داستان کوتاه آموزنده

داستانک؛ ازدواج پسر جوان

عصرایران:جوانی می خواست ازدواج کند به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند …. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد. جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است!. پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود!. جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد!. پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد!. جوان گفت: خانم همسایه گفته است

ازدواج با پسر جوان

ادامه مطلب ...
«حرف مفت نزن»!

عصرایران: اصطلاح حرف مفت زدن داستانی داره که خالی از لطف نیست!. در زمان ناصرالدین شاه اولین تلگراف خانه تأسیس شد اما مردم استقبالی نکردند و کسی باور نداشت پیامش با سیم به شهر دیگری برود. به ناصرالدین شاه گفتند تلگرافخانه بی مشتری مانده و کارمندانش انجا بیکار نشسته اند دستور داد به مدت یک ماه مردم بیایند مجانی هرچه می خواهند تلگراف بزنند و چون مفت شد همه هجوم آوردند و بعد از مدتی دیدند پیام هایشان به مقصد می رسد وهجوم مردم روز به روز زیادتر شد در حدی که دیگر کارمندان قادر به پاسخ گویی نبودند! سرانجام ناصرالدین شاه که مطمئن شده بود دستور داد سر د

حرف مفت حرف مفت نزن حرف نزن

ادامه مطلب ...
«دروغی مصلحت‌آمیز بِه که راستی فتنه‌انگیز»

جوان و تاریخ: ملک روی ازین سخن در هم آمد و گفت : آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این در خبثی و خردمندان گفته اند. پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد . بیچاره در آن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید . وقت ضرورت چو نماند گریز. دست بگیرد سر شمشیر تیز. ملک پرسید چه می گوید . یکی از وزرای نیک مح��ر گفت ای خداوند. همی گوید : والکاظمین الغیظ والعافین عن الناس. ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت . وزیردیگر که ضد او بود گفت اب

ادامه مطلب ...
شام آخر

عصرایران: "لئوناردو داوینچی" موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد. او میبایست "خیر و نیکی" را به شکل "عیسی" و بدی را به شکل "یهودا" (که از یاران عیسی (ع) بود و هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند) تصویر میکرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند. روزی در مراسم همسرائی ، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هائی برداشت. سه سال گذشت. تابلوی "شام آخر" تقریبا تمام شده بود ، اما داوینچی برای "یهودا" هنوز مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال ، مسئول کل

شام آخر

ادامه مطلب ...
قضیه «بادنجان دور قاب چین» چیست؟

عصرایران: افراد متملق و چاپلوس را به این نام و نشان می­خوانند و بدین وسیله از آنان و رفتار خفت آمیزشان به زشتی یاد می­کنند. اما ریشه­ ی تاریخی آن :. آن­چه که مخصوصا در آشپزان سرخه حصار در زمان ناصرالدین شاه قابل توجه بود و برای شناخت متملقان و چاپلوسان ریاکار که در هر عصر و زمان به شکل و هیاتی خود نمایی میکنند آموزندگی داشت، موضوع سبزی پاک کردن و بادنجان دور قاپ چیدن از طرف وزرا و امرا و رجال قوم بود که با این عمل و رفتار خویش جلافت و بی­مزگی در امر تملق و چاپلوسی را تا حد پستی و دنائت طبع می­رسانیدند. کسانیکه در امر طبخ و آشپزی مطلقا چیزی نمی­

بادنجان دور قاب چین دور قاب چین

ادامه مطلب ...
هاچیکو؛ سگی که افسانه شد +عکس

عصرایران: در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت. هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد. زمانی که هاچیکو دو ماه داشت به وسیلۀ قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی میرسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو میرود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پرد

ادامه مطلب ...
نامه آلبرت اینشتین به زیگموند فروید

یک پزشک: دوست گرامی؛. آیا راهی وجود دارد تا بتوان جان آدمی را از شر جنگ نجات داد؟ امروزه به‌‌‌‌‌‌‌‌طورکلی پذیرفته‌‌‌‌‌‌‌‌اند که با پیشرفت‌‌‌‌‌‌‌‌های فن، این مسئله دیگر برای بشر متمدن، جنبه‌‌‌‌‌‌‌‌ی حیاتی پیدا کرده است، منتها کلیه‌‌‌‌‌‌‌‌ی تلاش‌‌‌‌‌‌‌‌های شدیدی که برای حل این مشکل مبذول گشته، هنوز به جایی نرسیده است و جا دارد که بی‌‌‌‌‌‌‌‌اندازه نگران باشیم…. برای من که از قید تعصب‌‌‌‌‌‌‌‌های ملی رها هستم، ظاهر کار –یعنی چند و چون سازمان‌‌‌‌‌‌‌‌دهی راه‌‌‌‌‌‌‌‌حل جنگ- ساده می‌‌‌‌‌‌‌‌نماید:. کافی است دولت‌‌‌‌‌‌‌‌ها برای حل و فصل کلیه‌‌‌‌‌‌‌‌ی درگی

ادامه مطلب ...
ماست مالی کردن یعنی چی؟!

جام نیوز: عبارت مثلی بالا به عقیدۀ استاد محمد علی جمال زاده در کتاب فرهنگ لغات عامیانه یعنی: امری که ممکن است موجب مرافعه و نزاع شود لاپوشانی کردن و آنرا مورد توجیه و تأویل قرار دادن، رفع و رجوع کردن، سروته کاری را بهم آوردن و ظاهر قضای را به نحوی درست کردن است. به گفتۀ علامه دهخدا، از ماستمالی معانی و مفاهیم مداهنه و اغماض و بالاخره ندیده گرفتن مسائلی که موجب خشم یا اختلاف گردد نیز افاده می شود. آنچه نگارنده را به تعقیب و تحقیق در پیدا کردن ریشۀ تاریخی این ضرب المثل واداشت وجود کلمۀ ماست یعنی این ماده خوراکی لبنیاتی در آن، و ارتباط آن با مداه

ماست مالی کردن

ادامه مطلب ...
چند داستانک متفاوت از زندگی دکتر شریعتی

خبرآنلاین: سراغ صندوقخانه را گرفت. گفتم دکتر چی شده؟ گفت: صندوقخانه اگرچه زندان نیست، اما شبیه آنجاست، جوان‌های وطنم الان توی بندهای زندانند، نمی‌خواهم از آنها دور باشم. چاپ دوم «دکتر شریعتی» نگاهی به زندگی و مبارزات دکتر علی شریعتی از سوی انتشارات میراث اهل قلم روانه بازار کتاب شده است. این کتاب هفتادوچهارمین عنوان از مجموعه کتاب دانشجویی می‌باشد که به همت الهام یوسفی جمع‌آوری و در قطع پالتویی و با قیمت 1400 تومان منتشر شده است. در این کتاب گزیده داستان‌ها و خاطراتی خواندنی و بدیع از زندگی و مبارزات زنده یاد شریعتی می‌باشد که با روایتی موجز

داستانک های دکتر شریعتی زندگی دکتر شریعتی

ادامه مطلب ...
داستانی مخصوص پسرها!

عصرایران: سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند. در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند. زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد. دومی گفت : پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد . هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :. پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟. زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است . ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد. سه

مخصوص پسرها

ادامه مطلب ...
داستانک؛ شمع قرمز

برترین ها: مردی در بستر مرگ افتاده بود. همسرش را فراخواند تا نزدش بیاید و به او گفت: «دیگر زمان وداع ابدی من و تو فرارسیده است؛ پس بیا و برای آخرین بار به من مهر و وفاداری خود را ثابت کن. چراکه در مسلک ما گفته شده مرد متاهل هنگام گذر از دروازه بهشت باید سوگند بخورد که تمام عمر کنار زنی والا زندگی کرده است. در کشوی میز من شمعی قرمز هست، این شمع متبرک است و آن را از کشیشی گرفته‌ام و برای همین ارزشی بسیار دارد. سوگند بخور تا زمانی که این شمع وجود دارد دوباره ازدواج نکنی. ». زن سوگند خورد و مرد مُرد. در مراسم تشییع جنازه مرد، زن بالای قبر ایستا

شمع قرمز شمع های قرمز

ادامه مطلب ...
وصیت نامه پادشاه بزرگ یونان

برترین ها:پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:. من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً انجام دهید. فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت: او

ادامه مطلب ...
داستانک؛ حمام رفتن بهلول

برترین ها: روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند. بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی …. این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل

ادامه مطلب ...
داستاک؛ آلزایمر چیز بدی هم نیست!

عصرایران: چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود. کلا یک ساک داشت ،کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …. گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”. گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن. ”. گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”. گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!”. گفت: "م

ادامه مطلب ...
آدمها سه دسته‌اند: عینک، ملحفه، فرش!

تابناک: محمدهادی مؤذن جامی در بخش وبلاگ خبرآنلاین نوشت:. مثال جالب زیر از حاج آقا قرائتی نقل شده:. آدمها سه دسته اند:. - عینک!. - ملحفه!. - فرش!. وقتی یک لکه ی چایی بنشیند روی عینکت، "بلافاصله" زود آن را با "دستمال کاغذی" پاک می کنی!. وقتی همان لکه بنشیند روی ملحفه، می گذاری "سر ماه" که لباس ها و ملحفه ها جمع شد، همه را با هم با "چنگ" (زمان قدیم!) می شویی!. وقتی همان لکه بنشیند روی فرش، می گذاری "سر سال" ، با "دسته بیل" به جانش می افتی!!!. خدا ( و به تعمیم آن: ولی خدا) هم با بنده های مومنش مثل عینک رفتار می کند. بنده های پاک و زلالی که جایشان

ادامه مطلب ...
کوتاه ترین داستان عشقی!

برترین ها: روزی مردی از یک دختر پرسید:. آیا با من ازدواج می‌کنی؟. دختر جواب داد: نه. و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد،تمام مسابقات فوتبال را دید و با هرکه دلش خواست رقصید.

کوتاه ترین داستان داستان کوتاه عشقی کوتاه ترین داستان عشقی

ادامه مطلب ...
داستانک؛ سلام بی جواب

عصرایران: روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. ". سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است. ". سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟". مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی

جواب سلام سلام بی جواب

ادامه مطلب ...
10 حقیقت جالب درمورد روز ولنتاین

کتاب اول: چهاردهم فوریه در کشورهای غربی روز ابراز عشق به افرادی است که دوستشان داریم. داستان این روز مربوط به یک کشیش جوان رومی به نام "ولنتاین" است که به طور کاملاً مخفیانه برای سربازهای "کلودیوس" که ازدواج برای آن‌ها ممنوع بود، مراسم عقد می‌گرفت. این قانون از طرف شاه کلودیوس برای این که ممکن است سربازان پس از ازدواج نتوانند برامور جنگی و نظامی تمرکز داشته باشند وضع شده بود. "کشیش ولنتاین" در روز چهاردهم فوریه سال ۲۷۰ پس از میلاد مسیح به خاطر این اقداماتش به دار آویخته شد و پس از آن این روز هر ساله جشن گرفته می‌شود. زمانی که "کشیش ولنتاین" در

ادامه مطلب ...
حیف از تو نیست با این"خر ها" نشسته ای؟!

عصرایران: روزی بهلول، پیش خلیفه " هارون الرشید " نشسته بود . جمع زیادی از بزرگان خدمت خلیفه بودند . طبق معمول ، خلیفه هوس کرد سر به سر بهلول بگذارد. در این هنگام صدای شیهه اسبی از اصطبل خلیفه بلند شد. خلیفه به مسخره به بهلول گفت: برو ببین این حیوان چه می گوید ، گویا با تو کار دارد. بهلول رفت و بر گشت و گفت:این حیوان می گوید: مرد حسابی حیف از تو نیست با این" خر ها " نشسته ای. زودتر از این مجلس بیرون برو. ممکن است که : " خریت " آنها در تو اثر کند.

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه