حیرت شیطان!. روزی از روزها شیطان به فکر سفر افتاد. و تصمیم گرفت تازمانی که انسانی را پیدا نکند که او را به حیرت وا دارد، از سفر بر نگردد. توشه ای فراهم کرد و به راه افتاد. فرسنگ ها راه رفت و افراد مختلفی را دید ولی هیچکدام او را حیرت زده نکردن، به شک افتاد که نکند کار بیهوده ای میکنم و چنین انسانی وجود ندارد. نکند تصمیم غلطی گرفته باشم. در نهایت نا امیدی به راهش ادامه داد. در هیچ کدام از راه های دنیا به هیچ انسانی که توجه او را جلب کند و یا حتی او را کنجکاو کند بر نخورد. دیگر داشت خسته ...

حیرت شیطان! 

حیرت شیطان!

 روزی از روزها شیطان به فکر سفر افتاد. و تصمیم گرفت تازمانی که انسانی را پیدا نکند که او را به حیرت وا دارد، از سفر بر نگردد. توشه ای فراهم کرد و به راه افتاد.

  فرسنگ ها راه رفت و افراد مختلفی را دید ولی هیچکدام او را حیرت زده نکردن، به شک افتاد که نکند کار بیهوده ای میکنم و چنین انسانی وجود ندارد. نکند تصمیم غلطی گرفته باشم.

در نهایت نا امیدی به راهش ادامه داد. در هیچ کدام از راه های دنیا به هیچ انسانی که توجه او را جلب کند و یا حتی او را کنجکاو کند بر نخورد. دیگر داشت خسته می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی برود، در مکان های مقدس سالیان سال است که با او مبارزه می شود. ولی حتی آنجا هم، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و ناامید و افسرده در سایه درختی ایستاده بود و استراحت می کرد، که عابری خسته و گرما زده با کیفی بر دوش کنار او ایستاد.

 کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد. و ناگاه نگاهی به شیطان کرد. گفت:"تو شیطان هستی!"

 ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!"

 " از روی تجربه ام گفتم. من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر می کنم و بامردم مختلفی هم صحبت می شوم جنس می فروشم و می خرم و افراد را خوب می شناسم .

برای همین در همین چند دقیقه ای که اینجا استراحت می کردم، تو را شناختم. شیطان حیرت زده پرسید چجور ما که با هم حرف هم نزدیم.

 فروشنده گفت: چون مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی ! از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی! به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی! به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی! از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی! حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس  آدمیزاد نیستی! هیچ کس نیستی! پس خود شیطانی !"

 شیطان با شنیدن این حرف ها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند.  مرد با دست به پاهایش زد و گفت:"خوبه! تازه، شاخ هم که داری!"

koodak@tebyan.com

تهیه: مینوخرازی_ تنظیم: فهیمه امرالله 

شبکه کودک و نوجوان تبیان

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه