داستان کوتاه آموزنده

داستانک: مراسم اعدام از جورج اورول

یک پزشک: جورج ارول ام مستعار اریک آرتور بلر است که در بنگال هندوستان به دنیا آمد. پدرش کارمند اداره کشف قاچاق بود و مادرش دختر یکی از بازرگانان چای در برمه. ارول در ۱۹۰۴ به همراه مادر و خواهرش راهی انگلستان شد. در آنجا پس از پشت سرگذاشتن دوره دبیرستان با همه هوش سرشاری که داشت به سبب عدم امکانات مالی نتوانست به کالج راه یابد و ناگزیر راهی برمه شد و در آن‌جا به خدمت نیروی پلیس سلطنتی هندوستان، که در آن زمان زیر سلطه انگلیس بود، درآمد. یک سالی را که او در یک مستعمره نشین انگلیسی گذراند چیزهای بسیاری به او آموخت. او بعدها در نوشته‌های خود به

ادامه مطلب ...
آقا جون و نجات بچه گربه...

برترین ها:پاییز بود ، یکی از روزهای تعطیل طبق معمول همه تعطیلات بچه ها رفته بودند خونه آقاجون . شادی آخرین خبر روز را می گوید : شنیدین تازگیا یه گربه روی پشت بوم بچه دنیا آورده ؟!. باشنیدن خبر بچه ها ذوق می کنند : آخ جون . بریم ببینمشون؟!. مادر میگوید: آره ببینم میتونین بدبختا را آواره کنین ، بزارن برن. بچه ها ملتمسانه به مادر می گویند: فقط یکبار. کاریشون نداریم از دور نگاشون می کنیم و زود برمیگردیم. مادر قبول میکند و می گوید: فقط یکبار. اذیتشون نمی کنین. می بینیشون و برمیگردین!. بچه ها یکصدا فریاد می زنند: قول میدیم. هورررا. و هجوم می برن

نجات بچه گربه

ادامه مطلب ...
داستانک؛ شب یلدا

میهن پیکس شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید . دیگه سردش نبود !. پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه م

داستانک یلدا شب یلدا شب یلدا 1394

ادامه مطلب ...
داستان‌های خواندنی؛ نامزد و پدرجان عروس

برترین ها: تصمیم گرفته‌ایم از این به بعد با داستای های شیرین ایرانی یا خارجی از آثار نویسندگان بزرگ و مطرح در خدمتتان باشیم. در این مطلب شما را به خواندن داستان کوتاه «نامزد و پدرجان عروس» اثر آنتوان چخوف دعوت می‌کنیم. *****. در مجلس شب‌نشینی و رقص درییلاق، یکی از آشنایان پیوتر – پتروویچ – میلکین رو به او کرد و گفت:. - شنیده‌ام، که شما زن می‌گیرید، پس چه وقت سور کلوخ اندازان دوران جوانی خودتان را خواهید داد؟. میلکین سرخ شد و جواب داد:. - از که شنیده‌اید، که من زن می‌گیرم/ کدام احمق چنین چیزی به شما گفته است؟. - همه می‌گویند، از تمام قرائن هم ا

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه