داستان کوتاه آموزنده

داستانک؛ انسانیت، ساده یا پیچیده؟!

برترین ها: چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها افراد زیادی اونجا نبودن، 3 نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود. ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد، البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم، بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و . بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچ

ادامه مطلب ...
داستان‌های خواندنی؛ خوش اقبال

برترین ها:تصمیم گرفته‌ایم از این به بعد با داستای های شیرین. ایرانی یا خارجی از آثار نویسندگان بزرگ و مطرح در خدمتتان باشیم. در این. مطلب شما را به خواندن داستان کوتاه «خوش اقبال» اثر آنتوان چخوف دعوت می‌کنیم. " قطار مسافربری از ایستگاه بولوگویه که در مسیر خط راه آهن نیکولایوسکایا قرار دارد به حرکت در آمد. در یکی از واگنهای درجه دو که در آن استعمال دخانیات آزاد است ، پنج مسافر در گرگ و میش غروب ، مشغول چرت زدن هستند. آنها دقایقی پیش غذای مختصری خورده بودند و اکنون به پشتی نیمکت ها یله داده و سعی دارند بخوابند. سکوت حکمفرماست. در باز میشود

ادامه مطلب ...
داستانک؛ یک دلار و دو سنت

برترین ها: شب نوئل بود. عصر با دوستم خانم آلیس برای خرید هدیه های نوئل برای بچه ها به خیابان رفتیم. خیابان خیلی شلوغ بود و برف می آمد. وقتی با دوستم آلیس با صاحب مغازه سر قیمت ها چانه می زدیم، صدای یک بچه به گوشم رسید که می گفت: خانم، می شود به خاطر خدا کمی پول به من بدهید؟. سر برگرداندم. پسر بچه ای با لباس نازک و کثیف و سر و روی نشسته رو به رویم ایستاده بود. خیلی غافلگیر شده بودم. از بین این همه مردم که در مغازه بودند، چرا او از من پول خواست؟ با دیدن چشم های معصوم و بی گناه او، دلم به رحم آمد و مقداری پول خرد به او دادم. خیلی خوشحال شد و

ادامه مطلب ...
داستان‌های خواندنی؛ آقای مونرو و خفاش

برترین ها:تصمیم گرفته‌ایم از این به بعد با داستای های شیرین ایرانی یا خارجی از آثار نویسندگان بزرگ و مطرح در خدمتتان باشیم. در این مطلب شما را به خواندن داستان کوتاه « آقای مونرو از خفاش زرنگ تر است» اثر جیمز تربر دعوت می‌کنیم. " آقا و خانم مونرو امسال دیرتر از معمول هر سال به خانه‌ی ییلاقی خود رفتند، چون دنگ و فنگ های کارشان در شهر آنها را خیلی مشغول کرده بود. چمن باغ بلند و در هم رفته بود، و تمام ویلا یک جور حال و هوای بیشه‌ها را پیدا کرده بود. آقای مونرو نفس راحتی کشید و گفت‌: "امشب یک خواب حسابی می‌کنم. ” لباس کهنه و راحتی پوشید و در حال

ادامه مطلب ...
داستانک؛ دوست واقعی

برترین ها: پیرمرد سالخورده و متمولی در بستر بیماری افتاد. روزی تک فرزند پسر خود را بر بالینش خواست و به او گفت: دیگر عمر زیادی از من باقی نمانده است. من می‌خواهم علاوه بر تمام دارایی و ثروتم، تنها دوست خود را برای تو به یادگار گذارم. پیرمرد ادامه داد: این دوست من در یک شهر بسیار دور زندگی می کند. پدر، نشانی منزل تنها دوستش را به پسر جوانش داده و گفت: این نشانی را در جای امنی نگهداری کن. اگر در روز مبادا به مشکل بزرگ و لاینحلی برخوردی، حتماً با او تماس بگیر و به نزد او برو. از قضا، پدر چند روز بعد از دنیا رفت. پسر جوان به دلیل از دست دادن پ

داستانک دوست داستانک واقعی داستانک های واقعی

ادامه مطلب ...
داستانک؛ پدر واقعی کیست؟

برترین ها:در زندگی، با مسائل و مشکلات متعددی روبرو شده ام. در این بین، چیزهای زیادی یاد گرفتم که از جمله آنها پاسخ به همین سوال است. دوران کودکی من در کشور اسکاتلند سپری شد. من در خانواده ای نه چندان عالی بزرگ شدم. در 10 سالگی، رازی توسط پدر و مادرم به من گفته شد که تحمل زندگی در آن خانه را برایم دشوار تر کرد. آن راز این بود که من فرزندخوانده این خانواده هستم. این راز مرا به شدت تکان داد و از شنیدن آن شوکه شدم. پس از دانستن این حقیقت تلخ، افسردگی به سراغم آمد. در مدرسه مورد تمسخر هم کلاسی هایم قرار می گرفتم. بعضی وقت ها از این رفتارها عص

پدر واقعی کیست

ادامه مطلب ...
داستانک؛ خربزه‌ای که جان شاه را گرفت

جوان و تاریخ: خوردن خربزه بدون اجازه شاه قاجار بهانه ای برای تنبیه خاطیان شد. غافل از اینکه دست روزگار همین تهدید آقامحمدخان را بهانه ای برای قتل او قرار داد. آقا محمدخان قاجار سرسلسله پادشاهان قجری است که زندگی‌اش با حوادث عجیب و جالبی گره خورده است، او که با بر انداختن سلسله زندیه به قدرت رسید، سرانجام در جریان لشگر کشی بیرون راندن سپاه روس ها از ایران کشته شد. عبدالله مستوفی در کتاب شرح زندگانی من که یکی از منابع مهم در مطالعه دوران قاجاریه محسوب می‌شود، دلیل به قتل رسدن او را این‌گونه شرح می‌دهد:. «در ایام محاصره شوشا، مقداری خربزه برای شا

ادامه مطلب ...
داستانک؛ ثروتی ماناتر از پول

برترین ها: در زمان های دور مرد ثروتمندی زندگی می کرد که ثروتش را از راه تجارت و بازرگانی در طی سال ها اندوخته بود. ثروتش به ده هزار هزار سکۀ طلا رسیده بود. از قضای روزگار این مرد روزی سخت بیمار شد و به بستر افتاد. او که مرگ خودش را نزدیک می دید، ده پسرش را به پیش خود خواند تا به آنها بگوید که قصد دارد ماترکش را چگونه تقسیم کند. او گفت: مجموع ثروت من ده هزار هزار سکۀ طلا است. به هر کدامتان هزار هزار سکه می رسد. اما یکی از شما باید صد هزار سکه برای مراسم و کفن و دفن من خرج کند و چهارصد هزار سکۀ دیگر را به نیت من خیرات کند. هر کدام از شما این

ادامه مطلب ...
داستان‌های خواندنی؛ بی دست و پا

برترین ها:تصمیم گرفته‌ایم از این به بعد با داستای های شیرین. ایرانی یا خارجی از آثار نویسندگان بزرگ و مطرح در خدمتتان باشیم. در این. مطلب شما را به خواندن داستان کوتاه «بی دست و پا» اثر آنتوان چخوف. دعوت می‌کنیم. "چند روز پیش ، خانم یولیا واسیلی یونا ، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویه حساب کنم. گفتم بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا ! بیایید حساب و کتابمان را روشن کنیم … لابد به پول هم احتیاج دارید اما ماشاالله آنقدر اهل تعارف هستید که به روی مبارکتان نمی آورید. خوب قرارمان با شما ماهی ٣٠ روبل ! نخیر ۴٠

ادامه مطلب ...
داستانک؛ دخترک و گردنبند یاقوت

برترین ها: دختر خردسالی وارد یک مغازه جواهر فروشی شد و به گردن بند یاقوت نشانی که در پشت ویترین بود اشاره کرد و به صاحب مغازه گفت: «این گردن بند را برای خواهر بزرگم می خواهم. ممکن است آن را به زیباترین شکل ممکن بسته بندی کنید؟». صاحب مغازه با کمی تردید به دخترک نگاهی کرده و پرسید: «چقدر پول همراه خود داری؟». دختر، از جیب خود دستمال کوچکی را بیرون آورد و گره های آن را به دقت باز کرد. سپس در حالیکه محتویات آن را روی میز می ریخت با هیجان از جواهر فروش پرسید: «این کافی است؟». پولی که او به همراه خود داشت، در واقع چند سکه پول خرد بود. دخترک ادامه

ادامه مطلب ...
داستانک؛ رازی برای شادی

برترین ها:او ثروتمندترین فرد شهر بود، اما زندگی شادی نداشت. همۀ خویشاوندان و دوستانش از او قرض گرفته، اما هرگز پس نداده بودند. او از این موضوع خیلی غمگین بود. روزی خویشاوندان و دوستانش را به مهمانی دعوت کرده بود، اما در همان شب سارقان به خانه اش دستبرد زدند. او اصلا نمی فهمید مردم شهرش که او با آنها آن قدر مهربان بود، چرا با او چنین رفتاری می کنند. بعد از این ماجرا او هر روز غمگین تر و غمگین تر می شد. تا این که روزی یک راهب پیر پس از سفری طولانی به خانۀ او رسید. مرد ثروتمند حکایت رنج و ناراحتی اش را به راهب پیر گفت. راهب لبخندی زده و گفت:

داستانک شادی

ادامه مطلب ...
داستانک؛ اشک پدر

برترین ها: هر وقت پدرم این ترانه را می خواند که «وقتی بچه بودی، عادت داشتی روی دوشم بنشینی، پدر نردبان بچه هایش است. » دلم می گرفت و برای پدرم غصه می خوردم. پدر به چشم پسرش، بزرگ ترین و قوی ترین مرد دنیا است. پدر من یک سرباز بود. او در زندگی اش هم مثل یک سرباز قوی و با اراده بود. او شخصیتی نیرومند داشت و سختی های روزگار موهایش را سفید کرده بود. از نوجوانی برای تامین زندگی خانواده اش دوندگی و کار و کسب درآمد را شروع کرد. همیشه تا دیر وقت کار می کرد، اما هرگز گله نمی کرد. علی رغم سختی هایی که در بیرون تحمل می کرد، در خانه همیشه چهره ای خندا

داستانک پدر اشک پدر

ادامه مطلب ...
داستانک؛ کفش‌های نوی مادر

برترین ها: در حافظۀ من یاد مادر مثل ماشینی مانده است که هیچ وقت استراحت نمی کرد. او همیشه کارهای انجام نشده داشت. از کار کردن روی زمین کشاورزی گرفته تا شستن لباس و پختن غذا. مادر در وقت های آزادش مثل مردان قوی در کار ساختمان کار می کرد. مادر من چنین کار می کرد و هرگز شکایتی از لب او شنیده نمی شد. تنها هدف او این بود که خرج تحصیل مرا تامین کند و من مرد مفیدی برای جامعه بشوم. عصر هر روز از دیدن شبح خسته و کوفتۀ او دلم به درد می آمد، اما غیر از درس خواندن هیچ کاری از دست من برنمی آمد. فکر می کردم که باید با دقت درس هایم را بخوانم و هر چه زو

ادامه مطلب ...
داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (3)

برترین ها: تصمیم گرفته‌ایم از این به بعد با داستای های شیرین. ایرانی یا خارجی از آثار نویسندگان بزرگ و مطرح در خدمتتان باشیم. در این. مطلب شما را به خواندن داستان شیریم «کباب غاز» به قلم محمدعلی جمالزاده. دعوت می‌کنیم. مطالب مرتبط:. داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (1)داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (2). "دو ساعت بعد مهمان‌ها بدون تخلف، تمام و کمال دور میز حلقه زده در صرف‌کردن صیغه‌ی "بلعت" اهتمام تامی داشتند که ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و کراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر براق و زراق و فتان و خرامان چون طاووس مست وارد شد؛ صورت را تراشیده سورا

ادامه مطلب ...
داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (4)

برترین ها: تصمیم گرفته‌ایم از این به بعد با داستای های شیرین. ایرانی یا خارجی از آثار نویسندگان بزرگ و مطرح در خدمتتان باشیم. در این. مطلب شما را به خواندن داستان شیریم «کباب غاز» به قلم محمدعلی جمالزاده. دعوت می‌کنیم. مطالب مرتبط:. داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (1)داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (2)داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (3). "حالا آش‌جو و کباب‌بره و پلو و چلو و مخلفات دیگر صرف شده است و پیش‌درآمد کنسرت آروق شروع گردیده و موقع مناسبی است که کباب غاز را بیاورند. مثل این‌که چشم‌به‌راه کله‌ی اشپختر باشم دلم می‌تپد و برای حفظ و حصانت غاز، در د

ادامه مطلب ...
داستان‌های خواندنی؛ این بار «بی تفاوت»

برترین ها: تصمیم گرفته‌ایم از این به بعد با داستای های شیرین. ایرانی یا خارجی از آثار نویسندگان بزرگ و مطرح در خدمتتان باشیم. در این. مطلب شما را به خواندن داستان کوتاه «بی تفاوت». دعوت می‌کنیم. "وقتی در اتاق را باز کردم او آن‌جا کنارِ بخاری روی صندلی راحتی‌اش نشسته بود و در سکوت و آرامشی که او در نظر من بزرگ جلوه می‌داد به رویم نگریست و آن وقت مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجره‌ها ناگهان او را از خوابِ رویا بار و شیرینی بیدار کرده باشد آهسته گفت:. «عجب!. شما هستید، بفرمایید، خواهش می‌کنم بفرمایید. ». با اندوه پیش رفتم، قدم‌هایم مرا می‌کشیدند

ادامه مطلب ...
داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (1)

برترین ها: تصمیم گرفته‌ایم از این به بعد با داستای های شیرین ایرانی یا خارجی از آثار نویسندگان بزرگ و مطرح در خدمتتان باشیم. در این مطلب شما را به خواندن داستان شیریم «کباب غاز» به قلم محمدعلی جمالزاده دعوت می‌کنیم. "شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم‌قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یک مهمانی دسته‌جمعی کرده، کباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا کنند. زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فورا مساله‌ى مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که به‌تازگی با هم عروسی کرده بود

ادامه مطلب ...
داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (2)

برترین ها: تصمیم گرفته‌ایم از این به بعد با داستای های شیرین. ایرانی یا خارجی از آثار نویسندگان بزرگ و مطرح در خدمتتان باشیم. در این. مطلب شما را به خواندن داستان شیریم «کباب غاز» به قلم محمدعلی جمالزاده. دعوت می‌کنیم. مطالب مرتبط:. داستان‌های خواندنی؛ کباب غاز (1). "مصطفی به عادت معهود، ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده‌بریده مثل صدای قلیانی که آبش را کم و زیاد کنند از نی‌پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می‌فرمایند در این روز عید، قید غاز را باید به کلی زد و از این خیال باید منصرف شد، چون که در تمام شهر یک دکان باز نیست. با حال اس

ادامه مطلب ...
داستانک؛ برخورد امیرکبیر با شاعر چاپلوس

پارسینه: میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی از شاعران بزرگ دربار فتحعلیشاه و دربار محمدشاه با لقب «حسان‌العجم» و اوایل سلطنت ناصرالدین شاه بود. او شاید اولین شاعر ایرانی است که به زبان فرانسه تسلط داشت و در ریاضیات، کلام، حکمت و منطق نیز استادی مسلم به شمار می‌رفت. 165 سال پیش از این او چکامه بلند و غرّایی در مدح و ثنای امیر کبیر سروده و در وصف امیر، او را جانشین وزیر ظالم قبلی یعنی حاج میرزا آقاسی نامیده بود:. «به جای ظالمی شقی، نشسته عالمی تقی/ که مؤمنان متقی‌ کنند افتخارها. ». ولی برخلاف مخدومان سابق، امیر کبیر که نه خریدار الفاظ پر طمطرا

ادامه مطلب ...
چرا حالا این‌چنین نیستیم؟!

خبرآنلاین: توجه به اخلاق اجتماعی در هر جامعه‌ای بستر لازم برای مسئولیت پذیری را فراهم می‌کند؛ موضوعی که امروزه کمتر شاهد آنیم. یکی از ویژگی‌های اخلاقی انسان و جامعه سالم نیز نیکی کردن به دیگران است که گفته‌اند: «تو نیکی می‌کن و در دجله انداز/که ایزد در بیابانت دهد باز». در کنار این مولفه اخلاقی بسیار پسندیده می‌توان به وفای به عهد اشاره کرد که در انجام آن تاکیدات زیادی شده است. بی‌مناسبت ندیدم تا به مطلب زیر که در رابطه با موارد بالاست اشاره کنم:. «ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻗﺘﻞ ﻧﺰﺩ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ. ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻗﺼﺎﺹ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻗﺎﺗﻞ ﺍﺯ ﮐﻮﺭﻭﺵ

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه