سه مسافر[*]، گرمازده و عرق کرده و خاک‌آلود، تنگ غروب به دهکده‌ای رسیدند. مردم تو مزرعه‌ها، تازه داشتند گندم‌کوبی‌شونو تموم می‌کردند و پوشالش هنوز تو هوا ولو بود.

سه مسافر[*]، گرمازده و عرق کرده و خاک‌آلود، تنگ غروب به دهکده‌ای رسیدند. مردم تو مزرعه‌ها، تازه داشتند گندم‌کوبی‌شونو تموم می‌کردند و پوشالش هنوز تو هوا ولو بود. ‏اون سه نفر به زنی که داشت پوشال‌شو باد می‌داد، گفتند: «آهای صاحب خونه!»  ‏این زن که بیوه بود، راه‌شون داد تو و غذا داد و بهشون تو انبار یونجه، جای خواب داد. به شرط این‌که فردا تو کوبیدن کمکش کنن. اون مسافرها که آقا و سن جووانی و سن پیئترو بودند، رفتند تو انبار یونجه خوابیدند. هوا که روشن شد، پیئترو آواز خروسو شنید و گفت: «یالا زود پاشیم. چون که خوردیم و حالا باید کار کنیم.» ‏آقا جواب داد: «بخواب و حرف نزن!» و پیئترو غلتی زد. تازه خوابش برده بود که سر و کله‌ی بیوه‌زنه با چماقی در دست پیدا شد و گفت: «چی؟ مفت خوردین و جفت زدین، نکنه حالام می‌خواین تا لنگ ظهر تو رختخواب کش و قوس برین؟»  ‏با چماق یک ضربه کوبوند به پشت پیئترو و با عصبانیت گذاشت رفت.  پیئترو درحالی که پشتِشو می‌مالید، گفت: «دیدین حق با من بود؟ یالا، یالا ‏بریم سرکار، وگرنه این اجل معلق پوست‌مونو می‌کنه!» آقا دوباره گفت: «بخواب و حرف نزن!»  ‏«شما درست می‌گین. اما اگه برگرده دخل منو می‌یاره!»  ‏آقا گفت: «خیلی از يه زن می‌ترسی‌ها! بیا این‌جا و بذار سن‌جووانی سر جات بخوابه.» ‏جاشونو عوض کردند و بعد هر سه به خواب رفتند. بیوه‌زنه عین برج زهرمار با چماق برگشت: «چی؟ هنوز که خوابین!» و برای این‌که بی‌انصافی نکرده باشه، این بار با چماق يه ضربه زد به اون وسطی که باز هم پیئترو بود. ‏پیئترو نالید: «بازم من!» و آقا برای اون‌که ساکتش کنه، جاشو با اون عوض ‏کرد: «این‌طوری بیش‌تر در امونی. بخواب و حرف نزن!»  ‏بیوه‌زنه برگشت و: «حالا نوبت توئه». و يه ضربه‌ی د یگه‌ی چماق باز هم کوبید به پیئترو. پیئترو از جا پرید بیرون: «هرچی می‌خواین بفرمائین آقا. اما من دیگه این‌جا نمی‌مونم.» و دوئید به حیاط تا خرمن‌کوبی ورداره و تا اون‌جا که می‌تونه دورتر از اون پاچه‌ورمالیده، مشغول به کار بشه. ‏لحظه‌های بعد آقا و سن‌جووانی هم به او ملحق شدند. اونا هم خرمن‌کوبی ورداشتند. اما آقا گفت: «يه هیزم آتيش برام بیار!». و به دیگران علامت داد تا ساکت باشن. چهارگوشه‌ی خرمنگاهو آتيش زد. در يك لحظه، آتيش عظیمی بلند شد و کپه‌های خرمنو در برگرفت. وقتی آتيش خاموش شد، گمان می‌رفت که فقط خاکستر به جا مونده. اما تموم پوشال‌ها طرف راست بود و همه‌ی سبوس‌ها طرف چپ و کاه تو هوا و گندم جدا از خوشه، تر و تمیز، انگار که قبلاً پوست کنده و باد داده باشه در وسط، و بی‌اون‌که حتی يه ضربه‌ی خرمن‌کوب زده باشن، خرمن‌کوبی انجام شده بود. ‏اون سه نفر صبر نکردند تا ازشون قدردانی بشه. از حیاط خارج شدند و رفتند. اما زن بیوهه بی‌اون‌که از قلدریش پشیمون شده باشه و از اون خرمن‌کوبی بی‌دردسر خوشحال بشه، فوراً خرمنگاه رو داد تخلیه کردند؛ گندم‌هارو وزن کرد و فرستاد بیرون و انبوهی دیگه از دسته‌های گندم به خرمنگاه آورد. به محض این‌که کارگرها دسته‌هارو بازکردند، بیوه‌زنه يه هیزم ورداشت و خرمنگاهو آتیش زد. اما این بار آتيش به‌واقع سوزوند و گندم‌ها مثل موقع بو دادن، جرق جرق صدا می‌كردند و می‌سوختند. ‏بیوه‌زنه تو سر کوبان دوئید بیرونِ ده تا به اون سه تا مسافر برسه. تا اونا رو دید، زانو زد و مصیبت‌شو تعریف کرد. آقا دید که واقعاً پشیمون شده، به پیئترو گفت: «برو و هر چی‌شو می‌تونی نجات بده و بهش یاد بده که به جای بدی، خوبی بکنه.» سن پیئترو به مهلکه رسید و علامت صلیب کشید: آتیش خاموش شد و گندم نیمه برشته تو یک گُله جا جمع شد و چون سیاه و بدشکل و ترک‌خورده بود، اصلاً شباهتی به گندم نداشت. اما به خاطر دعای خیر سن‌پیئترو، هنوز پر از آرد بود و اون دونه‌های تیره‌رنگ، تیره و خالدار، اولین گندم‌های سیاهی بودند که روی زمین دیده شد.

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه