سرباز آشنا 2

سرباز آشنا 2
تظاهرات

موقعی كه امام آمد، هر وقت دلمان میخواست باز هم میرفتیم و پشت پادگان فوتبال بازی می كردیم.  كسی هم نمیتوانست جلویمان را بگیرد. سربازها خودشان هم طرفدار ما بودند. خیلی از آنها به شاه بد میگفتند؛ اما بعضی از آنها، وقتی افسر نگهبانشان سر میرسید، سر ما داد می زدند و میگفتند جمع كنید، وَاِلاّ شلیك میكنیم  ما هم توپ را بر میداشتیم و به طرف خیابان میدویدیم و در آنجا شعار میدادیم، آخر بعضی از افسرها خیلی بیرحم بودند.

 ما بچه های محله، از وقتی كه امام آمده بود، بیش تر در تظاهرات شركت میكردیم و كم تر فوتبال بازی میكردیم،  یعنی دیگر فوتبال نمیچسبید. مردم كه در خیابان ها راه می افتادند، ما هم پشت آنها حركت میكردیم و تا آنجا كه نفس داشتیم، فریاد میزدیم. اما آن روز با همه ی روزها فرق داشت. آن روز پیاده روها و جلوی مسجد، جای سوزن انداختن نبود. مردم، همه به این طرف و آن طرف میرفتند. درِ خانه ی ما و همه ی همسایه ها به روی مردم باز بود. آخر مردم به پادگان حمله كرده بودند.

صدای شلیك گلوله ها از پادگان می آمد. وقتی تیراندازی شدید شد، مردم به طرف خانه هایی كه درهایشان باز بود میرفتند. آن وقت خانه ی ما هم پر از آدم میشد. مردم یك لحظه هم نمی ایستادند. هر كس مشغول كاری بود. من، از اینكه مجبور بودم دم در بایستم، كلافه شده بودم. از میان مردمی كه به طرف پادگان میرفتند، علی را دیدم كه با عجله به طرف خانه ی ما می آمد. با دیدن او، خیلی خوشحال شدم. آخر، او صمیمی ترین دوست من بود. ما در تظاهرات مدرسه و در همه كارها با هم بودیم. هر دوی ما هم در یك كلاس درس می خواندیم.

علی در حالی كه نفس نفس میزد، مرا كنار دیوار كشید و آرام گفت بیا برویم داخل پادگان، من اول ترسیدم. میخواستم حرفی بزنم كه اوصدای مرا برید و گفت: نكند میترسی؟ اگر نمی آیی، من زودتر بروم گفتم : ترس؟! از كی بترسم؟ من فقط ...»تصمیم گرفتم كه با او بروم. نگاهی به پدرم كردم. او روی صندلی چرخدارش نشسته بود و سرش گرم كارش بود. تند گفتم علی! برو كه آمدم»

صدای تیرها یك لحظه هم قطع نمیشد. مردم به داخل پادگان ریخته بودند و عده ی زیادی هم جلوی در پادگان بودند. صدای تیرها با همهمه ی مردم در هم آمیخته بود. هر كس سرش به كاری مشغول شده بود. ماشینها بوق زنان در خیابا نها حركت میكردند. پشت وانت بارها، بعضی از جوانهایی كه دور سرشان پارچه سفیدی بسته بودند و سلا ح ها را بالای دستشان گرفته بودند، به پادگان نزدیك میشدند. صدای تیرها كه بلند میشد، انگار تكان شدیدی به جمعیت میدادند و ما هم نزدیك بود میان دست و پا له شویم. ناگهان، بدون اینكه خودمان بخواهیم، به داخل پادگان كشیده شدیم.

مردم، با شنیدن صدای تیر، به طرف زمین خیز میرفتند. یكدفعه مردم بلند شدند و به طرف ساختمانی كه چند نفر شیشه های آن را شكسته بودند و سلاحها را بیرون می ریختند، حمله كردند، علی دست مرا كشید و با هم به طرف ساختمان حركت كردیم. همانطور كه میدویدیم، یك مرتبه علی ایستاد و تند به طرف زمین خم شد. یك سر نیزه ی نو، روی زمین افتاده بود، معلوم بود كه تا آن وقت، از آن استفاده نشده بود. علی آن را برداشت. من هم به طرف زمین خم شدم و چند فشنگ را كه روی زمین افتاده بود، برداشتم.

هنوز به ساختمان نرسیده بودیم كه یك مرتبه، صدای رگباری شنیده شد، و به دنبال آن، شیشه های ساختمان خرد شد و یكباره از پنجر ه ها پایین ریخت. من یادم نیست كه بعد از آن چه شد. فقط علی بود كه مرا می كشید و به طرف ماشین هایی كه در فاصله ی دورتری از آنجا قرار داشتند، میبرد.

ادامه دارد...

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع: شاهد نوجوان

مطالب مرتبط:

یک قمقمه پر از خجالت1

یک قمقمه پر از خجالت2

داستانی از مثنوی(قسمت سوم)

داستانی از مثنوی(قسمت دوم)

داستانی از مثنوی(قسمت اول)

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه