آخرین باری که به استادیوم «تایگر» (که بعدها نامش را «بریگز» گذاشتند) رفتم، هشت سالم بود. پدرم از سر کار به خانه آمد و گفت که می‌خواهد مرا به تماشای مسابقه‌ی بیس‌بال ببرد. عاشق بیس‌بال بود.

آخرین باری که به استادیوم «تایگر» (که بعدها نامش را «بریگز» گذاشتند) رفتم، هشت سالم بود. پدرم از سر کار به خانه آمد و گفت که می‌خواهد مرا به تماشای مسابقه‌ی بیس‌بال ببرد. عاشق بیس‌بال بود. قبلاً هم چندبار در روز برای تماشای بازی به استادیوم رفته بودیم، اما این اولین باری بود که در شب به استادیوم می‌رفتم. زودتر رفتیم تا در خیابان میشیگان جای پارک مجانی پیدا کنیم. در نیمه‌ی دوم بازی باران گرفت و به‌سرعت به رگبار بدل شد. بیست دقیقه بعد، از بلندگو اعلام کردند بازی تعطیل است.
یک ساعتی زیر جایگاه تماشاچی‌ها ایستادیم تا باران بند بیاید. موقعی که دیگر کرکره‌ی آبجوفروشی را هم پایین کشیدند، پدرم گفت باید به طرف ماشین برویم. یک اتومبیل مشکی چهار در، مدل ۱۹۴۸ داشتیم که درِ سمت راننده‌اش شکسته بود و فقط از تو باز می‌شد. سراغ در راننده رفتیم، خیس آب شده بودیم. تا پدر با دستپاچگی سوئیچ را از جیبش درآورد، از دستش توی جوی آب افتاد. خم شد تا آن را از داخل آب دربیاورد که دستگیره‌ي در به کلاه نمدی قهوه‌ای‌اش خورد و آن‌را از سرش انداخت. نیمی از آن مسیر را دویدم تا توانستم کلاه را از آب بگیرم و دوباره به سمت ماشین دویدم.
پدر پشت فرمان نشسته بود. پریدم توی اتومبیل و خودم را روی صندلی کنار راننده انداختم و کلاه را که دیگر بیش‌تر به یک کهنه‌ی خیس می‌ماند، در کمال وظیفه‌شناسی به پدرم دادم. نگاهی به آن انداخت و بعد آن را روی سرش گذاشت. آب کلاه، اول روی شانه‌ها و پایش ریخت و بعد هم روی فرمان و داشبورد روان شد. قهقهه‌ی بلندی سر داد. اولش ترسیدم؛ چون گمان کردم از عصبانیت است، اما بعد فهمیدم دارد می‌خندد. من هم زدم زیر خنده و برای چند دقیقه‌ای مثل دیوانه‌ها توی اتومبیل می‌خندیدیم. تا آن موقع ندیده بودم آن‌طور بخندد. خودم هم دیگر مثل آن روز نخندیدم. غلیان خشمی بود که از نهادش برمی‌آمد؛ نیرویی که همیشه جلویش را می‌گرفت.
سال‌ها بعد، یک‌بار وقتی درباره‌ی آن شب حرف زدم و آن خنده‌ها را یادش انداختم، به اصرار می‌گفت اصلاً چنین اتفاقی نیفتاده است!

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه