فسقلی از خواب بلند شد، آمد به مامانش سلام کند، گفت: صبحانه حاضر است. مامان با تعجب به او نگاه کرد. فسقلی رفت به بابا سلام کند، خمیازه ای کشید و گفت:صبح به خیر. بابا به او نگاه کرد.

فسقلی از خواب بلند شد، آمد به مامانش سلام کند، گفت: صبحانه حاضر است.

مامان با تعجب به او نگاه کرد. فسقلی رفت به بابا سلام کند، خمیازه ای کشید و گفت:صبح به خیر. بابا به او نگاه کرد.

فسقلی نشست صبحانه خورد. مامان و بابا گفتند: امروز سلام یادت رفت.

فسقلی ناراحت شد؛ اما نمی دانست چرا نمی تواند نمی تواند سلام کند.

رفت توی حیاط، پدربزرگ داشت به گل ها آب می داد. آمد به پدربزرگ سلام کند. گفت: خسته نباشی.

پدربزرگ از زیر عینک نگاهی به فسقلی کرد و خندید. بعد هم گفت: سلامت باشی.

فسقلی باز هم ناراحت شد.

پروانه روی گل ها می چرخید. فسقلی آمد به پروانه سلام کند، گفت: صبح به این زودی کجا می روی؟

پروانه برای فسقلی بال هایش را تکان داد و رفت.

دختر همسایه توی حیاط بود. فسقلی او را دید، گفت: تو می دانی چرا من نمی توانم سلام کنم؟

دختر همسایه گفت: نه، من از کجا بدانم! برو آن طرف می خواهم با عروسک هایم خاله بازی کنم.

فسقلی تا اسم خاله بازی را شنید، یادش آمد که دیروز او هم با عروسک هایش خاله بازی می کرد. داشت به عروسک هایش سلام کردن یاد می داد. حتماً سلامش را آن جا جا گذاشته بود. بعد هم گفت: خدایا ممنونم که یادم آوردی.

رفت و سلام را از توی دهان عروسکش برداشت. بعد به مامان سلام کرد. به بابا و پدربزرگ، به پروانه و به دختر همسایه سلام کرد.

او دور حیاط چرخید و با پروانه ها بازی کرد.

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه