چرامن ؟!. «آفرین!. آفرین!. خیلی عالی بود!!!». صدای کف زدن کارگردان توی سالن پیچید. خانم مهتابی، مربی پرورشی مان و تهیه کننده هم شروع کردند به دست زدن. لبخندی روی لب های سهیلا نشست. لبه های مانتویش را با دستانش گرفت و روی زانوهایش خم شد. صورتم را برگرداندم تا کسی اشک هایم را نبیند. باورم نمی شد، اجرای من از همه بهتر بود. حتی آقای هنرور، کارگردان گروه از بازی من خیلی خوشش آمده بود و می گفت که بازیگری توی خونم است چطور ممکن بود نقش اول را بدهند به سهیلا؟؟؟». همیشه همین طور بود. سهیلا از م ...

چرامن ؟!

چرا من؟

«آفرین!...آفرین!... خیلی عالی بود!!!»

صدای کف زدن کارگردان توی سالن پیچید. خانم مهتابی، مربی پرورشی مان و تهیه کننده هم شروع کردند به دست زدن.

لبخندی روی لب های سهیلا نشست. لبه های مانتویش را با دستانش گرفت و روی زانوهایش خم شد. صورتم را برگرداندم تا کسی اشک هایم را نبیند.

باورم نمی شد، اجرای من از همه بهتر بود. حتی آقای هنرور، کارگردان گروه از بازی من خیلی خوشش آمده بود و می گفت که بازیگری توی خونم است چطور ممکن بود نقش اول را بدهند به سهیلا؟؟؟»

همیشه همین طور بود. سهیلا از من خوش شانس تر بود. همه او را دوست داشتند فقط به خاطر اینکه از همه بچه ها پولدار تر و زیبا تر بود. درست نمی دانم شاید برای این که موهایش طلایی و بلند بود، شاید هم برای خوراکی های خوشمزه ای بود که مادرش برای بچه های کلاس می آورد.

من هم او را دوست داشتم. مگر می توانستم او را دوست نداشته باشم، او صمیمی ترین دوستم بود اما گاهی پیش می آمد که هرچه را که من آرزویش را داشتم به او می رسید؛ من و او با هم شاگرد اول شدیم اما جایزه شاگرد ممتاز و نمونه به او رسید.

نقاشیم دست کمی از نقاشی او نداشت اما توی ناحیه نقاشی او اول شد و من دوم و...

و حالا توی تست بازیگری او را برای نقش اول انتخاب کردند. دیگر نمی توانستم خودم را کنترل کنم، نمی توانستم این بار به روی خودم نیاورم.

از سالن نمایش بیرون زدم و یک راست رفتم حیاط پشتی مدرسه، صدای گریه ام توی حیاط پیچید. به تنها درخت حیاط تکیه زدم و زار زار گریه کردم. نمی دانم چقدر گذشت بود که دست های گرمی را روی شانه هایم حس کردم.

تنم گرم شد. سرم را بلند کردم. سهیلا بود. با چشم های گرد شده و دهان نیمه باز به من خیره شد. با ابروهای گره کرده ام توی صورتش رفتم و گفتم :«چیه؟؟؟...به چی زل زدی؟!...»

«من...من...به هیچی، فقط...فقط خواستم بگم...» شانه هایم را از دست هایش بیرون کشیدم و به طرف آبخوری رفتم.

آبی به صورتم زدم. کمی آرام شدم. زیر چشمی نگاهی انداختم. همان طور کنار درخت خشکش زده بود.

سرم را که چرخاندم خانم مهتابی جلویم سبز شد. همان طور که از پله های ساختمان پایین می آمد گفت: «میترا!...هیچ معلومه کجایی؟...یک ساعته دنبالت می گردیم، یهو چت شد از سالن آمدی بیرون؟»

مانده بودم با این قیافه بهم ریخته و دماغ قرمزم، چه بگویم. مقابلم ایستاد.

گفتم:«خانوم اجازه!... چیزه، یعنی چکارم داشتین؟»

خانم دستش را روی شانه ام گذاشت. با من هم قدم شد و گفت: «تبریک می گم تو به عنوان داور انتخاب شدی!»

 خندیدم و گفتم: «چی؟...داور؟...»

خانم مهتابی گفت: «بله عزیزم، آقای هنرور، تو رو به عنوان داور انتخاب کردن!...گفتند نیازی به ثبت نام و امتحان نداری...»

صورتم را با آستین مانتویم پاک کردم و با تعجب پرسیدم: «چرا من؟!»

خانم لبخندی زد و گفت:«چرا از خودشون نمی پرسی؟»

 چرا من؟ - تصویر 2

 koodak@tebyan.com

نویسنده: لیلا صادق محمدی 

تهیه کننده: مینوخرازی

تنظیم: فهیمه امرالله 

شبکه کودک و نوجوان تبیان

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه