داستان کوتاه آموزنده

داستانک؛ چگونه یک آبدارچی میلیاردر شد؟!

برترین ها: شب که می‌شود حوصله‌ها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم. "مرد بیکاری برای آبدارچی شدن در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس بخش گزینش با او مصاحبه کرد و کارش را پسندید. سرانجام به او گفت: «شما پذیرفته شده اید؛ آدرس ایمیلتان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم. » مرد جواب داد: متاسفانه من رایانه شخصی و ایمیل ندارم. رئیس گفت:« امروزه کسی که ایمیل ندارد، وجود خارجی ندارد» و چنین کسی نی

چگونه میلیاردر شد

ادامه مطلب ...
10 جمله و نقل قول به مناسبت روز مادر

سیمرغ: مادری تمام وقت بودن، یکی از مشاغل با حقوق بالاست که حقوقش عشقی خالص و ناب است. با سرعت هر چه تمامتر به روز مادر نزدیک می شویم روزی که گل ها می شکفند . همان طور که شکفتن گلها را جشن می گیریم نباید از مهم ترین جشن برای مادرانی که ما را به دنیا آورده اند را فراموش کنیم . بدون حضور مادرها ما نمی توانستیم پا بر این دنیا نهیم و از نعمت زندگی لذت بریم . این موجودات دوست داشتنی مادران ما هستند و برای 9 ماه ما را در بطن خودشان حمل کرده اند و حتی وقتی هم که بزرگ می شویم باز هم مراقب ما هستند . برای روز مادر امسال 10 جمله و نقل قول برتر درباره

جمله مناسبت روز مادر جمله به مناسبت روز مادر مناسبت روز مادر

ادامه مطلب ...
داستانک؛ معلم مهربان...

برترین ها: یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود . به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام . اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه . هنگامى که نزدیک تروى رسیدم ، او با سر خمیده ، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم که تکالیفش را انجام نداده است . او سعى کرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان کند که من او را نبینم . طبیعى است که من به تکالیف او نگاهى انداختم و گفتم : " تروى ! این کامل نیست . ". او با نگاهى پر از التماس که در عمرم در چهره کودکى ندیده بودم ، نگاهم

داستانک معلم معلم مهربان معلم مهربان من

ادامه مطلب ...
داستانک؛ نون و سُس!

برترین ها: یادش بخیر دوره دبیرستان. اون وقتا مدرسه ما ته یه دره عمیق بود که تمام شهر با همه پستی و بلندی ها ازش دیده می شد. یادش بخیر، بچه های باصفایی داشت. کلاس ما طبقه سوم بود و شیک ترین کلاس مدرسه. بچه های سال قبلی روی هم پول گذاشتن تا دیوارهای کلاس رو به رنگ زرد نقاشی کنن. اما وسطای کار رنگ زرد تموم شد و مجبور شدن از رنگ آبیی که برای نقاشی درها کنار گذاشته بودن استفاده کنن. همین شد که کلاسمون دورنگ شد و درها هم بی رنگ. بگذریم، همیشه نیمکت اول مال من بود و فرهاد، دوست صمیمیم پشت سرم می نشست. فرهاد پسری بود با قد حدودا 180 سانت و حدود 9

ادامه مطلب ...
هدیه امام، از خانم ایتالیایی به دختر شهید

برترین ها: یکی از اعضاء دفتر امام نقل کرد: چندی پیش یک خانم ایتالیائی که شغلش ‍ معلمی، و دینش مسیحیت بود، نامه ای پر مهر و ابراز علاقه شدید به امام خمینی (مدظله العالی) نوشته بود، و همراه آن، یک گردنبند طلا برای حضرت امام فرستاده بود و نوشته بود که این گردن بند، یادگار آغاز ازدواجم می باشد، از این رو آن را بسیار دوست دارم ، آنرا به نشان علاقه و اشتیاقم نسبت به شما و راهتان، اهداء می کنم . مدتی آن را نگهداشتیم و سرانجام با تردید به اینکه امام آن را می پذیرند یا نه ، همراه با ترجمه نامه ، خدمت اما�� بردیم ، نامه به عرض ایشان رسید و گردنبند را نیز

هدیه برای دختر خانم ها هدیه برای دختر خانم

ادامه مطلب ...
داستانک؛ مهر مادری

برترین ها: مرتب پشت درب منزلمان صدای تق و توق در میآورد. درب راکه باز میکردم چشمان خمار میشی رنگش به شوق می اوردم و سریع در آغوش میگرفتمش و با خودم به حیاط میبردمش و کنار باغچه هر دو به شیطنت کردن و همهمه میپرداختیم. عاشقش بودم. دوست داشتنی بود. بالاخص چشمان ناز او آدمی را مبهوت میکرد. تمامی اهالی منزل از ما به ستوه آمده بودند. و هر زمان که مرا تنها و بدون او میدیند از با او بودن بر حذرم میدادند. اما من بدهکار سخنانشان نبودم. او تنها کسی بود که عاشقانه دوستش داشتم و نگاهش مرا درک میکرد. روزی چادر سفیدم را که پر بود از گل های سرخ بهاری ب

داستانک مهر91 مهر مادری

ادامه مطلب ...
داستانک؛ ما چقد زود باوریم!

برترین ها: دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:. ۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود. ۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است. ۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است. ۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود. ۵- باعث فرسایش اجسام می شود. ۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد. ۷

ما چقد زود باوریم

ادامه مطلب ...
داستانک؛ پادشاه و شاهین ها

برترین ها: روزی روزگاری پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد ، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است. این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند. روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که. هر کس بتواند شاهین را ب

داستانک پادشاه

ادامه مطلب ...
داستانک؛ دستان بهشتي...

برترین ها: در روزگاری دور حدود قرن پانزدهم میلادی، در روستایی نزدیک نورنبرگ آلمان یک خانواده پر جمعیت 10 نفره زندگی می کردند. شغل پدر خانواده کفاف زندگی آنها را نمی داد برای همین او شبانه روزی کار می کرد تا همسر و فرزندانش احساس کمبود نکنند. در بین فرزندان آنها دو پسر دوقلو بودند به نامهای آلبرت و آبریش. آنها علایق یکسانی هم داشتند و دوست داشتند در آینده نقاش یا مجسمه ساز شوند. آنها آکادمی هنر سوئد را برای تحصیل خود انتخاب کرده بودند. سالها گذشت و آنها به سن دانشگاه رسیدند. اما پدر قادر به پرداخت هزینه تحصیل هردوی آنها بطور همزمان نبود. بر

دستان بهشتی

ادامه مطلب ...
داستانک؛ دستش را بگیر...

برترین ها: دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن. پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت: «عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه. ». دختر کوچیک گفت:«نه بابا، تو دستِ منو بگیر. ». پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید:چه فرقی میکنه؟!!!!!؟؟؟؟. دخترک جواب داد: «اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان، میدونم هر اتفاقی هم که بیفوته، هیچ وقت دست منو ول نمی کنی. ». در هر رابطه ی دوستی ای، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست، به عهد و پیمان هاش هست. پس دست کسی ر

دستش را بگیر

ادامه مطلب ...
داستانک؛ بد شانسی

برترین ها: وقتی بیدار شدم تمام تنم درد می کرد و می سوخت. چشم هایم را بازکردم و دیدم پرستاری کنار تختم ایستاده. اوگفت:«آقای فوجیما . شما خیلی شانس آوردید که دو روز پیش از بمباران هیروشیما جان به در بردید. حالا در این بیمارستان در امان هستید. ». با ضعف پرسیدم :« من کجا هستم؟». آن زن گفت :« در ناگازاکی». نوشته Alan E Mayer. --------------------------. توضیح: بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی دو عملیات اتمی بودند که در زمان جنگ جهانی دوم به دستور هری ترومن، رئیس جمهور وقت آمریکا، علیه امپراتوری ژاپن انجام گرفتند. در این دو عملیات‌، دو بمب اتمی ب

داستانک های بد

ادامه مطلب ...
داستانک؛ سطل پر از میوه

برترین ها: روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد. یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد. وقتی همسایه صدای در زدن او راشنید خوشحال شد وپیش خود فکر کرداین بار دیگر برای دعوا آمده است. وقتی در را بازکرد مرد به

ادامه مطلب ...
داستانک: میخ هایی بر روی دیوار

برترین ها: پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت و همه اطرافیان از این رفتار او خسته شده بودند روزی پدرش او را صدا کرد و گفت: پسر دلم می خواهد کاری برای من انجام بدهی! پسر گفت: بسیار خوب. پدر او را به اطاقی برد و جعبه میخی بدستش داد و گفت پسرم از تو می خواهم هر بار که عصبانی شدی میخی بر روی این دیوار بکوبی!. روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید. طی چند هفته بعد؛ همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر میشد. او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخ ها به دیوار است. به پدرش گفت و پدر نیز پیش

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه