در جنگل زيبايي ، خرسي زندگي مي كرد كه دم بلند و زيبايي داشت و از تمام حيوانات جنگل ، تك تك مي پرسيد كه : به نظر شما در تمام دنيا دمي به زيبايي دم من وجود دارد ؟

در جنگل زيبايي ، خرسي زندگي مي كرد كه دم بلند و زيبايي داشت و از تمام حيوانات جنگل ، تك تك مي پرسيد كه : به نظر شما در تمام دنيا دمي به زيبايي دم من وجود دارد ؟
حيوانات هميشه فكر مي كردند ، خرس حيوان بي خاصيتي است كه اگر عصباني شود ، با آن پنجه هاي بزرگش خيلي ترسناك مي شود ، به همين خاطر به او مي گفتند : اين دم زيبا و پشمالو تو را بسيار زيباتر و با وقارتر نشان مي دهد .
يك روز زمستاني ، خرس به سمت درياچه رفت ، روباه هم بر روي آب يخ زده درياچه نشسته بود و اطرافش پر از ماهي بود .
روباه كه ديد خرس ، گرسنه و بي حال است ، تصميم گرفت يك شوخي كوچكي با او بكند ، خرس در حالي كه آب دهانش از ديدن ماهي به راه افتاده بود گفت : سلام روباه جان ! از كجا اين همه ماهي گرفتي ؟
روباه گفت : از سوراخي كه روي يخ هاي درياچه هست گرفتم .
خرس پرسيد : اما تو كه وسيله اي براي ماهيگيري ندادي ؟ چطور ماهي گرفتي ؟
روباه جواب داد : من از دمم استفاده مي كنم .
خرس با تعجب گفت : آخه چطوري از دمت استفاده كردي ؟ مگه ميشه ؟
روباه گفت : مطمئن باش كه اين بهترين راه براي گرفتن ماهي است . مي خواهي نشانت بدهم ؟
خرس گفت : لطفا نشانم بده ، تا ياد بگيرم !
روباه به سوراخ اشاره اي كرد و گفت : اينجا ماهي زيادي نيست ، برويم در جاي ديگر بركه سوراخي به وجود بياوريم كه ماهي هاي بيشتري دارد .
روباه در حالي كه خيلي تلاش مي كرد كه جلوي خنده اش را بگيرد ، خرس را به سمت ديگر بركه برد و خرس با پنجه هايش سوراخي بر روي يخ ايجاد كرد .
روباه گفت : حالا روي همان شكافي كه ايجاد كردي بنشين و دم زيبايت را داخل آن بينداز . وقتي احساس كردي ماهي زير دمت قرار گرفته است ، دمت را محكم بيرون بيار .
خرس همين كار را انجام داد .
روباه گفت : مهم اين است كه درست در همان نقطه شكاف بنشيني و فقط درباره ماهي فكر كني .
اين طور نشان بده كه ماهي گرفته اي و داراي آنها را مي شماري ، هر چقدر بيشتر بشماري ماهي هاي بيشتري خواهي گرفت .
خرس با ساده لوحي هر چه بيشتر گفت : دم من توانايي آن را دارد كه بيشترين ماهي ها را بگيرد .
روباه گفت : ولي بيشتر بنشين و من هم از كنار درخت ها تو را نگاه مي كنم و نزديكتر نمي شوم تا به ماهي هاي تو دست نزنم .
خرس نشست و درباره ماهي هايي كه روي دمش مي پريدند فكر كرد ، بعد شروع به شمارش كرد ، اين كار برايش خسته كننده بود و از روي خستگي و گرسنگي خوابش برد .
هوا سرد بود و برف مي باريد . روباه به خانه اش رفت و تمام ماهي هايش را با خود برد و چند دقيقه بعد به بركه بازگشت .
خرس هنوز از خواب بيدار نشده بود و خروپف مي كرد و تمام بدنش از برف پوشيده شده بود .
روباه بازهم شروع به خنديدن كرد و آنقدر با شدت و از ته دل مي خنديد كه روي زمين افتاد و پاهايش را در هوا تكان مي داد و خرس را مسخره مي كرد و گفت : تو چقدر ساده اي ! اين يك شوخي بود . بعد ، خنده اش را كنترل كرد و به آرامي و آهستگي به نزديك خرس آمد و فرياد زد : خرس ! خرس ! من مي توانم يك ماهي را روي دم تو ببينم . آيا آن را احساس مي كني ؟
خرس با وحشت از خواب پريد و احساس كرد ، دم يخ زده اش از درد تير مي كشد و فرياد زد : من مي توانم آن را احساس كنم .
خرس ساده لوح و بي فكر قصه ما ، آنقدر دمش را در آب نگه داشته بود كه دمش يخ زده بود به همين خاطر فهميد كه آن حس ، چيزي نبود غير از اينكه او در اثر سرما قسمتي از دمش را از دست داده بود و مي ديد كه در حال كنده شدن است .
خرس با گريه گفت : دمم ، دمم ، دم قشنگم ! اي روباه حقه باز !
روباه حيله گر و مردم آزار به سرعت از آنجا فرار مي كرد و با حالت تمسخر مي گفت : اين يك شوخي بود .
خرس بيچاره دمش را بخاطر ناداني و غفلت از دست داد و حالا چيزي نداشت جز يك دم كوتاه .
از آن زمان به بعد هيچ خرسي دم بلند و زيبا ندارد ، پس اگر زماني ديديد كه خرس توي جنگل ناله مي كند ، بدانيد كه به ياد دم زيبايش افتاده و شايد هم بشود گفت كه علت اينكه خرس و روباه با هم خوب نيستند ، همين جريان باشد .
از اين داستان نتيجه مي گيريم :
1- هر چيز با ارزش كه از آن ماست خدادادي است و يك روزي آن را از دست مي دهيم پس نبايد به آن مغرور شويم .
2- كمي بيشتر و بهتر فكر كنيم و زود ، حرف هاي ديگران در ما تاثير نگذارد و گول حرف هاي بي ارزش كسي را نخوريم .

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه