل را پرداخت میکنه ولی هز ینه مغز رو خودتون باید پرداخت کنین . "اعضا خانواده در سکوت مطلق به گفته های دکتر گوش می کردن , بعد از مدتی بالاخره یکیشون پرسید :" خب , قیمت یه مغز چنده؟";دکتر بلافاصله جواب داد :"5000$ برای مغز یک زن و

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مرگ

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد …مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه …اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره …توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت …مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیستو منتظر شد تا مرگ بیدار شه …مرگ وقتی بیدار شد

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دستشویی پارک

رفتم دستشویی پارک، تا تو دستشویی نشستم از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت: سلام حالت خوبه ؟من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش ! اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم ! گفتم حالم خیلی خیلی توپه…بعدش اون آقاهه پرسید : خوب چه خبر ؟ چه کار می خوای بکنی…با خودم گفتم ، این دیگه چه سؤالی بود ؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم ! برای همین گفتم : اُه منم مثل خودت فقط داشتم از اینجا می گذشتم !وقتی سؤال بعدیشو شنیدم ، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور میشه ! و به هر ترفند بود خواستم س

ادامه مطلب ...
داستانک جالب با عنوان نابـغـــه !

زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز بعد از تولد بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه در سه سالگی با اساتید دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپردازه و در چهار سالگی پیش بینی های باور نکردنی راجع به علم و پیشرفت اون میکنه در جشن تولد ۵ سالیگش در حضور همه فامیل اعلام میکنه :من دقیقا یک سال دیگه میمیرم ، مادرم ۱۸ ماه بعد از من میمیره و پدرم یک سال بعد از مرگ مادرم میمیره !!پسر بچه همون طور که گفته بود در شش سالگی میمیره و مرد بلافاصله در چندی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه نهنگ

دختر کوچکی با معلمش درباره نهنگ ها بحث می کرد . معلم گفت : از نظر فیزیکی غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودی که پستاندار عظیم الجثه ای است اما حلق بسیار کوچکی دارد . دختر کوچک پرسید : پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد ؟معلم که عصبانی شده بود تکرار کرد که نهنگ نمی تواند آدم را ببلعد ، این از نظر فیزیکی غیر ممکن است . دختر کوچک گفت : وقتی بهشت رفتم از حضرت یونس می پرسم معلم گفت : اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چی ؟دختر کوچک گفت : اون وقت شما ازش بپرسید.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مکالمه دختروپسر

پسر : الو گلابی؟دختر : سلام کثافتبعد هردو از ته دل میخندن :))پسر : خوبی کج و کوله ی مندختر : به توچه عشقم خوبم تو خوبی. پسر : خــــــــر نفهم حالتو میپرسم میگی به تو چه؟ شیطونه میگه بزم شل و پلش کنم هادختر : گفتم که خوبم الاغ تو خوبی :))پسر: فدای خنده هات شم که مثل شتر میخندی نفسمدختر : مـــــــــرگ شتر خودتی روانیپسر : دلم واست تنگ شده بود آشغال دوست داشتنیدختر : منمپسر : خوب دیگه بسه خیلی باهات حرف زدم پر رو شدیدختر : کوفتت شه باهات حرف زدمپسر: مواظب خانمی الاغ من باشدختر : چشم اقای بی ادبپسر : دوست دارم دیوونهدختر : منم دوست دارم آقاههو بعد

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مرخصی از همسر

با تشکر از آقای حبیب شکوهیمی گویند در دوران قبل که پاسگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط دیگر برای خدمت منتقل می شدند باید مدت زیادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همین خاطر معدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران دیگر قرار می گرفت. همسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از زندگیشان

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ماهیگیری...

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم" ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود. این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کنما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته ب

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مدير فروش

اسپنسر جانسونمی‌گویند یک آمریکایی برای شکار به کانادا رفت. از آنجا که بهترین تازی شکاری را به او داده بودند احساس خوشبختی می‌کرد. اسم این تازی شکاری فروشنده بود. آمریکایی برای اولین بار در عمرش در کمتر از دو روز آنقدر پرنده شکار کرد که نمی‌دانست با آنها چکار کند. از میزبان کانادایی خود به خاطر این محبت تشکر کرد و گفت:« این بهترین تازی شکاری است که در عمرم دیده‌ام. امیدوارم دفعه‌ی دیگر که به اینجا می‌آیم همین تازی نصیبم شود. »ولی سال بعد، وقتی آمریکایی برای شکار به دیدن دوستش رفت از آنچه شنید مایوس شد. به او گفته شد که آن تازی دیگر به درد

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مامانت پیش منه

کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده. نامه شماره یکسلام خدای عزیزاسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی. دوستدار تو - بابیبابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد. نامه شماره دوسلام

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه غضنفر

غضنفر: برو ی�� نوشیدنی واسم بگیرپسرش: کولا یا پپسیغضنفر: کولا. پسرش : دایت یا عادیغضنفر : دایتپسرش : قوطی یا شیشةغضنفر : قوطیپسرش : کوچک یا بزرگغضنفر : اصلا نمیخام واسم اب بیارپسرش : معدنی یا لوله کشیغضنفر : اب معدنیپسرش : سرد یا گرمغضنفر : میزنمتاپسرش : با چوب یا دمبایغضنفر : حیوونپسرش : خر یا سکغضنفر : گمشو از جلو چشامپسرش : پیاده یا با دوغضنفر : با هر جی برو فقط نبینمتپسرش : باهام میای یا تنها برمغضنفر : میام میکشمت اپسرش : با چاقو یا ساطورغضنفر : ساطورپسرش : قربانیم میکنی یا تیکه تیکهغضنفر : خدا لعنتت کنه قلبم وایسادپسرش : ببرمت دکتر یا دکت

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم

ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج نشستم؟چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمه زهرا اینا یک تاکسی داشت می زد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیا

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه کلاف سر درگم

ـ آهان! کمی سرتان را بالا بگیرید. ابروهاتان را از هم باز کنید. بخندید. چشمتان به دوربین باشد. تا سه می‌شمارم. مواظب باشید حرکت نکنید والا عکستان بد از آب در می‌آید. حاضر! یک، دو، سه. دو شب بعد، از پله‌های عکاسخانه بالا می‌رفت که عکسش را بگیرد. قبضی را که عکاس داده بود در دستش می‌فشرد. به یاد می‌آورد که دو شب پیش، عکاس پرسیده بود: ـ اسم آقا؟ و او اسمش را گفته بود. ـ شش در چار معمولی؟ کارت پستالی چطور؟ و او جواب داده بود:ـ یک دانه‌اش . برای نمونه. ـ پس فردا شب حاضره . ساعت هشت. در را باز نکرده، ساعت را دید که از هشت گذشته بود. پیش

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه