یک سرباز آشنا (1)

یک سرباز آشنا (1)
توپ

خانه ی ما پشت پادگان بود. تابستا ن ها آنجا غلغله می شد. بچه ها، همه جمع میشدند و قدم به قدم، گل کوچک میکاشتند و فوتبال بازی میکردند. خوب یادم هست که پشت نرده های پادگان، همیشه یکی از سربازها با تفنگش قدم میزد. ما با سربازها دوست بودیم. راستش، یکی از کارهای آنها برگرداندن تو پهای ما بود که به محوطه ی پادگان می افتاد. البته ما هم، هر وقت که یکی از آنها نان و پنیر میخواست، تندی میرفتیم و برایش میخریدیم. آخر آنها نمیتوانستند از پادگان بیرون بیایند و ما کارشان را انجام میدادیم، اما از وقتی که حکومت نظامی  اعلام شده بود، فوتبال پشت پادگان را ممنوع کرده بودند. از آن به بعد هم، سربازهای بیشتری پشت نرده ها می ایستادند و نمی گذاشتتند ما بازی کنیم.

آن روزها به قول مردم، به کوری چشم شاه، زمستان هم بهار شده بود. انگار نه انگار که زمستان از راه رسیده باشد. هوا معتدل بود و ما هم، عصرها از بیکاری نمی دانستیم چکار کنیم. یک روز با همه ی بچه ها تصمیم گرفتیم برویم و از سربازها بخواهیم که بگذارند ما بازی کنیم. حمید میترسید و میگفت:« نه آنها نمیگذارند، الان حکومت نظامی است و بیش تر از دو نفر نباید با هم بگردند» همه ی ما از این حرف خنده مان گرفت.

باز اگر روز اول حکومت نظامی بود، آدم میترسید و حرف حمید را گوش میکرد؛ اما آن روزها دیگر مردم نمیترسیدند و دسته جمعی حرکت می کردند. آنها حتی از جلوی پادگان میگذشتند و شعار هم میدادند. بالاخره من و علی تصمیم گرفتیم که برویم و از آنها بخواهیم بگذارند ما هم در آنجا بازی کنیم. نزدیک نرده های پادگان که رسیدیم، سربازی با دیدن ماگفت: آقا پسرها! میبخشید، زحمت میکشید، بروید برای ما نان بخرید علی خندید و گفت: بله؛ همین الان، سر کار! یک دانه  نان و دو تومان پنیر » سرباز، در حالی که سرش را تکان میداد، گفت : آره آقا پسر! خیلی ممنون» من و علی پول را گرفتیم و به سرعت به طرف بچه ها دویدیم. به آنها گفتیم که بروند و با آن سرباز صحبت کنند و کاری کنند که او اجاز ه ی بازی بدهد. بچه ها قبول کردند و به طرف پادگان دویدند.

علی برای خرید نان به سمت نانوایی حرکت کرد، من هم رفتم که از لبنیات فروشی، پنیر بخرم. علی و من نان و پنیر خریدیم و با خوشحالی به طرف پادگان برگشتیم؛ اما من، وقتی از دور بچه ها را دیدم، فهمیدم که سرباز، مانع بازی آنها شده است. نزدیکتر که شدیم، صدای سرباز را شنیدم که به بچه ها میگفت: «بچه ها، الان حکومت نظامی است. اینجا اصلاً نمیشود بازی کنید.» با شنیدن این حرف، پاهایم سست شد. علی را نگاه کردم. او هم ابروهایش را در هم کشید و انگار که از سرباز عصبانی شده باشد، گفت: یعنی نمیگذارند بازی  کنیم ؟» من جوابی نداشتم که به او بدهم. اصلاً باور نمیکردم که آن سرباز، این حرف را زده باشد. به طرف بچه ها رفتیم.

آنها، با دیدن ما، جلوی نرد ه ها را خلوت کردند. سرباز هم با دیدن ما لبخندی زد و نان و پنیر را از میان میله های نرده گرفت و انگار که خجالت کشیده باشد گفت :خیلی ممنون، قبل از حکومت نظامی اگر توپ شماها اینجا می افتاد ما آن را به شما میدادیم و آن وقت ما هم رویمان میشد از شما بخواهیم که زحمت بکشید و نان بخرید، اما حالا نمیدانم چطور تشکر کنم و چی بگویم از جواب سرباز عصبانی شدم؛ اما میدانستم که او مجبور است از بازی ما جلوگیری کند. علی هم که ناراحت شده بود، اشکالی ندارد. ما میرویم؛ رو به سرباز کرد و گفت  اما مرگ بر شاه. سرباز، با شنیدن این جمله، لبخندی زد و ما هم که ناامید شده بودیم از نرد ه ها دور شدیم.

ادامه دارد...

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع: ماهنامه شاهد نوجوان

مطالب مرتبط:

یک قمقمه پر از خجالت1

یک قمقمه پر از خجالت2

داستانی از مثنوی(قسمت سوم)

داستانی از مثنوی(قسمت دوم)

داستانی از مثنوی(قسمت اول)

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه