اوایل کارم مرا به عنوان پاک‌کننده‌ی صحنه‌های جنایت، به خانه‌ی زنی فرستادند که در «کراون پوینت» ایندیانا زندگی می‌کرد و با محل زندگی فعلی‌ام دو ساعت فاصله داشت

اوایل کارم مرا به عنوان پاک‌کننده‌ی صحنه‌های جنایت، به خانه‌ی زنی فرستادند که در «کراون پوینت» ایندیانا زندگی می‌کرد و با محل زندگی فعلی‌ام دو ساعت فاصله داشت. ‏وقتی رسیدم خانم «اورسون» در را باز کرد. ‏بلافاصله بوی خون و چیزهای دیگر را که از خانه بیرون می‌زد حس کردم. فهمیدم داخل ‏خانه واقعاً افتضاح است. یک سگ گرگی آلمانی گنده همه‌جا دنبال ‏خانم اورسون می‌رفت. ‏خانم اورسون به من گفت وقتی وارد خانه شده بوده، همه‌جا ساکت بود؛ با این ‌که پدر شوهر مسن و تقریباً بیمارش آن‌جا زندگی ‏می‌کرد. سگ گرگی با کنجکاوی‌ای که معمولاً در حیوانات بزرگ ‏گوشتخوار دیده می‌شود مرا بو می‌کشید. 
‏چراغ زیرزمین روشن بود؛ برای همین خانم اورسون حدس زده بود که پدرشوهرش باید پایین باشد. سپس او را دیده بود که به حالت خمیده روی صندلی افتاده است. اسلحه‌ی کالیبر دوازده را توی ‏دهانش گذاشته و ماشه را کشیده بود. بیش‌تر قسمت سر و مغز متلاشی و خون تمام سطح زیرزمین زیبا را گرفته بود. ‏پایین رفتم تا نگاه مختصری به صحنه‌ی مرگ بیندازم. می‌دانستم که باید لباس «تایوک» بپوشم؛ بیش‌تر برای این‌که نگذارم لباسم خونی شود نه این‌که بخواهم از الودگی خون خودم را حفظ کنم.
با خودم گفتم: «وای، چه گندی!» با این‌که سعی کردم این اتفاق نیفتد، ولی خیلی زود از فرق سر تا نوک پا خونی شدم. این‌که چند وقت است این کار را انجام می‌دهم، اهمیتی ندارد؛ مهم این است که هنوز احساس می‌کنم کارم، حرفه‌ای زمخت و تهوع‌آور است. احتمالاً این نشانه‌ی خوبی است.
چند بار رفتم و آمدم تا وسایل آلوده‌ی زیرزمین را داخل کامیون بگذارم. پانل‌های سقف، تکه‌های ناجور لباس و قطعات صندلی که پیرمرد روی آن نشسته بود. سگ کنجکاو با علاقه‌ی شدیدی تعقیبم می‌کرد.
من یاد گرفته‌ام که وقتی کسی سوگوار است، چیزی نگفتن بهتر از گفتن حرف نامربوط است، اما خانم اورسون کنار میز آشپزخانه نشسته، سرش را پایین انداخته بود و چنان گریه می‌کرد که انگار در تمام عمر گریه نکرده است. حس کردم باید چیزی بگویم تا تسکینش دهم. سگش موقع کار در همه‌جای خانه دنبالم می‌آمد؛ به‌همین‌دلیل، فکر کردم برای تلطیف فضا حرفی در این مورد بزنم. گفتم: «می‌دونید خانوم اورسون، این سگ مهربون‌ترین سگیه که تا حالا دیدم.»
ناگهان انگار که روی سرش آب یخ ریخته باشند، صاف سر جایش نشست و نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت: «گمشو!... بوی گند گوشت دنده‌ی خوک می‌دی!»

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه