دلشوره عجیبی داشت. کمی هم تار می دید ولی مجبور بود. نگاهی به جمعیتانداخت. گوی را که بلند کرد ، سنگین تر از همیشه به نظر رسید . وقتی آنرا به هوا پرتاب کرد تا با شانه اش آن را پرتاب کند ، دو گوی در هوا دیدو جا خالی داد. صدای خنده جمعیت بلند شد.

دلشوره عجیبی داشت. کمی هم تار می دید ولی مجبور بود. نگاهی به جمعیتانداخت. گوی را که بلند کرد ، سنگین تر از همیشه به نظر رسید . وقتی آنرا به هوا پرتاب کرد تا با شانه اش آن را پرتاب کند ، دو گوی در هوا دیدو جا خالی داد. صدای خنده جمعیت بلند شد.
آبی به سر و رویش زد. مرشد معرکه با صدای بلند گفت : اگر خسته جانی بگویا علی ، اگر ناتوانی بگو یا علی . مردم دوباره سکوت کردند. زنجیر دو
متری را دور بازو هایش پیچید. چندین بار با فریاد زورِ نمایشی زد. دویستتومنش کمه . یه جوون مرد دویست  تومن بذاره تو سینی . صد تومنش خرج زن وبچه ، صد تومنش خرج کبوتر حرم . آخرین سکه ها و اسکناس ها روی سینی ولو
شدند. دیگر موقع پاره کردن زنجیر بود. پهلوان رَضو با فریادی بلند سعیکرد زنجیر را پاره کند،  ولی زنجیر پاره نشد..... دوباره تلاش کرد. رگ های
گردنش متورم شده بودند. بدنش میلرزید . عرق سردی روی پیشانی اش نسشته بودولی حلقه های زنجیر  ظاهراٌ دست به یکی کرده بودند تا این بار آنها درمقابل پهلوان قدرت نمایی کنند. احساس کرده بود که دارد تمام می شود ، ولیفکر نمی کرد به این زودی ، آنهم جلوی مردم. نگاهی به آسمان کرد. زیر لبچیزی زمزمه کرد . با فریاد یا علی خم شد و تمام قدرتش را در بازوانش جمعکرد و دیگر چیزی نفهمید.چشم هایش را که باز کرد ، روی تخت بیمارستان بود. دکتر داشت با داماد شصحبت می کرد: سه تا از رگهای قلبش پاره شدن . من نمی دونم چطور بعد ازسکته تونست زنجیر رو پاره کنه . به هر حال به خیر گذشت. ولی دیگه نمیتونه معرکه بگیره . لبخندی زد و آهسته زیر لب گفت : یا علی ...

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه