داستان کوتاه آموزنده

داستانک؛ به این میگن شریک زندگی!

برترین ها: در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آن‌ها در میان زوج‌های جوانی که در آن‌ جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاه شان خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند. پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشاب

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پل

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟. برادر بزرگ تر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر

ادامه مطلب ...
جانشین پادشاه

روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند. پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد کند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند. پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت. تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آ

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مادر

پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با کس دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود. ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست. به او گفتم: بنظرم رسی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه سیرک

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی. در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلی

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه یادمان باشد، زود دیر می شود

یادمان. باشد، زود دیر می شودپیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد. بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید. بچه ماشین بهش زد. و فرار کرد. پرستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید. پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم. خواهش. می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم…پرستار:با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید. اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت: این قانون. بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه. صبح روز بعد…همان دکتر سر مزار دختر کوچ

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه نيروي فوق العاده

توانگر به نیروی اخلاق و دین /چو گردد به ایمان و تقوا قرینتواند زمام خرد را به چنگ /بگیرد و گرنه، در افتد به ننگکسی که نیروی فوق العاده ایمان را در اختیار داشته باشد، بهترین زندگی را خواهد داشت، بهترین آرامش روزی او شده و نگرانی و اضطرابی نخواهد داشت و در روزگار پر تلاطم دنیا، همیشه موفق و سربلند است و سر نوشت خوبی در انتظارش خواهد بود. شهید مطهری«رحمة الله علیه» پس از بازگشت از سفر پاریس و ملاقات با امام خمینی«قدس سره الشریف» چنین فرمودند:من که نزدیک دوازده سال در خدمت این مرد بزرگ تحصیل کرده ام، باز وقتی که در سفر اخیر به پاریس به ملاقات و زیا

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه پنجاه ایستگاه بازرسی

امام صادق (علیه السلام) فرمود: هرگاه یکی از شما حاجتی از خدا خواست که حتما برآورده گردد. باید دل به خدا ببندد و از مردم ناامید شود، و امید جز خدا نداشته باشد. وقتی که خداوند قلب مؤ من را چنین دید، قطعا حاجت او را - اگر از خدا طلبید - بر می آورد. قبل از آنکه به حساب و باز خواست خداوند در قیامت کشیده شوید خود را به حساب بکشید چرا که در روز قیامت پنجاه ایستگاه (بازرسی) است که توقف در هر ایستگاه ، مدت هزار سال است. سپس آیه 5 سوره سجده را خواند : ثم یعرج الیه من یوم کان مقداره خمسین الف سنه مما تعدون : - جبرئیل و فرشتگان به سوی خدا عروج می کنند، در

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه ارایشگاه

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسیدآرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد. مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست ج

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه لقمان

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟لقمان جواب داد :اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد . اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است . و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه مسجد

میگویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی میساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند. پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه!کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت : چوب بیاورید ! کارگر بیاورید ! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر. !!!و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!مدتی طول کشید تا پیرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت. کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن من

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه اول

مردی در کنار رودخانه‌ای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را ‌شنید و متوجه ‌شد که کسی در حال غرق شدن است. فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد. اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر دیگر را نجات ‌داد!اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک می‌خواستند ‌شنید . !او تمام روز را صرف نجات افرادی ‌کرد که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از این که چند قدمی بالاتر دیوانه‌ای مردم را یکی یکی به رودخانه می‌انداخت. !.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه آية الله العظمي مرعشي نجفي

آیة الله العظمی مرعشی نجفی پایبندى عجیبی به اقامه نماز جماعت در حرم مطهر حضرت‏ معصومه سلام الله علیها داشتند. از همان زمان قدیم، نزدیک به 60 سال پیش ایشان مرتب سه وعده‏ مشرف مى ‏شدند به حرم مطهر و در آنجا اقامه نماز جماعت مى‏ فرمودند. صبح‌ها نخستین‏ زائر حضرت معصومه سلام الله علیها ایشان بودند، گاهى یک ساعت قبل از اذان تشریف ‏مى‏ بردند پشت در صحن و آنجا مى ‏نشستند تا خادم حرم بیاید در را باز کند و ایشان نخستین زائر حرم باشند. در زمستان‌هاى خیلى سرد، آن زمان که مى‏ گویند برف‏ زیادى مى ‏بارید و گاهى ارتفاع برف به 80، 90سانتى‏ متر مى‏ رسید، ایشان

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه شهیدمطهری

مادر استاد در مورد شهید مى فرماید: دو ماه قبل از تولد مطهرى شبى از شبها که آرام خوابیده بودم در عالم خواب دیدم که محفلى نورانى و مجلسى روحانى برقرار است تمامى زنان اهل محل در مسجد محله، اجتماع نموده اند ناگهان دیدم بانوى مقدس و محترمى با دو زن دیگر وارد شدند آن خانم به همراهان توصیه مى کرد گلاب بپاشند چون به من رسید فرمود: سه مرتبه گلاب بپاشید در ذهنم خیال کردم شاید در قلبم غبار کدورى و تاریکى وجود دارد و با این کار مى خواهد سیاهى هاى دلم را پاک کنند ولى خانم با شادمانى و نشاط پاسخ داد به بخاطر آن جنینى که در رحم شماست چنین کارى لازم بود او آین

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه کیک مامان بزرگ

پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح می‌داد که چگونه همه‌چیز ایراد دارد. مدرسه، خانواده، دوستان و. مادربزرگ که مشغول پختن کیک بود از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسرکوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم. روغن چطور؟ نه! و حالا دو تا تخم‌مرغ. نه مادربزرگ! آرد چی؟ از آرد خوشت می‌آید؟ جوش شیرین چطور؟ نه مادربزرگ! حالم از همه‌شان به هم می‌خورد. بله، همه این چیزها به تنهایی بد به‌نظر می‌رسند اما وقتی به‌درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می‌شود. خداوند هم به‌همین ترتیب عمل می‌کند. خیلی از اوقات تعجب می‌کنیم که چرا. خداوند باید بگذارد ما

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه