امروز وقتی از مادرم متولد شدم، روز خوبی بود. پدرم، رضاخان در حال زحمت کشیدن برای رسیدن به پادشاهی بود و یک کلاغ هم روی شاخه ی درختی به زیبایی قار قار می کرد.

امروز وقتی از مادرم متولد شدم، روز خوبی بود. پدرم، رضاخان در حال زحمت کشیدن برای رسیدن به پادشاهی بود و یک کلاغ هم روی شاخه ی درختی به زیبایی قار قار می کرد.
 امروز یک روز دیگر از روز دیگر بزرگ تر شدم. پدرم هنوز به سختی زحمت می کشید تا به پادشاهی برسد. او برای این کار از هیچ کوششی دریغ نمی کرد و حتی اگر پایش می رسید به خاطر رسیدن به پادشاهی آدم هم می کشت. چون که پادشاهی چنان کیفی برایش داشت که نگو و نپرس.
امروز پدرم را خارجی ها به جزیره ی موریس تبعید کردند. حال و حوصله ندارم که توضیح بدم چرا و چگونه. بالاخره یک گندی زده بود. اما خوبی این قضیه این بود که خارجی ها تصمیم گرفتند بنده را جایگزین او کنند. چون که بنده آدم بودم خیلی خوب و حرف گوش کن و آن ها به راحتی می توانستند وطن را بچاپند و آب از آب تکان نخورد!
امروز توی مجلس خودمان! یک قانونی را تصویب کردیم که اسم آن کاپیتولاسیون بود. اسم قشنگی داشت! قرار شد آمریکایی ها توی این وطن کمی آزاد باشند و هر غلطی که دلشان خواست بکنند و ما هم جرئت نداشته باشیم حرفی به آن ها بزنیم؛ یعنی هر کاری که کردند،خودشان می دانند با خودشان. اما اگر ما حتی یکی از سگ های آن ها را خدای ناکرده زبانم لال با ماشین زیر گرفتیم آن ها حق دارند ما را محاکمه کنند. خیلی قانون خوشگلی بود! اما حیف که مردم زیر بار این قانون نرفتند و گفتند ننگ آور است و آن قدر شلوغ کردند که مجبور شدیم آن را لغو کنیم و دل آمریکایی های عزیزمان را به درد آوردیم.
امروز احساس می کنم که آدم_نه ببخشید شاه_خیلی خوبی هستم. آمریکایی ها حسابی دور و برم می پلکند و من هم برای قدرشناسی از آن ها هر چه می گویند گوش می کنم و اجازه می دهم نفت و پول وطن را بچاپند. طوری که نمی شود چون ما حالا حالاها نفت داریم و با چند قلوپ نفتی که آن ها ببرند چیزی کم نمی شود! در عوض بنده برای خودم پادشاهی می کنم و کیف می کنم و برای آمریکایی ها دعا می کنم که الهی صد سال زنده باشند!
امروز خبر دادند که عده ای مردم بی خود و بی جهت ریخته اند توی خیابان ها و داد می زنند که ما شاه نمی خواهیم و از این حرف ها، البته ما باور نکردیم. بنابراین رفتیم پشت بام کاخمان و هی این طرف و آن طرف را نگاه کر��یم تا بلکه کسی را ببینیم اما متاسفانه ندیدیم. چون که اطراف کاخ ما پر از دار و درخت بود و در شب چیزی معلوم نبود.
امروز آقای ازهاری که از نوکران حلقه به گوش ما بود، آمد نزد ما و گزارشی داد که ای آقا! یک عده ای نوار گذاشته اند و آن را از بلندگوها پخش می کنند که ما خیال کنیم مردم تظاهرات می کنند و شعار می دهند. شما خیالتان راحت باشد. ما نوارها را پیدا می کنیم و همه را می شکنیم.
امروز به ما خبر دادند که مردم ریخته اند توی خیابان ها و هی شعار می دهند که: ازهاری بیچاره بازم بگو نواره، نوار که پا نداره!
من از این شعار خیلی خوشم آمد، چون که وزن و آهنگ قشنگی داشت. اما ازهاری آن را نپسندید و گفت همان شعار تا شاه کفن نشود این وطن وطن نشود بهتر است. من فرمودم مرد حسابی این شعار که وزن و قافیه ندارد او هم گفت صبر کنید به وزن و قافیه اش هم می رسید!
امروز تصمیم گرفتم که برای هواخوری کمی از ایران فرار کنم! البته برای استراحت می رفتیم چون که مردم پدر ما را درآورده بودند و هی می گفتند ما شاه نمی خواهیم. ما هم با خودمان گفتیم دست شهبانو را بگیریم و برویم کمی در خارج از کشور آواره شویم تا بلکه آب ها زا آسیاب بیفتد و دوباره برگردیم.
امروز شنیدیم که در ایران انقلاب پیروز شد و ما هم دست از پا درازتر همان جا توی خارجه ماندیم. حالا مریض شده ایم و مریضی ما طولانی شده. چاره چیست. باید راه پدر را ادامه دهیم. این جا پایان خط است.
منبع:تبیان
  
کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه