داستان کوتاه آموزنده

داستان کوتاه عدالت وعدل الهی

زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟. داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند. سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم . هنوز سخن زن تمام نشده بود که . د

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه دلبستگی

جغدی روی کنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌کرد. رفتن و رد پای آن را. و آدم‌هایی را می‌دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست که سنگ‌ها ترک می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درهامی‌شکنند و دیوارها خراب می‌شوند. او بارها و بارها تاج‌های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابه‌لای خاکروبه‌های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا وناپایداری‌اش می‌خواند؛ و فکر می‌کرد شاید پرده‌های ضخیم دل آدم‌ها، با ا ین آواز کمی بلرزد. روزی کبوتری از آن حوالی رد می‌شد، آواز جغد را که شنید، گفت:« بهتر است سکوت

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خدا

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت کنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟و جواب ‏او مرا شگفت زده کرد. او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟پاسخ دادم : بلی. فرمود: ‏هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد کردند و زیب

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه حکمت الهی

فردی مؤمن یک همسایه کافر داشت. هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر را لعن و نفرین می کرد خدایا ! جان این همسایه کافر من را. بگیر. مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید). زمان گذشت و فرد مؤمن بیمار شد. دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد . مؤمن سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس . !. روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد ،دید این همسایه کافرِ است که غذا برایش می آورد. از آن شب به بعد، فرد مؤمن سر نماز

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پندنامه

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!. دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !. سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!. پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟. لقمان جواب داد :. اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است. و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آ

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پذيرايي از شاه ايران با آب دوغ

ناصرالدین شاه در سفر خراسان ، به هر شهری که وارد می شد، طبق معمول ، تمام طبقات به استقبال و دیدنش می رفتند. موقع حرکت از آن شهر نیز او را مشایعت می کردند تا اینکه وارد سبزوار شد. در سبزوار نیز عموم طبقات از او استقبال و دیدن کردند، تنها کسی که به بهانه انزوا و گوشه نشینی از استقبال و دیدن امتناع کرد حکیم و فیلسوف و عارف معروف حاج ملا هادی سبزواری بود. از قضا تنها شخصیتی که شاه در نظر گرفته بود در طول راه مسافرت خراسان او را از نزدیک ببیند، همین مرد بود که تدریجا شهرت عمومی در همه ایران پیدا کرده بود و از اطراف کشور، طلاب به محضرش ‍ شتافته بود

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پذیرش اسلام

قیصر روم برای یکی از خلفای بنی عباس ، در ضمن نامه ای نوشت : ما در کتاب انجیل دیده ایم که هر کس از روی حقیقت سوره ای بخواند که خالی از هفت حرف باشد، خداوند جسدش را بر آتش دوزخ حرام می کند، و آن هفت حرف عبارت است از: ث ، ج ، خ ، ز، ش ، ظ، ف ،ما هرچه بررسی کردیم چنین سوره ای را در کتابهای : تورات و زبور و انجیل نیافتیم ، آیا شما در کتاب آسمانی خود، چنین سواره ای را دیده اید؟خلیفه عباسی ، دانشمندان را جمع کرد، و این مساله را با آنها در میان گذاشت ، آنها از جواب آن درماندند، سرانجام این سوال را از امام هادی (ع) پرسیدند، آن حضرت در پاسخ فرمود: آن سور

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه زيباي دانشجوي بزرگسال

سکاکی مردی فلزکار و صنعت گر بود، توانست با مهارت و دقت ، دواتی بسیار ظریف با قفلی ظریف تر بسازد که لایق تقدیم به پادشاه باشد. انتظار همه گونه تشویق و تحسین از هنر خود داشت . با هزاران امید و آرزو آن را به پادشاه عرضه کرد. در ابتدا همان طوری که انتظار می رفت مورد توجه قرار گرفت ، اما حادثه ای پیش آمد که فکر و راه زندگی سکاکی را به کلی عوض ‍ کرد. در حالی که شاه مشغول تماشای آن صنعت بود و سکاکی هم سرگرم خیالات خویش ، خبر دادند عالمی ادیب یا فقیهی وارد می شود. همین که او وارد شد، شاه چنان سرگرم پذیرایی و گفتگو با آن شد که سکاکی و صنعت و هنرش را

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه چرا احساس تنهایی میکنیم؟

مهم نیست در این زمین خاکی چقدر تنها باشیم و چقدر حرفهایمان برای دیگران قابل فهم باشد و وقت انسان برایمان کم. شکر، که خدا هست و او جبران تمام دلتنگی هاست و مرحم تمام زخم هاست. برای یک کاری به دادگاه خانواده رفته بودم چشمم به خانم میانسالی افتاد که یک ریز اشک می‌ریخت چهره‌اش خیلی پیر شده بود به خودم جرأت دادم و رفتم جلو تا علت آمدنش را، آن هم با این سن و سال جویا شوم. از گفتنش شرم داشت با خواهش و تمنا راضیش کردم. گفت شوهرم طلاقم می‌دهد بعد گریه کرد و ادامه داد سی سال پیش با هم ازدواج کردیم دو پسر و یک دختر حاصل این ازدواج است. از وقتی که یاد د

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه شهر عشق چگونه فنا شد؟

شهر زیبایی بود، همه مردمش خوب و دوست داشتنی بودند، به همدیگر عشق می ورزدیدند، همه اهل صداقت بودند، مکر و حیله بینشان نبود، به کسی ظلم نمی شد، اصلا دزدی نمی شد، زنان همه در زیر پوشش های خود فقط برای شوهرانشان عشق می ورزیدند و شوهران نیز تکیه گاه همسرشان بودند. روزی یکی از اهالی شهر عشق و زیبایی دروغی مرتکب شد، هیچ کس اهمیتی نداد، و همه پیش خود می گفتند زندگی خودش است ��ه من ربطی ندارد، همان شخص روز بعد مرتکب مکر و حیله شد و باز اطرافیانش سکوت کردند، او روز بعد یک نفر را دوست خود انتخاب کرد و دوستش نیز از او الگو گرفت حالا شده بودند 2 نفر و روز به

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه نکاتی جالب در مورد سگ و گوسفند

مردی اعرابی از امیرالمومنین علیه السلام پرسید؛ سگی را دیدم با گوسفندی جستن کرد و از آنها حملی به هم رسید، این حمل به کدامیک ملحق است ؟آن حضرت علیه السلام فرمود: او را در کیفیت خوراکش ‍ آزمایش کن ، اگر گوشتخوار بود سگ است و اگر علف خوار بود گوسفند. اعرابی : او را دیده ام گاهی گوشت خورده و گاهی علفعلی علیه السلام او را در آب آشامیدن آزمایش کن ، اگر با دهان آب می خورد گوسفند است و اگر با زبان آب می خورد سگ است. اعرابی : هر دو جور آب می خورد. علی علیه السلام او را در راه رفتن آزمایش کن ، اگر دنبال گله می رود سگ است و اگر وسط یا جلو گله می رود گوسفن

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ويژگي هاي شيطان

در این مجال ویژگی های شیطان را که شامل صفات اصلی، حالات او در برابر خداوند عالم و صفاتش در مقابل انسان است را می گوییم. الف. صفات شیطان:1. شرارت؛ اولین صفت شیطان، شرور و فاقد خیر بودن اوست. . إن یدعون إلاّ شیطانا مّریدا [1] کلمه¬ «مَرید» به معنی خبیث، متمرّد و شریر[2]) می باشد که اگر از ماده «مَرد» به معنی ریختن شاخ و برگ درخت باشد، شیطان مرید یعنی شیطانی که تمام صفات فضیلت از شاخسار وجودش فرو ریخته و نقطه قوتی در او باقی نمانده است. اگر از ماده «مُرور» باشد، به معنی طغیان گر و ویران گر است. [3]2. ناپیدایی؛ یا بنی آدم لایفتننکم الشیطان کما

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه خاطرات استاد قرائتی

دعاى پدرخداوند به پدرم فرزندى عطا نکرده بود و سنّ او از چهل سال مى گذشت که همسر دوّمى انتخاب کرد، بازهم بچه دار نشد او به فرزندار شدن خود امیدوار بود و مایوس نبود تا اینکه خداوند سفر حجى را قسمت او کرد ایشان در طواف و نماز به سایرین کمک مى کرد و از آنان مى خواست در کنار کعبه براى فرزنددار شدنش دعا کنند و آنان در کنار کعبه دعا مى کردند مرحوم پدرم مى گفت: من همانجا از خداوند خواستم نسل من مبلّغ دین باشد به هر حال از سفر حج که برگشت، خداوند دوازده فرزند به او داد؛ یک فرزند از همسر اوّل و یازده فرزند از مادرم که همسر دوّم او بود. با لطف الهى در سن

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه امام جماعت غصبی!

به گزارش گروه اینترنتی رهروان ولایت به نقل از سرویس پیشخوان خبرگزاری رسا به نقل از امتداد، می گویند در جهنم مارهایی هست که اهالی محترم جهنم، از دست آنها به اژدها پناه می برند! و حالا من هم دچار چنین وضعیتی شده بودم. آن هم از دست یک جِغِله تُخس وَرپریده که نام باشکوه فریبرز را بر خود یدک می کشید. یک نوجوان 15 ساله دراز بی نور که به قول معروف به نردبان دزدها می ماند. یادش بخیر. در حوزه که بودیم یک طلبه بود که انگار از طرف شیطان مأمور شده بود بیاید و فضای آرام و بی تنش آن جا را به جنجال بکشاند. او هم اسمش فریبرز بود که به پیشنهاد استادمان شد:

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه آزار جنسي يك دختر

از پله های دادگاه بالا می رفت، حالش خیلی منقلب بود، دست و صورتش زخمی بود، لباسهایش پاره پوره شده بود، چادر هم سرش نبود خودش را به زحمت به اتاق بازپرس رساند و گفت:کنار خیابان منتظر تاکسی بودم که یک اتومبیل متعلق به آژانس، جلوی پایم ترمز کرد. از آنجا که این خودرو دارای نشانه‌های مربوط به آژانس‌های مسافربری بود اعتماد کردم و با گفتن مسیری که می‌خواستم بروم، سوار شدم. پس از طی مسیری، ناگهان ماشین از راهی که باید می‌رفت منحرف شد و مرا داخل یکی از بزرگراه‌های خلوت برد. بعد در حاشیه اتوبان نگه داشت و با تهدید به قتل، خواست که به تقاضایش تن بدهم. من

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه قهوه استاد

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، اس

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه انیشتین و راننده اش!

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مسعود و خانم ویکی

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki ‎ زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : ” من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم‎ . ”حدود یک هفته بعد ‎ ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : ” از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه کلاس ریاضی

می‌گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مساله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و بخیال اینکه استاد آنها را بعنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب برای حل آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی را حل کرد و به کلاس آورد. استاد بکلی مبهوت شد، زیرا آن‌ها را به عنوان دو نمونه از مسائل غیرقابل حل ریاضی داده بود. نتیجه اخلاقی : هیچ دلیلی موجب ناامیدی نخواهد شد حتی امور غیر ممکن . .

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ما همه مسافریم!!

جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد. جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟!!!زاهد گفت: مال تو کجاست؟جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم. زاهد گفت: من هم. بله . همه ما مسافریم و نباید به این دنیا دل ببندیم!.

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه