خدایا برف. نورنارنجی رنگی تمام حیاط رو پوشانده. تا مچ پا توی برف فرو می روم و به طرف باغچه کشیده می شوم. برف تا چانه های گل ها بالا آمده و دور تا دور باغچه، یک در میان سروهای خمره ای و طبقه ای با کرک های سفید رنگ برف پوشیده شده اند. به سکوت عمیق شب گوش میکنم و به طرف تاب زرد رنگ وسط باغچه قدم برمی دارم. صدای جیر جیر تاب، مثل صدای زنجیرهای بیدار، سکوت شب را می شکند. گلوله های برف، تند و سریع و بی وقفه، از برابر نورمی گذرند و به زمین می ریزند. دهانم را باز می کنم و طعم خوش مزه تکه های برف ...

خدایا برف

خدایا برف

نورنارنجی رنگی تمام حیاط رو پوشانده. تا مچ پا توی برف فرو می روم و به طرف باغچه کشیده می شوم.
برف تا چانه های گل ها بالا آمده و دور تا دور باغچه، یک در میان سروهای خمره ای و طبقه ای با کرک های سفید رنگ برف پوشیده شده اند.
به سکوت عمیق شب گوش میکنم و به طرف تاب زرد رنگ وسط باغچه قدم برمی دارم. صدای جیر جیر تاب، مثل صدای زنجیرهای بیدار، سکوت شب را می شکند. گلوله های برف، تند و سریع و بی وقفه، از برابر نورمی گذرند و به زمین می ریزند.
دهانم را باز می کنم و طعم خوش مزه تکه های برف را روی سطح زبانم احساس می کنم. طولی نمی کشد که یک احساس خوب دیگر هم به سراغم می آید: "خدایا شکرت! من تمام زیبایی های طبیعت را دارم"
رفته رفته آن قدر برف بر سر وصورتم می نشیند که شکل آدم برفی می شوم. سرم را می برم بالا، هیچ ستاره ای نیست. آسمان یک دست یک دست است.
از تاب می آیم پایین. با خودم فکرمی کنم برف و باران قطعه های بزرگی از جریان پیوسته زندگی اند، قطعه های بی همتایی که سفیدند و سیاهی ها را دور می ریزند.

 خدایا برف - تصویر 2

 koodak@tebyan.com 

تهیه: مینوخرازی

تنظیم: مرجان سلیمانیان 

شبکه کودک و نوجوان تبیان 

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه