داستان کوتاه | story24.ir

لذت مطالعه با اشکی در گوشه چشم

لذت مطالعه با اشکی در گوشه چشم. بهترین داستان های عاشقانه دنیا از نگاه نشریه تلگراف. اغلب مردم دنیا از خواندن داستان های عاشقانه زیبا لذت می برند؛ داستان هایی که قلبشان را پر از لذت، امید، و غم و همچنین با شخصیت هایی جذاب و داستانی پرکشش آشنا می کند. اما آیا داستان های عاشقانه نیز درجه بندی دارند؟ و چطور می توان بهترین داستان را برگزید؟ بخش ادبیات تبیان. انتخاب بهترین کتاب عاشقانه تقریباً غیرممکن است اما این مساله سبب نمی شود انسان دست از تلاش بردارد. داستان های زیر از بهترین داستان های روایت شده دنیا هستند. «رومئو و ژولیت» نوشته «ویلیام شکسپ

ادامه مطلب ...
«یک جای خالی!»

«یک جای خالی!». «خواهش می کنم مهدی جان دوباره شروع نکن!». مادر این را گفت و چادرش را سر کرد؛ با ابروهای گره کرده گفت:«مادر برای خودت می گم، دیدی که دکتر چی گفت؟». نشستم روی صندلی کنار پنجره؛ به سمتم آمد و چوب های زیر بغلم را گرفت و کنار صندلیم گذاشت. گردنم را دراز کردم و از پنجره بیرون را نگاه کردم. خیابان شلوغ بود. همه از مرد و زن، کوچک و بزرگ به خیابان ها آمده بودند. حتی پیرمرد سیبیلوی که سرایداره ساختمان بود. تا خواستم چیزی بگویم مادر گفت:«خب دیگه باید برم!». پیشانیم را بوسید و ادامه داد:«ایشالا سال دیگه!» مادر منتظر خدا حافظیم نماند و ا

ادامه مطلب ...
«یک جای خالی!»

«یک جای خالی!». «خواهش می کنم مهدی جان دوباره شروع نکن!». مادر این را گفت و چادرش را سر کرد؛ با ابروهای گره کرده گفت:«مادر برای خودت می گم، دیدی که دکتر چی گفت؟». نشستم روی صندلی کنار پنجره؛ به سمتم آمد و چوب های زیر بغلم را گرفت و کنار صندلیم گذاشت. گردنم را دراز کردم و از پنجره بیرون را نگاه کردم. خیابان شلوغ بود. همه از مرد و زن، کوچک و بزرگ به خیابان ها آمده بودند. حتی پیرمرد سیبیلوی که سرایداره ساختمان بود. تا خواستم چیزی بگویم مادر گفت:«خب دیگه باید برم!». پیشانیم را بوسید و ادامه داد:«ایشالا سال دیگه!» مادر منتظر خدا حافظیم نماند و ا

ادامه مطلب ...
مثل کف دست(2)

مثل کف دست(2). همین طور که می رفت چشمم به خیابان خورد که اسم ارمغان رویش بود. داد زدم: «بابا بابا خودش است، ارمغان. » بابا تندی ترمز کرد. سر آبجی به صندلی خورد و زد زیر گریه. بابا گفت: «این چه وضع آدرس دادن است. دق مرگم کردی. ». - به من چه! ازش رد شدی دیگر. مادر، آبجی را ناز کرد و پدر دنده عقب گرفت تا به خیابان ارمغان برسد. همین طور که می رفت و سرش رو به عقب بود ایستاد و گفت: «یا اباالفضل! کارمان درآمد. ». پلیس موتورسوار بغل ماشین بابا ایستاد و گفت: «مدارک. » بابا برگه ی جریمه را تا کرد و با عصبانیت توی جیبش گذاشت و مجبور شد کلی راه را برو

ادامه مطلب ...
مثل کف دست(2)

مثل کف دست(2). همین طور که می رفت چشمم به خیابان خورد که اسم ارمغان رویش بود. داد زدم: «بابا بابا خودش است، ارمغان. » بابا تندی ترمز کرد. سر آبجی به صندلی خورد و زد زیر گریه. بابا گفت: «این چه وضع آدرس دادن است. دق مرگم کردی. ». - به من چه! ازش رد شدی دیگر. مادر، آبجی را ناز کرد و پدر دنده عقب گرفت تا به خیابان ارمغان برسد. همین طور که می رفت و سرش رو به عقب بود ایستاد و گفت: «یا اباالفضل! کارمان درآمد. ». پلیس موتورسوار بغل ماشین بابا ایستاد و گفت: «مدارک. » بابا برگه ی جریمه را تا کرد و با عصبانیت توی جیبش گذاشت و مجبور شد کلی راه را برو

ادامه مطلب ...
مروری بر «ریشه سیاهِ مارینی»

مروری بر «ریشه سیاهِ مارینی». «ریشه سیاه مارینی» گوشه ای از زندگی یک هنرمندِ سیاه پوست آمریکایی را به تصویر می کشد که امروزه به نام مادر موسیقی بلوز شناخته می شود و صدا و سبکِ فرهمند موسیقی او، در اوایل قرن بیستم دلگرمی و پشتوانه ای برای سیاه پوستان خسته از تبعیض نژادی در جامعه آمریکا به شمار می رفت. فرآوری: علی احمدی-بخش ادبیات تبیان. این نمایشنامه دارای 10 شخصیت با این عناوین است: «استردی ونت»، «اروین»، «کاتلر»، «تولیدو»، «اسلودرگ»، «لووی»، «مارینی»، «پلیس»، «داسی مایی» و «سیلوستر». کتاب مقدمه ای نیز با عنوان «اجزا و شکستگی ها: زبان در نمای

ادامه مطلب ...
طاووس و کلاغ

طاووس و کلاغ. روزی کلاغی در کنار برکه نشسته بود. آب می خورد و خدا را شکر می کرد. طاووسی از آنجا می گذشت؛ صدای او را شنید و با صدای بلندی قهقهه زد. کلاغ گفت:«دوست عزیز چه چیزی موجب خنده تو شده است؟. طاووس گفت:« ازاین که شنیدم خدا را برای نعمت هایی که به تو نداده شکر می گویی». بعد بال هایش را به هم زد و دمش را مانند چتری باز کرد و ادامه داد: «می بینی خداوند چقدر مرا دوست دارد که این طور زیبا مرا آفریده است؟!». کلاغ با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد. طاووس بسیار عصبانی شد و گفت:«به چه می خندی ای پرنده گستاخ و بد ترکیب؟». کلاغ گفت:« به حرف های تو،

ادامه مطلب ...
اشتباهات عشّاق تازه کار!

اشتباهات عشّاق تازه کار! اولین رمان کمدی-عکس ایرانی. اولین رمان کمدی-عکس ایرانی به نام «اشتباهات عشّاق تازه کار!» نوشته شهرام شفیعی از سوی انتشارات سیمای شرق منتشر شد. بخش ادبیات تبیان. کتاب «اشتباهات عشّاق تازه کار» نوشته شهرام شفیعی منتشر شد. این کتاب نخستین جلد از مجموعه پنج رمان فانتزی است که به تدریج روانه بازار خواهند شد. این مجموعه بیانگر داستان زوج جوانی است که هر بار درگیر ماجرایی در زندگی مشترک خود می شوند و نویسنده در طول داستان مسائل بین عشاق، زوج های جوان و روابط اجتماعی افراد را به زبان طنز بیان می کند. «اشتباهات عشّاق تازه کار

ادامه مطلب ...
مثل کف دست(1)

مثل کف دست(1). مادر پرسید: «خانه اش را بلدی؟». پدر به صندلی ماشین تکیه داد و گفت: «اختیار دارید خانم! مثل کف دست. » و دستش را جلو مادرم گرفت. یکهو فرمان چرخید و ماشین به کنار جاده منحرف شد. مادر دستپاچه گفت: «چه کار می کنی مرد؟ کور که نیستم. کف دستت را بارها دیدم. ». پدر هول شد و دو دستی چسبید به فرمان و ماشین را کنترل کرد. گفتم: «حالا خوب شد سرعتت کم بودها؛ وگرنه باید خبر مرگ مان به آقا سالار می رسید. ». مادر سرش را به عقب چرخاند: «زبانت را گاز بگیر. این چه حرفی است که می زنی. ». پدر انگشت اشاره اش را به بینی اش نزدیک کرد؛ یعنی باید ساکت ب

ادامه مطلب ...
مثل کف دست(1)

مثل کف دست(1). مادر پرسید: «خانه اش را بلدی؟». پدر به صندلی ماشین تکیه داد و گفت: «اختیار دارید خانم! مثل کف دست. » و دستش را جلو مادرم گرفت. یکهو فرمان چرخید و ماشین به کنار جاده منحرف شد. مادر دستپاچه گفت: «چه کار می کنی مرد؟ کور که نیستم. کف دستت را بارها دیدم. ». پدر هول شد و دو دستی چسبید به فرمان و ماشین را کنترل کرد. گفتم: «حالا خوب شد سرعتت کم بودها؛ وگرنه باید خبر مرگ مان به آقا سالار می رسید. ». مادر سرش را به عقب چرخاند: «زبانت را گاز بگیر. این چه حرفی است که می زنی. ». پدر انگشت اشاره اش را به بینی اش نزدیک کرد؛ یعنی باید ساکت ب

ادامه مطلب ...
مروری بر «ریشه سیاهِ مارینی»

مروری بر «ریشه سیاهِ مارینی». «ریشه سیاه مارینی» گوشه ای از زندگی یک هنرمندِ سیاه پوست آمریکایی را به تصویر می کشد که امروزه به نام مادر موسیقی بلوز شناخته می شود و صدا و سبکِ فرهمند موسیقی او، در اوایل قرن بیستم دلگرمی و پشتوانه ای برای سیاه پوستان خسته از تبعیض نژادی در جامعه آمریکا به شمار می رفت. فرآوری: علی احمدی-بخش ادبیات تبیان. این نمایشنامه دارای 10 شخصیت با این عناوین است: «استردی ونت»، «اروین»، «کاتلر»، «تولیدو»، «اسلودرگ»، «لووی»، «مارینی»، «پلیس»، «داسی مایی» و «سیلوستر». کتاب مقدمه ای نیز با عنوان «اجزا و شکستگی ها: زبان در نمای

ادامه مطلب ...
اشتباهات عشّاق تازه کار!

اشتباهات عشّاق تازه کار! اولین رمان کمدی-عکس ایرانی. اولین رمان کمدی-عکس ایرانی به نام «اشتباهات عشّاق تازه کار!» نوشته شهرام شفیعی از سوی انتشارات سیمای شرق منتشر شد. بخش ادبیات تبیان. کتاب «اشتباهات عشّاق تازه کار» نوشته شهرام شفیعی منتشر شد. این کتاب نخستین جلد از مجموعه پنج رمان فانتزی است که به تدریج روانه بازار خواهند شد. این مجموعه بیانگر داستان زوج جوانی است که هر بار درگیر ماجرایی در زندگی مشترک خود می شوند و نویسنده در طول داستان مسائل بین عشاق، زوج های جوان و روابط اجتماعی افراد را به زبان طنز بیان می کند. «اشتباهات عشّاق تازه کار

ادامه مطلب ...
طاووس و کلاغ

طاووس و کلاغ. روزی کلاغی در کنار برکه نشسته بود. آب می خورد و خدا را شکر می کرد. طاووسی از آنجا می گذشت؛ صدای او را شنید و با صدای بلندی قهقه زد. کلاغ گفت:«دوست عزیز چه چیزی موجب خنده تو شده است؟. طاووس گفت:« ازاین که شنیدم خدا را برای نعمت هایی که به تو نداده شکر می گویی». بعد بال هایش را به هم زد و دمش را مانند چتری باز کرد و ادامه داد: «می بینی خداوند چقدر مرا دوست دارد که این طور زیبا مرا آفریده است؟!». کلاغ با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد. طاووس بسیار عصبانی شد و گفت:«به چه می خندی ای پرنده گستاخ و بد ترکیب؟». کلاغ گفت:« به حرف های تو، ش

ادامه مطلب ...
چرا من؟

چرامن ؟!. «آفرین!. آفرین!. خیلی عالی بود!!!». صدای کف زدن کارگردان توی سالن پیچید. خانم مهتابی، مربی پرورشی مان و تهیه کننده هم شروع کردند به دست زدن. لبخندی روی لب های سهیلا نشست. لبه های مانتویش را با دستانش گرفت و روی زانوهایش خم شد. صورتم را برگرداندم تا کسی اشک هایم را نبیند. باورم نمی شد، اجرای من از همه بهتر بود. حتی آقای هنرور، کارگردان گروه از بازی من خیلی خوشش آمده بود و می گفت که بازیگری توی خونم است چطور ممکن بود نقش اول را بدهند به سهیلا؟؟؟». همیشه همین طور بود. سهیلا از من خوش شانس تر بود. همه او را دوست داشتند فقط به خاطر

ادامه مطلب ...
چرا من؟

چرامن ؟!. «آفرین!. آفرین!. خیلی عالی بود!!!». صدای کف زدن کارگردان توی سالن پیچید. خانم مهتابی، مربی پرورشی مان و تهیه کننده هم شروع کردند به دست زدن. لبخندی روی لب های سهیلا نشست. لبه های مانتویش را با دستانش گرفت و روی زانوهایش خم شد. صورتم را برگرداندم تا کسی اشک هایم را نبیند. باورم نمی شد، اجرای من از همه بهتر بود. حتی آقای هنرور، کارگردان گروه از بازی من خیلی خوشش آمده بود و می گفت که بازیگری توی خونم است چطور ممکن بود نقش اول را بدهند به سهیلا؟؟؟». همیشه همین طور بود. سهیلا از من خوش شانس تر بود. همه او را دوست داشتند فقط به خاطر

ادامه مطلب ...
بوی بهشت می آید!!!...(2)

بوی بهشت می آید!!!. (2). خاله که خیالش از بابت پسرک راحت شده بود کنارم آمد و پرسید: «برایت آبمیوه بریزم یا کمپوت باز کنم. سرم را تکان دادم و گفتم «نه،میل ندارم». خاله دستی روی موهایم کشید و گفت : «دوست داری دو تا گیس خوشگل برایت ببافم؟». موهایم را ازمیان دست هایش بیرون کشیدم و گفتم: «نه. دوست ندارم». چشم های بادامیش گرد شد و گفت: « نکنه با من قهری؟» گفتم :«نه. با حضرت معصومه قهرم». خاله لبش را گزید و محکم زد توی صورتش و گفت: « واااا. نگو خاله خدا قهرش می گیرد!. آخه چرا؟». دست هایم را زدم زیر بغلم و با ابروهای گره خورده گفتم: «نمی بینی چه بلایی

ادامه مطلب ...
بوی بهشت می آید!!!...(2)

بوی بهشت می آید!!!. (2). خاله که خیالش از بابت پسرک راحت شده بود کنارم آمد و پرسید: «برایت آبمیوه بریزم یا کمپوت باز کنم. سرم را تکان دادم و گفتم «نه،میل ندارم». خاله دستی روی موهایم کشید و گفت : «دوست داری دو تا گیس خوشگل برایت ببافم؟». موهایم را ازمیان دست هایش بیرون کشیدم و گفتم: «نه. دوست ندارم». چشم های بادامیش گرد شد و گفت: « نکنه با من قهری؟» گفتم :«نه. با حضرت معصومه قهرم». خاله لبش را گزید و محکم زد توی صورتش و گفت: « واااا. نگو خاله خدا قهرش می گیرد!. آخه چرا؟». دست هایم را زدم زیر بغلم و با ابروهای گره خورده گفتم: «نمی بینی چه بلایی

ادامه مطلب ...
سخت تر از امتحان

سخت تر از امتحان. سخت تر از امتحان دانه های درشت عرق را از پیشانیم پاک کردم. انگشتان سردم لمس شده بود. خودکار از لابه لای انگشتانم سرخورد. زود خم شدم و برداشتمش. دزدکی نگاهی به اطراف انداختم. کسی حواسش به من نبود. نفس عمیقی کشیدم. کمی آرام شدم، سری چرخاندم حسابی سالن را از پایین تا بالا را خوب براندازکردم. همه چیز زیادی خوب بود. از آقای ملکوتی هم خبری نبود. سعی کردم به اعصابم مسلط شوم اما هنوزدستم می لرزید. بعضی از بچه ها حسابی مشغول نوشتن بودند. چقدر به آن ها حسودیم شد. به سقف پر از میخ و پونزکه یادگار جشن های مناسبت های مختلف بودند

ادامه مطلب ...
بوی بهشت می آید!!!...

بوی بهشت می آید!!!. (1). پایم کو؟. پایم را پس بدهید. یالا. زود باشید، من پایم را می خواهم. پایم را. از خواب ناز پریدم. تمام تنم می لرزید. دقیقا نمی دانستم سردم شده یا حسابی ترسیده ام. چقدر دلم برای مادرتنگ شده بود. برای پدر، حتی برای محمدرضا برادرم، که از صبح تا شب مثل سگ و گربه می جنگیدیم. تصورش را هم نمی کردم اگر سال تا سال نبینمش دلم برای محمدرضا تنگ شود. اما توی این سه روز انگار سال هاست ندیدمش. خاله از خستگی کنارم نشسته، خوابش برده بود. دستم را به زور دور گردنش حلقه کردم. گچ پایم اجازه نمی داد بیشتر از آن جلوتر بروم. خاله با آن سر

ادامه مطلب ...
بوی بهشت می آید!!!...

بوی بهشت می آید!!!. (1). پایم کو؟. پایم را پس بدهید. یالا. زود باشید، من پایم را می خواهم. پایم را. از خواب ناز پریدم. تمام تنم می لرزید. دقیقا نمی دانستم سردم شده یا حسابی ترسیده ام. چقدر دلم برای مادرتنگ شده بود. برای پدر، حتی برای محمدرضا برادرم، که از صبح تا شب مثل سگ و گربه می جنگیدیم. تصورش را هم نمی کردم اگر سال تا سال نبینمش دلم برای محمدرضا تنگ شود. اما توی این سه روز انگار سال هاست ندیدمش. خاله از خستگی کنارم نشسته، خوابش برده بود. دستم را به زور دور گردنش حلقه کردم. گچ پایم اجازه نمی داد بیشتر از آن جلوتر بروم. خاله با آن سر

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه